من شیش ساله بودم ک مامانم جداشد
کم باهاش در ارتباط بودم
بعد ازدواج هم تا پنج سال شوهرم اجازه نمی‌داد حرف بزنم با مامانم
خلاصه بعد پنج سال ارتباط گرفتیم اوایل خوب بود حالا الان اون روی اصلیشون نشون داده
مثلا من یه بچه دارم حرف بچه دوم میشه
مادرشوهرم میگه رو اولی من نگه داشتم اگرررر دوباره بچه دارشدی اینسری مامانت بیاد و اینا
بعد مامانم بی ادبانه به من پشت تلفن مثل لاتا میگه بززززنن به چاک بابا ، سی ک تیر کنن هر کی نوه میخواد همونم نگه داره
یا مثلاً میگه آره همین یکی بسه رو نده به شوهرت بگه بازم می‌خوام گ ه خورده باز بچه میخواد
خیلی بد حرف میزنه من اصلا اینجوری بزرگ نشدم
بعدشم من اصلا الان قصد ندارم بچه بیارم بخوام بیارمم ازون وجدان انتظار ندارم چون اون زن مردمع اخلاقامم بهش نمی‌خونه
درکل من آدم مستقلی ام
ولی دوسدارم رک بهش بگم یا قطع ارتباط یا خودتو درست کن اینجوری رو من تاثیر منفی می‌ذاری خیلی بی ادب حرف میزنه خداروشکر دوره از من تلفنی درارتباطیم بیشتر
حالا چیکارکنم بنظرتون

۹ پاسخ

بگو من از شما توقعی ندارم شما منو ک بچت بودم و از گوشت و خونت ول کردی توقع ندارم بچه منو ک ی پشت غریبه ترن نگه داری وقتی هم گفت شوهرت... خورد بگو درست صحبت کنین من از این لحن متنفرم مخصوصا در مورد شوعرم

فهمیدیم بابات چرا طلاقش داده😑 اصلا گوش به حرفش نگیر و احترام مادرشوهر و شوهرت رو داشته باش ک زندگیت خدایی نکرده خراب نشه

باهاش ارتباط نگیر
هر ماذری مادر نیست

بنظرم از زندگیت پیشش نگو که بخواد نظر بده
بلاخره مادره باهاش تلفنی در حد احوال پرسی حرف بزن تصمیم به هر اقدامی هم داری نگو‌

جواب تلفنش رانده

منم 6سالم بود مامانم اینا جدا شدن ولی تا حالا نرفتم سراغش چون اگه دوستمون داشت اون میومد سراغم برا ما مادری میگرد بنظرم دیگه حرف نزنی بهتره من نه با بابام حرف میزنم نه با مامانم با کل فامیلم بعد عروسیم خدافظی کردم بابامم به پسرم سیسمونی نیورد سی. گ شو زدم رفت.

همون قطع رابطه کن .
یا خیلی کم رفت آمد کن باهاش .

برات ک‌مادری نکرد..؟؟
الان میخوایش چی‌کار

دیگه باهاش تماس نگیر هرموقع تماس گرفت به یه بهونه سریع قطع کن

سوال های مرتبط

مامان آسنا و آرتین مامان آسنا و آرتین ۵ سالگی
مامان محمد حسام مامان محمد حسام ۵ سالگی
خانما میخوام درد و دل کنم من و شوهرم 7 ماه صحبت کردیم زیر نظر خانواده ها و ازدواج کردیم از اول ازدواجمون شوهرم قصد داشت منو تغییر بده و به قول خودش شبیه خودش کنه و از این طریق افسار زندگیش رو دستش بگیره من وابسته خانواده ام هستم مخصوصا مادرم اون هم میدونست و با خانواده ام در افتاد و یکی یکی پاشون رو از خونه ام برید تا به قول خودش من مستقل بشم تو این گیر و دار من باردار شدم در حالی که با کل خونواده ام قهر بود تو دوران بارداری خیلی اذیتم کرد و من از ماه هشت بارداری افسردگی گرفتم تا سه ماه پس از زایمان حالم بد بود ولی تو اون روزا تنها دل خوشیم و دلیل زندگیم پسرم بود الان هم جونم به جونش بسته است نمی تونم یه لحظه دوریش رو تحمل کنم پسرم هر چی بخواد بخره به من میگه چون باباش براش نمیخره حتی لباساش رو مامانم اینا می‌خرن دکترش رو خودم میبرم خلاصه که باباش هیچ احساس مسئولیت نداره ولی پسرم باباش رو بیشتر از من دوست داره به من میگه من تو رو دوست ندارم بابام رو دوست دارم خیلی دلم گرفته
مامان شکوفه گیلاس 🍒 مامان شکوفه گیلاس 🍒 ۴ سالگی