مامانا
البته ک شما دغدغه های مهم تری از موضوع مت دارید پیشاپیش عذرخواهی ولی سر این موضوع یک ماه نمیتونم درست بخوابم.

من از ۱۱ سالگی با دختر برادرم بزرگ شدم حس خواهری یا خیلی بیشتر مادری بهش دارم الان بک ماه پسردایی ک دو سال از خودش کوچک تره اومده خواستگاری اینا خیلی آدمای فضول و پررو هستن واقعا لولشون ب برادر زاده من نمیخوره حتی عروسیم زهرماری کردن فقط به زور میخوان دختراشون قالب فامیل کنن این وسطا دخترم بگیرن که عوض یه در بشه . پسر و باباش هیچی ندارن یه مغازه جیگری ک با دوتا پسرعمواش شریکند البته پدربزرگش پولداره واسش خونه خریده دخترمان خجالتی و خونه شون بافته قدیمیه ولی الان تو بیمارستان کار میکنه هر جی میگیم این ب پرستیژ تو نمیخوره توپ میندازه تو زمین مامان وباباش زنداداشم میگ با این مدل خونه قدیمی من هیچ خواستگار درست و حسابی نمیاد داداشم ک انگار جادو کردن انقد وراج پشت مردم حرف بزنن ک نگو
مک چیکار کنم اینا رو منصرف کنم دلم کبابی برای برادرزاده ام تازه دختردایی میخوان ببندن ب پسر داداشم
تو روخدا راهنمایی کنید
نگید ب تو ربطی نداره هااا واقعا دلم میسوزه دخترمون حیف میش در ضم مادر پسره و مادربزرگش اخبار کل شهر پوشش میدن
نظرات تون بگید
دوستان

تصویر
۷ پاسخ

به نظرم نظری ندی بهتره چون چه خوب در بیاد چه بد در بیاد تو مقصری این وسط اخرشم میگم لابد حسودی می‌کنی
بخوان حرف بزنن میزنن
اگه واقعا رابطه ای خوبی داری با برادر زاده ات که بهش بگو این مناسب تو نیست به این دلایل اگه واقعا قبولت داشته باشه که به حرفت گوش میده

اوه هم فامیل هم کوچیکتر...
به نظرم حرف خودتو به برادر زاده ات بگو ولی تاکید کن آخرش هر چی خودت بخوای میشه.... توجیه اش کن و بگو تصمیمی بگیر که پس فردا پشیمون نشی و بیای واسه ما بگی که اون موقع هیچ کس به دادت نمی رسه و همه میگن خودت خواستی....
کامل بدی ها و دلایل منفی بودن نظرتو بگو اما آخرش بگو بازم دست خودته پس فردا نگی عمه فلان چیز گفت

منکه نتونستم جلوی ازدواج مزخرف بچه خواهرمو بگیرم
بیخیال
خودشون بخوان دنیا هم بسیج بشن بازم خریت شونو انجام میدن

من به شدت اعتقاد دارم که اگه دو نفر از بدو تولد اسمشون تو سرنوشت همدیگه حک شده باشه
هررررر چی هم بخوای نخوای قسمت هم میشن
این یعنی اینا واسه هم به این دنیا اومدن .
سر ازدواج خودمم خیلی بیشتر به این اعتقادم بیشتر شد
به خدا پسری از فامیل نبود که بخواد داماد بشه و برا من نگه
ولی همیشه مامانم میگفت خواهر بزرگتر داره و عروسش نمیکنیم ولی یهویی شوهرم که صد پشت غریبه ی و خیلی خیلی شرایط معمولی هم داشت اومد و یهویی شد و هیییچی نفهمیدیم و جالبیش اینه که به محضی که من ازدواج کردم دو ماه بعدش خواهرم که ۷ سال از من بزرگتر بود ازدواج کرد.

والاه منم دقیق همین مشکل شمارودارم سر داداشم زن بابام رفته براش اسم برده یه جایی منم خودم داداشموبزرگ کردم مثل بچمه راضی نیستم ۶ماهه درگیرم خیلی بده موندم به خدا

اینم بگم ک داداشم استخاره خیلی قبول داره میانه اومده مامانم گرفته خیلی بد اومده درضمن نارضایتی فقط از سمت من نیست مامانم و خواهرا ناراضی چون مادر پسر دختر دخترخاله ام چند بار دعوا انداخته خونمون

خود دختر نظرش چیه؟

سوال های مرتبط

مامان دین دین مامان دین دین ۲ سالگی
دوستان کمک بنمایید. من جاریم اینا طبقه بالا مون زندگی میکنن. دوتا پسر داره خیلی بی ادب و شلوغ هستن. تو این چندسال خدایی من حتی کوچکترین اذیتی هم به اینا نکردم و تازه چقد بچه هاشو دوست داشتم و باهاشون بازی میکردم و میومدن خونم و فلان. الان اینا بچه من رو محل ک نمی‌دن و حتی تولدش هم نیومدن و اینا هیچ . ( برام اصلا مهم نیست ) از همون ۱ روزگی پسرم تا الان با سروصدا و اذیت کردن منو روانی کردن بخدا. من پسرم بخاطر الرژیش و رفلاکس و ایناش خوابش خیلی سبکه. شوهرم اون اوایل ازشون خواهش کرد یکم آروم تر باشن، از فرداش دراشون جوری میزدن بهم ک بخدا یبار سقف دستشویی مون یکم گچاش ریخت. بدتر انگار لج کردن. مثلاً ساعت ۱۱ونیم شب می‌شینن به بادوم مغز کردن و کوپ کوپ میکوبن تو سر ما. یا از پله ها ک می‌خوان برن بالا انگار قوم مغول حمله کرده عین وحشیا با داد و بیداد و پا کوبیدن میرن. خیلی اذیت میکنن خیلی. یعنی ما ثانیه ای آرامش نداریم . مگر اینکه نباشن خونه. فعلا هم شرایط اینک خونمون رو عوض کنیم نداریم متاسفانه. حالا می‌خوام یه کاری بگید بکنم یکم تلافی این کارشون رو در بیارم ک حداقل یکم دلم حال بیاد. انقد فقط اذیت شدم دیگ بسه. هربار بچم از خواب می پره با سروصداهاشون و کلی گریه می‌کنه. دوست دارم منم یکم اونارو اذیت کنم ولی نمی‌دونم چطوری. گاهی دلم میخواد برم هرچی گلدون دارن خورد کنم دلم نمیاد گیاهای بیچاره رو. چیکار کنم یکم دلم خنک بشه ؟! پیشنهاد آزار و اذیت بدید