سلام خوبین عزیزان دلم سحربخیریه چیزی خواستم بگم من تازه عروس شدم خاله شوهرم گفت پسرش توخواب دادمیزنه میترسه منم دورکعت نمازخوندم چهارقل وآیت الکرسی روکاغذنوشتم بختک روبه انگشترحضرت سلیمان قسم دادم گفتم به بازوش ببنده شب همون روزخواب دیدم یه چیزسیاه درازباچشماسیاه اومدکنارم نشست گفت قسمم دادی منم میرم چشماموبازکردم توهمون حالت بودم امااون چیزدرازنبودوای چقدرترسیدم پسره هم دیگه نترسیدازاونجااینا به من عقیده پیداکردن راستی من چشم زخمم میگیرم روهمه افتاده دیروزخاله شوهرم زنگ زدگفت پسرم ازروزی که نامزد کرده خونه نیومده همش پیش زنشه اگه زنگم بزنم باهام سرصدامیکنه توچکارداری بازبی پول بشه میادازمون پول میگیره میره تاپولاش تموم شع توروخداببین بچه موچکارکردن منم گفتم خاله من نعوذبالله خدانیستم ببینم چیشده اما به نیت پسرت نمازاستخاره میخونم گفت باشه نمازخوندم خوابیدم دیدم دختره وپسره لباس سفیددارن دختره براش آب آووردبه محض خوردن آب لباساپسره سیاه شدتموم بیدارشدم ازخواب بیدارشدم گفتم حتمادختره توگوشش خیلی میگه بامادرش بدشده به خاله شوهرم گفتم گفت آره بخدا گفت خودم شنیدم وقتی تواتاق بودن گفته مادرت تورونمیخواد چرابجای ده ملیون بهت پنج ملیون داده اگه میخواستت فرششومیفروخت پسره هم پاشده بامادرش دعواکرده بیچاره خاله شوهرم خودش کارمیکنه شوهرشم معتاده هرچی کارکنه خرج اعتیادش بشه خلاصه خواستم روش نمازاستخاره بزارم جانشدپیک بعدی میزارم

۶ پاسخ

چه ترسناکی😐😐😐

ولی بنظرم نکن این کارو!!!

عزیزم تو احیانا با خودت اجنه نداری؟؟؟

ولی عزیزم بختک رو هم علم رد میکنه هم دین،یعنی کلا چیزی ب اسم پختک وجود نداره.

وای من ترسیدم بخدا

مرسی عزیزم

سوال های مرتبط

مامان آرکان مامان آرکان ۱۷ ماهگی
امروز ناهار خونه مادرشوهرم بودیم، مادر بزرگ و خاله های همسرمم اومدن ( خاله هاش مجردن و معلم ان)
هرچی می‌خوردیم یه خاله اش به زور می‌گفت به آرکان هم بدین میدید ما نمیدیم خودش میداد، فک کنین شربت خوردنی می‌گفت بزار یذره بدم گناه داره! سر سفره می‌گفت ماست رو نگاه می‌کنه انگشتشو میزد به ماست بده بهش!!! از چایی خودش میخواست بده بهش!!! اصلا یه کارای خاصی میکرد حالا خوبه خدارحم کرده مادرشوهرم اصلا اینجوری نیست بخواد هم چیزی بده میپرسم بدم؟ یا میگه اگه صلاح بود بده
نمی‌فهمم این چرا این جوری میکرد اصلا عجیب اعصابم خورد شد حالا من که مادرشم اصلا تو لیوان خودم یا قاشق خودم بهش چیزی نمیدم
حالا اینش عجیبه بستنی سنتی آوردن میدونستم باز داستان شروع میشه گفتم من نمی‌خورم بخورین میام میخورم رفتم اتاق بچه رو بخوابونم اونم که نخوابید گریه کرد مجبور شدم بیام بیرون!!!
انگشتشو کرده تو بستنی میده به آرکان من جوری عصبانی شدم رفتم بچه رو از بغل شوهرم کشیدم بعد به شوهرم با عصبانیت گفتم تو چرا اینجا اینجوری شدی خب مگه خونه خودمون می‌دیم گفت نه گفتم پس چرا اینجا پایه رفتارهای اینا شدی زود جبهشو تغییر داد ولی با این حال من خیلی کفری بودم بعد که رفتن هرچی از دهنم دراومد پشتش به مادرشوهرم گفتم اونم گفت دلش میسوزه میگه گناه داره منم گفتم دایه مهربان تر از مادر شده پس!!
اینم بگم بچم حساسیت به پروتئین گاوی داره بستنی و ماست هم که سنتی بود دیگه فک کنین چه نورعلی نوری بود