۸ پاسخ

من دوسال طولکشید باردار شدموخداوخودش میدونی کی چه وقت یه کوچولو تپل ومپلی بزار تو دامنت انشالا به همین زودی باشه برات

عزیزم تامیتونی خودت و همسرت گرمی بخورید ورزش و پیاده روی انجام بده شکم و رحمت و کف پاتو گرم نگهدار ان شاالله باردار میشی

من بچه اولمو با اقدام دوم باردارشدم
بچه دوم بعد نزدبک یکسالونیم

من بعد دوسال باردار شدم

ختم سوره مریم بگیر

عزیزم ب باردار شدن نیس ک
بارداری ی پروسه 9 ماهه سخته
دعا کن ب موقعش بیاد و بمونه برات
من دو بار باردار شدم با ماه اول اقدام و کلا یبار رابطه
ولی نموندن برام یکی ت 6 ماهگی رفت یکیم3 ماهگی
الان فقط دعا میکنم خدایا ی بارداری سالم ی دل خوش بهمون بده بعد رفتن بچه ها همش غم و غصه
ماهم سه سال جلوگیری داشتیم

حتما حتما خدا به حرف دلت گوش میده .شاید یه کم زمان ببره باید صبور باشی ❤️

سوره یوسف را مرتبا بخون خیلی تاثیر داره اگر تونستی با یک سری ختمش را بکیر

نگران نباش خدا به وقتش میده عزیزم
مشکلتون چیه ؟

سوال های مرتبط

مامان نی‌ نی🫂 مامان نی‌ نی🫂 هفته هجدهم بارداری
به عقب که برمی‌گردم... زمانی که بچه بودم فکر می‌کردم مادرا وقتی دعا می کنن پیش خدا... سریع مادر می‌شن... تو بازی های بچگونه‌ام همیشه مادر بودم... بچه داشتم و باهاش بازی می‌کردم... همیشه فکر می‌کردم بزرگ بشم خدا بهم چند تا بچه می‌ده؟ اسم انتخاب می‌کردم... نفس... پریناز... دلسا... مهیاس و... هر بار یه اسمی که به دلم بشینه... عاشق بچه های فامیل بودم و اونا هم دوستم داشتن... تو دوران مدرسه وقتی با دوستام واسه سرگرمی فال می‌گرفتیم و مثلا بهم می‌گفتن تو فال نشون می ده سه تا بچه داری ذوق می‌کردم... وقتی ازدواج کردم و همسرم هم عاشق بچه بود و می‌گفت سریع بچه بیاریم... با وجودی که هیچی از اقدام و بچه داری هاش نمی‌دونستم با وجود استرس ها فقط به خاطر اون عشق قبول کردم... یه ماه... دو ماه... چند ماه... یه سال... دو سال... چرا نمیشه؟ چرا نشد؟ ۱۸ سالگی... ۱۹ سالگی... ۲۰ سالگی... سنم که کمه چرا نمیشه؟ دکتر برم؟ باشه... دکتر و سونو و آزمایش... سریع ivf کن... چرا؟ ivf چیه اصلا؟ مشکلم چیه؟ ذخیره تخمدان کم... ۲۰ سالگی منی که از بچگی فوبیا آمپول داشتم کلی آمپول و دارو و استرس و ناراحتی رسید به تخمک کشی... نشد... نا موفق بود...
از ۲۰ سالگی انگار افتادم تو ۲۲ سالگی... ۴ سال اقدام ناموفق... ۴ سال در آرزوی فقط یه دونه بچه... شاید این ماه... شاید ماه بعد... شاید این دکتر... شاید این دارو... همسری که دیگه مثله اوایل نمی‌خنده... دلی که گرفته... خونه‌ای که سوت و کوره... نگاه هایی که عوض شده... اقوام و دوست و آشنایی که هر کدوم شون یه نظر می‌دن... و منی که تو ۲۲ سالگی حس می‌کنم پیرم و هیچی از زندگیم نمی‌فهمم!