یعنیا
چه زندگی شادی داشتم تا الان🤣🤣
از 13سالگی خونه بابام غذا میپختم در حد سنم اشپزی میکردم 14عقد شدم پنجشنبه جمعه ها میومدم خونه ننه شوهر هرررچی کارداشت میریخت سرم جارو کن اشپزخونه بشور ظرفای تو کابینت بشور حیاط جارو کن لباسهارو با دست بشور
بخدا همون دو روز خسته میشدم تهش غر غر میکرد تو عرضه نداری بلد نیستی به قران همینجوری میگف مادرت یاد نداده بهت اخه زنیکه من 14سالمه ها
بگذریم تهش کلی فحشای زشت دادن گفت هیچکاری واسم نکردی
سه سال نیم همین وضع بود عقد بودم عید کفش شوهرم با پول خودش خرید اومدم با ذوق به مادرش نشون دادم گف چخبرته پولای پسرمو تموم کردی بس ولخرجی کل خرید عیدم یه جفت کفش بود اینقدر بچه بودم هرچی سرکوفت میزد میخندیدم فکر میکردم همه مادرشوهرا میگن طبیعیه
یکبار جوابشو ندادم بعد سه سال و نیم عروسی گرفتن به قران هفته ی اول مادرش اومد گف حامله نشدی تست بزن چرا حامله نمیشی مشکلی داری اخه اوسکول من یک هفته خانه دارم بعدشم جلوگیری دارم دختر خودش 3سال بعد عروسی باردارشد هر روز صدبار میومد میگف تا بعد 8ماه باردار شدم میگف خداکنه پسر باشه خداکنه 4کیلو باشه و و و
بعد الان با دوتا بچه درگیر کارها
روزی صدبار مادرش میاد گیر میده فقط این بردار اون بزار شام اینو نپز این لباس تن بچه نکن
خستم به قران خستم چرا خدا منو مرگ نمیده راحت بشم
20سالمه زندگی کردم اصلا🥲
این اسمش زندگی کردنه
اگه این زندگیه نمیخامش
شوهرمم که فقط پشت مادرش
میگه مادرمن مادر بچه هامه
خونه از پدرمه
بسه بسه خدایا بسه

۶ پاسخ

چرا زود شوهر رفتی؟
عب نداره مامانش که مرد راحت میشی
بنظرم خودتو از لحاظ شخصی ارتقاء بده
درس بخون برو سر کار واسه خودت کسی شو
اون وقت میوفتن به پات همشون

خونوادت پشتت نیستن؟🥲💔حالا برا ما مادرشوهر دخالت نداره هیچوقت ،ولی یه شوهری دارم ،نابودم کرده همش خردم میکنه ،منم نابود شدم ولی خونوادم متاسفانه پشتم نیستن میگن حتما تقصیر خودته🥲💔

عزیزم زیاد بهم حرفاش توجه نکن کاری خودت پیش ببر اینجوری اعصابت آرومتر بزار اون بگه تو اهمیت ندیدم اون میسوزه میاد خونه در باز نکن گفتنی بگو جای بودم اگ مشترکی بگو حموم یا خواب بودم ب حرف همسرت توجه نکن اگه میگه خونه اش نشستین بگو خونه پدر تو نه من خونه بگیر در بیایم جلوشون اگه از الان نگیری قد علم نکنی دیگه نمیتونی

😐واقعا دمت گرم نمیتونی خونه تو جدا کنی

زن اگه مردش پشتش نباشه زن نابود میشه

ای بابا خداصبرت بده

سوال های مرتبط

مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۲ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۳
زینب

بعد از اون سفر کذایی معصومه برگشت سر کارش.
فکر کنم چهار پنج روز بعدش بود که شنیدم معصومه جوری به یه دزد سیلی زده که به کرده‌ها و نکرده‌هاش اعتراف کرده.
انگار تازه بعد از ازدواج داشتم این خانواده رو می‌شناختم.
تازه فهمیدم معصومه چه شخصیت وحشی و خشنی داره...
شب‌ها بعد از اینکه شیفت کاریش تموم می‌شد یه سر میومد پیش ما. چون معصومه هم تو همون ساختمون زندگی می‌کرد انباری خونه رو بازسازی کرده بودند و تبدیل به یه خونه کوچیک شده بود،معصومه با شوهرش همونجا زندگی می‌کردند...
یه روز احساس کردم شیر کاکائویی که خوردم بهم نساخته به شدت معدم درد می‌کرد حالت تهوع خیلی بدی داشتم ی می‌خوردم یا هر کاری می‌کردم این حال بهتر نمی‌شد،اون روز یادمه طبق معمول باید شام برای معصومه هم درست می‌کردم.
وقتی معصومه اومد متوجه رنگ پریدگی بدحالیم شد.
با شک گفت حامله‌ای؟
گفتم محاله.
پرسید اون وقت چرا؟
گفتم چون نمی‌خوام بچه‌دار بشم. زوده... و از کاندوم استفاده می‌کنم.
خیلی بی‌قید گفت من همون شب اول پاره‌اش کردم. خیلی احتمال داره الان حامله باشی.
تازه اون لحظه بود فهمیدم که چرا شب عروسی معصومه موند و با عجله گفت من میرم براتون میارم...
خدایا باورم نمی‌شه یعنی حتی اختیار بچه‌دار شدن ما هم دست این زن بود.
ته دلم فقط آرزو می‌کردم اشتباه شده باشه.
روز بعد اولیه بیبی چک زدم ،هاله افتاد.
تمام وجودم در حالی که می‌لرزید حاضر شدم آزمایشگاه رفتم.
دو ساعت بعد جواب آزمایشم اومد.
من حاملم.....
مامان السا کوچولو😍 مامان السا کوچولو😍 ۱۶ ماهگی
مامانا من خسته شدم چرا همه چیه من با چالش بدبد روبرو هستم .بخدا دیگه میخام خودمو بکشم خدا خیالش راحت بشه به اندازه کافی عذاب کشیدم
رو.زایمان تا مرگ رفتم یعنی واقعا مرده بودم یهو نفسم برگشت بخاطر درشت یودن بچه و مشکلات دیگش. الان هشت ماهشه از لاغری داره میشکنه باز اینجوری دارم پیر میشم باهاش. از قبل سه ماهگی اعتصاب شیر کرد دیگه با زحمت و زجر تو خاب میدمش. یه مدت غذا خورد الان یکماه و خرده هست دیگه برا غذا هم دهنش مینده . دکترم فقط میگه رفلاکس پنهان . اخه بچه هست صبح تا شب در حال بالا اوردنه ولی باز میخوره . این چه دردیه ک بچه من گرفته
همشم نق نق
تو.شهر غریبم هیشکی هیشکیو ندارم شوهرمم تا غروب سرکاره
خدایا به خودت قسم دیگه بریدم چرا نذاشتی بچم دلخوشیم یاشه تو این تنهاییا چجوری دلت برام نسوخت
چرا زجرام با این بچه تموم نمیشه دیگه از اینده هم میترسم چون بهتر ک.نمیشه بدتر میشه همش مشکلات جدید
کاش همون رو.زایمان من که زجرام کشیده بودم گناهام بخشیده شد همونجا میمردم الان چارماه دیگه سالمو میدادن گم شده بودم از این زندگی