سلام خانوما خیلی ناراحتم..نمی‌دونم چرا اینجوریم واسه یه اتفاق دهنم بسته میشه نمیتونم کاری کنم حرفی بزنم..طپش قلب میگیرم و میترسم یه حالت وحشتزده
تازه رفتم تو مغازه لباس پرو کنم دوستم اونجا بود گفت پوشیدی بیا بیرون ببینیمت..منم یه مانتو کتی انتخاب کردم یه جلوبسته واسه خونه
مانتو روپوشیدم خوشم اومد ..دوستم گفت بد نیست ولی خوبم نیست
جلو بسته رو اومدم بپوشم اصلا تو سرم نمی‌رفت ..اومدم نگاه کنم ببینم دکمه ای چیزی داره..که نداشت..ولی دوسانت قسمت جلو یقه هفتش پاره بود..دوستم میگفت بیا بیرون دیگه من تند لباسامو پوشیدم اومدم بیرون ..گفتم اینو خوشم نیومد اصلا نپوشیدن جنسش یجوریه..حالا اینارو باکلی استرس وحال بد گفتم..خندید گفت معلومه خسته شدیو حوصله نداری
ازاینورم مشتریااومدن تو ولباسو ازم گرفتن زیرووروش میکردن که چه قشنگه وپرو کنیم..من میخواستم ازحال برم که الان میگن این پاره اس و...
خلاصه نپوشیدن آویزون کردن سرجاش..
منم همون مانتو کتی روحساب کردم و اومدم بیرون
به شوهرم گفتم..میگه چقدر حساسی خوبه تو مرد نشدی🤐
میومدی بیرون میگفتی بدون نگرانی میگفتی این پاره اس خواستم بپوشم..حالا یا قبول میکرد یانمیکرد وحساب میکردیشو میومدی..دیگه دارت که نمیزدن...
ولی من مردم تواون لحظه...شما بودین چیکار میکردین؟
فروشنده اشناس ...شاید بگه بهم چی بهش بگم اگه گفت؟
اصلا بخوام دفاعم بکنم اون باورش میشه براون همه استرس😔😔😔

۵ پاسخ

واااا مگه چیشد ک انقد بزرگش کردی
خب وقتی متوجه شدی باید سریع می اومدی بیرون میگفتی من میخواستم بپوشم نگاه کردم دیدم پاره س ، یکی دیگه بدین لطفا پرو کنم
من برام پیش اومد لباس مشکل داشت اومدم بیرون گفتم این لباس ک مشکل داره یکی دیگه بدین پرو کنم یا هم همینو پرو میکنم برای سایز اما بعد یکی دیگه بدین ببرم

منم دقیقا همینم اینجور مواقع یه بغض میاد تو گلوم

منم اینجوری ام بدتر از همه من اکثر مواقع خودمو مقصر میدونم
چند روز پیش رفته بودم موهامو شنیون کنم
شنیون کاره اتوشو جوری گذاشت ک میز سوخت من حتی خودمو مقصر میدیدم ک داشتم حرف میزدم حواس اون پرت شد☹️

منم این جوریم
حتی برای این که از خودم دفاع کنم جلویه بقیه

مقصرکه تونبودی من اگه مشکلی داشته باشه میگم فلان مشکل روداره بایدتحفیف بدی بعدخودم میبرم تعمیرش میکنم

سوال های مرتبط

مامان آوش مامان آوش ۳ سالگی
سال ١٤٠٠ تصميم گرفتم برم خودمو چك كنم ولي تصميمم واسه بچه دار شدن ٤٠٢ بود،وقتي رفتم دكتر بم گفت ك تو بچه دار نميشي بايد سريع بري مركز ناباروري بش گفتم من نميخوام الان بچه دار شم گفت مهم نيس تو ميري اونجا شايد ١٠ سال زمان ببره تا باردار شي،گفتم داره چِرت ميگه رفتم چندتا دكتر ديگه نظر اونا هم همين بود ك ب آسوني باردار نميشم،حقيقتو بگم يكم ناراحت شدم ولي تو دلم گفتم اگه خدا بخواد ميشم وگرنه هيچ،اومدم خونه ب همسرم گفتم ك دكترا چيا بم گفتن،بم گفت اااا جدي پس الكي اينهمه جلوگيري ميكرديم خودمونو عذاب ميداديم با كُلي خنده بم گفت،گفت ديگه راحت شديم😂من فك كردم حالا اونم ناراحت ميشه ولي اون ب فكره ي چيزه ديگه بود😂😂ما ديگه تصميم بر اين شد ك جلوگيري نكنيم و آزااادييييي😂😂حتي نرفتيم دكتر بمون دارويي چيزي بده چون بچه نميخواستيم
دوماه بعد بار دار شدم (خداروشكر ميكنم واسه فرشته اي ك بم داد خيلييييي ميخوامش و دوستش دارم)ولي ريدم تو علمي ك اين پزشكا دارن اگه ميدونستم ب اين زودي بازدار ميشم جلوگيري ميكرديم مثله قبل😅
خواستم بگم كافيه فقط خدا بخواد ديگه هيچ

تو اين عكس چند ساعت بعد آووش دنيا اومد😍

همسرم حتي ب خودش زحمت نداده از رو تخت بلند شه عكس بگيره😅