۵ پاسخ

منم مامانم مريضه بنده خدا ميريم اونجا غذا درست ميكنيم جارو پارو ظرف لباس هيچي نميفهميم از رفتنمون بچه ها هم گاهي اذيت ميشن ولي منم شوهرم رو مخمه هااااا نه واسه خوردن واسه چيزاي ديگه 🥺انشالله همه ي مادرا صحيح سالم باشن و هيشكي محتاج بچه ش نشه كه بره ي قاشقي براش جا ب جا كنه و از اون طرفم حرف و فحش و متلك بشنوه خواهر

تو به عنوان مهمون میری بعد کارارو میندازن سر تو با وجود بچه کوچیکت😐

منم میرم خونه بابام همه کارای آشپزی و اینا با منه 😑ی وقتایی مغزم خسته میشه از این حجم کار
خدارو شکر ک بخیر گذشت عزیزم انشالله همیشه بلا دور باشه مراقبش باش

دقیقا برعکس من میام خونه مامانم اصلا از بچم خبر ندارم مامانم و بابام از کن بهتر سرگرمش میکنن وبهش میرسن
خوبه تو شوهرت میخوره من شوهرم بعد از چهار سال هنوز رودربایستی داره چیزی بخوره همش غصه میخورم میگم چرا هیچی نمیخوره

فکرشو نکن خواهر بخای حرص کارا شوهرتم بخوری دیگه اعصاب برات نمیمونه همین که کمتر میری خوبه فکرشو نکن

سوال های مرتبط

مامان سلدا💜آسیه مامان سلدا💜آسیه ۱ سالگی
دختر عزیزم لحظه هایی که صدای خنده های تو، تو خونه مون می پیچه انگار دارم از خوشحالی پرواز می کنم. می خوام همیشه شاد ببینمت عزیزم و برای شادی تو هر کاری می کنم

هر روز که از خونه بیرون می رم به این فکر می کنم که چه کاری می تونم انجام بدم که تو خوشبخت تر باشی، تمام تلاشی که می کنم برای اینه که تو بهترین ها رو داشته باشی

هیچ وقت حتی ذره ای از این حس عاشقانه ای که به تو دارم کم نمیشه عشق همیشگی من تو بزرگ ترین بهانه ی زندگی هستی

دختر مهربونم، لبخندت تمام خستگی های دنیا رو از بین می بره

وجود تو دخترم منو به زندگی دلگرم می کنه

عزیزترینم تمام احساسات خوب دنیا را زمانی تجربه کردم که تو به دنیا اومدی

شادی و خوشبختی من، قلب من برای تو می تپه، تو مفهوم زندگی منی

ممکنه سال ها بگذره، من پیر شده باشم و تو بزرگ، اما چیزی که هیچ وقت تغییر نمی کنه عشق من نسبت به توئه دختر قشنگم

بمونه به یادگار 1404/3/7
خدای خوبم بخاطر وجود دختر قشنگم سلدا پرنسس کوچولوم آسیه شکرت😘🌿
مامان زندگیم مامان زندگیم ۱ سالگی
خدایا من واقعا نمی دونم چیکار کنم
شوهرم خیلی آزار روحی روانی میده بهم
مثلا امشب بهم می گه فردا می خوام یه کاری رو برم
منم گفتم نمی خواد بری
بعد بلند بلند حرف میزنه نمی گه بچه خوابه خودم هم چشمام خسته بود
دوباره می گه درست بگو برم یت نرم
بعد من می گم نه نمی خواد بری
دوباره می پرسه
بخدا خیلی روحی روانی داغونم کرده
به شدت دارم کم میارم خیلی سخته با همچین مردایی زندگی گردن
اصلا آدم خوبی نیست
بخدا نمی دونم باهاش چیکار کنم
حتی مس خواستم به خانوادم بگم که خیلی اذیتم می کنه تو خونه
اما گفتم خانوادم که اصلا طلاق رو قبول نمی کنن
پسرم هم گفته داره خیلی کوچولوئه تازه پسرم تشنج های بدون تب داره
باید سرساعت دارو بخوره و همه چیش به موقع باشه
باهمه وجود ایم مرد هم به شدت منو اذیت می کنه
هر کاری بهش می گم انجام نمیده
مثلا خودش شام می خوره
پسرم هم دائم گریه می کنه نمیزاره من غذا بخورم
همیشه ناهار و شام من نمی تونم بخورم
چون شوهرم خودش غذاشو می خوره میره
دیگه حتی برای چند دقیقه بچه رو نگه نمی داره
واقعا این حجم از بی رحمتش تو خونه رو نمی دونم چیکار کنم
بدگویی منو خانوادم رو میره به پدرومادر می کنه
منو پیش خانوادش بی نهایت بد می کنه
واقعا من چیکار کنم تو رو خدا بگید😭😭😭😭😭