نمیدونم چرا چند روزه بار فکرای گذشته میاد توی ذهنم براشون ناراحت میشم
خودمو توی آیینه میبینم ناراحت میشم
بدنمو میبینم ناراحت میشم
بقیه دخترمو صدا میزنن به اسمی که باباش گذاشته ناراحت میشم
روند زایمان با اینکه خوب بود ولی یادم میاد حالم بد میشه
احتمال میدم بخیه هام عفونت کرده باشه ولی اصلا نمیتونم برم جای دکتر
انقدر توی زایمان دستمالی شدم که دیگه دوست ندارم هیچکی حتی شوهرم اونجارو ببینه
انگار یه بغض دائمی توی گلومه
همش به این فکر میکنم که چی سرم اومده ولی هنوز احساس میکنم سر م و متوجه اتفاقات دورم نیستم ...
بعضی وقتا وقتی بچرو بغل میکنم ، یا شیر میپره توی گلوش یا هر اتفاق دیگه میگم من مامان خوبی نیستم
دلم خیلی هوای حرم کرده بود
گفتم میرم میشینم با امام رضا حرف میزنم گریه میکنم خالی میشم
ولی وقتی رفتم حرم فقط. به گنبد و ضریح نگاه میکردم و دعا میکردم
مثل‌ مرده متحرک شدم
دلم فققط کربلا میخواد😭

۸ پاسخ

منم اینایی که گفتیو دارم
کلی هم گریه ‌کردم کلی هم چشام پف کرد
تنها نیستم و تنها نیستی

منمممم😭😭😭

من هنوز زایمان نکرده اینجور شدم
دلم میخواد گریه کنم
با اینکه با شوهرم مشکلی ندارم🥲

عزیزم فکر کنم شما علائم افسردگی پس از زایمان داری
من سر دختر اولم داشتم همه میگفتن خودت جمع کن برو بگرد و خرید کن ولی واقعا حس خوبی به آدم نمیده که هیچ از درک نشدن هم رنج میکشه سعی کن مشاوره بگیری اگر دیر اقدام کنی امکان داره که مجبور بشی دارو بخوری و من چون دیر رفتم دکتر مجبور شدم دوسال کامل دارو بخورم تاکمی بهتر بشم

عزیزم‌ طبیعیه همه مامانا حس های مشابه شما رو تجربه میکنن،فقط تو تنها نیستی😘😍
سرگرم‌کن خودتو ب خودت انرژی بده،آهنگ گوش کن،با همسرت حرف بزن،
کارایی ک دوس داری رو بکن.

فدات اولشه درست میشه حالت ماهممون اوایلش اینجوری بودیم زمان میبره تا حالت خوب بشه
به آینده قشنگت فکرکن خودتو مشغول کن بخاطربچت باید کناربیای بازندگی

یکم ب خودت بیا و ب خودت برس
بیرون برو
وگرنه افسردگی میگیری هااا
دوش اب گرم
اب ولرم بگیر
آهنگ گوش کن
خودت مشغول کن
زنگ بزن ب کسانی ک دوسشون داری
برو بگرد
بازار برو
خلاصه کاری ک حالت خوب میکنه

اسم دخترت چیه گلم. افسرده گی بعداز زایمان

سوال های مرتبط

مامان دخترمون🇮🇷 مامان دخترمون🇮🇷 ۶ ماهگی
مامان آروشا 🩷🎀 مامان آروشا 🩷🎀 ۵ ماهگی
#زایمان

تجربه زایمان اونم برای اولین بار خیلی حس های ضد و نقیض به مادر میده هیجان خوشحالی استرس ترس دلشوره و کلی حس های دیگه
هزار جور برنامه توی ذهنم ریخته بودم برای اولین باری که دخترمو دیدم برای اولین باری که قراره بعلش کنم هر شب خوابشو میدیدم تصورش میکردم
اما به خاطر شرایط سخت به دنیا اومدنش که وقتی بدنیا اومد با کم خونی شدید بدنیا اومد ندیدمش سریع انتقالش دادن بیمارستان اطفال
حالا براتون مینویسم که چرا این اتفاق ها افتاده
فقط اون حس ترس و نگرانی که برای اولین بار توی وجودم برای موجودی که هنوز حتی ندیده بودمش رو حس کردم فهمیدم مادر شدن یعنی چی….
شاید خیلیا حس منو درک نکنن ولی وقتی دخترمو نکاه میکنم جای سوزن های روی بدنش رو میبینم حس ترس و وحشتی که توی وجودش داره رو حس میکنم بدون اینکه بخوام اشک چشمام جاری میشن حسرت اون شبی که من تنها توی بیمارستان بودم و دخترم یه بیمارستان دیگه هنوز از دلم در نیومده وقتی مادر های دیگه رو میدیدم که شیر میدن به بچه هاشون یا باهاشون حرف میزنن دختر من کنار من نبود حس میکنم عقده شده توی دلم با هر بار کریه و بغض دیدن بچمم شدید تر میشه
خدا هیچ مادری رو با بچش امتحان نکنه🤲🏻