۱۱ پاسخ

بچه نیار کیفیت زندگی خودتون مهم تره

احتمالن میخاد دوباره باهات رابطه نداشته باشه وبچه رو بهانه کنه ادمی ک سرده از یه جایی دیگه داره گرم میشه

عزیزم فکر بچه دوم رو از سرت بیرون کن

به خاطر بچه رابطه میخاد دیگه شک نکن بعدش دوباره همین میشه حتی بدتر

خوبه ک چیه شوهرمن همش رابطه میخواد من اصلن جون ندارم. اگه توانش رو داری بیار

به بچه دوم فکرنکن منم الان ازوقتی مهیار به دنیا اومده ازرابطه فراریم

بخدا بچه دوم تو این تفاوت ینی اشتباهه من داغون شدم تازه من طاقتم زیاده کم خوابم اما پیرم کردن هر روز اشکم در میاد نکن
شده یواشکی قرص بخوری نزار الان روحو جسمت نابود میشه

دقیقا همسر منم تو بارداری وزایمان سرد میشه

واقعا اتفاقا باید بیشتر بشه چون ب هر حال یه مدت نداشت نمیدونم البته ب فکر و خیال و خستگی هم ربط داره ولی ۴ ماه خیلی زیاده

دقیقا مال ما هم همینطور شده
منکه انقدر عذاب کشیدم
شبایی که نیاز داشتم نمیومد با گریه میخوابیدم
الانم همون ماهی یک بار الی دوباره متاسفانه خیلی بهش گفتم اصلا تغییر نکرد من خودم و با این موضوع وفق دادم😔

باهاش صحبت کن بگو ک این موضوع اذیتم می‌کنه 🫠

سوال های مرتبط

مامان درفر مامان درفر ۳ سالگی
خانوما یک تجربه از خودم
من دخترمو از ۲ سال و ۲ ماهگی مهدکودک بردم، مثلا از ۱۱ تا ۱ ظهر، واااقعا خیلی خوب بود ، ۲-۳ ماه بخاطر ج ن گ نبردم، باز الان از اول خرداد بردم، بعضی وقتا یک روز درمیون میره بعضی وقتا هم هرروز ، اصلا اصرار نمیکنم کلا هم ۱۱ تا ۱ میره، واقعا انرژی بچه ها تخلیه میشه و میاد که خونه بعد از ناهار خسته میخواد بخوابه، خودمم عذاب وجدان ندارم که واای بچه رو نبردم پارک و خانه بازی، حداقل میدونم که صبحش توی مهدکودک با بچه ها بازی کرده، ۲ ماه اول خودمم توی مهدکودک پیشش می نشستم بعدش کم کم گفتم من باید برم دکتر یا برم پنیر بخرم بعد نیم ساعت نیم ساعت تنهاش میذاشتم تا الان که از جلوی در ازم خداحافظی میکنم، برای اعصاب خودتون هم شده بچه ها رو بفرستید مهد، توی اون ۲ ساعت اگه خرید یا جایی هم میخوایید برید به راحتی میرید، به حرف مامان هاتون گوش نکنید که واای نه از الان زوده، قدیم بچه ها توی کوچه بودن و شلوغ بود خونه ها وگرنه خودشون هم اعصاب نداشتن صبح تا شب تنها باشن با بچه
مامان سانای مامان سانای ۴ سالگی
الان یهو یادم افتاد جای من بودین چیکار میکردین من الان 6ساله ازدواج کردم یه دختر سه ساله دارم از همون روز اول شوهرم پیشم نمبخابید حتی بغلمم نمیکرد حتی بوسیدن نه، 5ماه طول کشید تا تونستم رابطه برقرار کنم چون خودم ترس داشتم اینم یه ادم بی احساس فک کن به راست میرفت خشک خشک نمیشد، بعدا فهمیدم اصلا من پرده بکارتم ارتجاعی بوده سخت نبوده، شوهرم یه مرد عوضی که به خودش زحمت یه معاشقه هم نمیداد، یعنی من یه زجری کشیدم تو اون مدت از بچه دار شدنمون نگم که باز این خدا لعنتش کنه واریکوسل داشت عمل کرد دکتر گفته بود باید یک دو میان رابطه داشته باشین ولی شوهرم رعایت نمیکرد اینم باز 6ماه اسیر شدم فقط بخاطر بچه، بعدش که بچه دار شدم دیگ خودمم سرد سرد شدم یعنی نسبت به شوهرم سرد شدم شاید اگ ی ادم دیگ بود اینجوری نمیشدم، الان به نظرتون دیگ چه فایده داره پیشم بخابه یا رابطه داشته باشیم دیگ روزای گذشته مگه جبران میشه منم عادت کردم به اینکه نیاز به محبت نداشته باشم، شما تو موقیت من بودین چیکار میکردین طلاق میگرفتین؟ یا چطوری زندگی میکردین