یعنی بدترین مهمونی که رفتم دیشب بود
خواهرشوهرم شام دعوتمون کرد
رفتیم اونجا موقع افطار بود
در زدیم پسرش اومد گفت در قفله نمیتونم باز کنم مامانمم نیس😐
بعد چند دقیقه اومد درو باز کرد من با گوشی حرف میزدم اصلا حواسم نبود که درو چرا دیر باز کردن
رفتیم بالا دیدم خواهرشوهرم نیس
نه شام اماده اس نه افطاری 😐
چند دقیقه نشستیم بعد من یه لحظه شک کردم گفتم نکنه فردا شب دعوت کرده بعدم چون هم مارو هم اون یکی خواهرشوهرم و مادرشوهرم اینارو دعوت کرده بود مطمئن بودم که امشبه
۵ دقیقه نشستیم بعد شوهرم روزه بود نیم ساعت بود از اذان میگذشت من گفتم پاشو بریم شوهرمم هی غر میزد میگفت بریم
خواستیم بریم دیدم مادرشوهرم اینا اومدن
اومده میگه خواهرشوهرت بازار بود افطاری اماده میکردی
چرا چیزی نزاشتی😐😐😐
منم گفتم به من چه ربطی داره خونه مردم پاشم چی کنم
بعدشم من چی بدونم چی میخواد بزاره نیم ساعتم تو کوپه علاف شدیم الان اومدیم بالا اصلا وقت نکردم
اخرشم خودم افطاری اماده کردم
فقط پنیر و خرما بود گزاشتم
خواهرشوهرم بعد چند دقیقه اومد زحمت کشید یه پیاله مربا اورد
ساعت ۸ بود هنوز برنج نزاشته بود
برا شامم دوباره خودم پاشدم یکم سالاد درست کردم
بخدا من اینجوری مهمونی میگرفتم تف میکردن تو صورتم

۲۲ پاسخ

مامان من بود آبرو برام‌نمیذاشت😂😂😂😂

نبابد دست میزدی مادرش نمرده بود که

عجیب بود نبود🤣

شاید گلم فقط تدارک شام دیده بوده

من مهمون دارم از یه هفته قبل خواب ندارم هی استرس دارم چی بزارم چی نزارم کم نیاد فلان.. بعد اینا تو کدوم لیگ زندگی میکنن

نباید افطاری میوردی باید همون پا میشدی میرفتی . البته شاید جون شام دعوت کرده بود افطاری تدارک ندیده بود

همیشه اونطوریه؟ ماکلا افطاری دعوت کنیم یک ساعت نیم ساعت قبل سفره باز میکنیم اونم مفصل غذا میزاریم سوپ برنج. مرغ. خاگینه دلمه. فرنی. شعله زرد. به غیر غذا ایناروهم میزاریم. چقد راحته باهاتون راحت که چه عرض کنم کلا بیخیال.

این دیگه چ مدلشه 😱

وای خداااا
شبیه خواب ترسناکم شد ک ...




گاهی اوقات خواب میبینم،مهمون دارم همه امدن چیزی درست نکردم هنووو😩

کسی مجبورش کرده بود مهمون دعوت کنه؟

مهمون دعوت میکنه بعد میره بازار .‌مردم‌چقد عجیب شدن‌. اونم‌تازه واسه خانواده خودشون😐😕

مگه مجبوری مهمون دعوت کنی وقتی نمیتونی عجبا

نباید میموندی خب

نباید کار میکردی خوووو
مهمون بودی والا ما دیدیم هرکی مهمون دعوت میکنه اونم برا افطاری نیم ساعت قبل اذان سفره میچینه ن اینکه بره بازار انتظار داشته باشه از مهمون ک اره ی چی اماده میکردین منم میومدم

راستش من آدمی هستم که اگه یکی به من بگه اینکارو بکن ، دقیقا اون کارو نمی کنم 😂
من بودم میگفتم همین مونده دیگه
مهمون بیاد برای صاحبخونه غذا بپزه
آخر الزمونه والا
و اگه شوهرم همراه بود
میرفتم از اونجا
و اگه مجبور بودم بمونم دست به سیاه و سفید نمیزدم

نباید می کردی نمیگم کمک نکن آخه ناسلامتی مهمونی ، یه بار مهمونش کن همینجوری ببین چقدر ادا بیاد برات ، من بودم بلند می شدم بر می گشتم خونه، اونجوری فکر می کنن هر رفتاری باهات بکنن تو ناراحت نمیشی تازه خودت پا میشی کار می کنی

آخرش شام چی داد بهتون؟

من بودم میرفتم خونم

وا نرو چقدر بی احترامی می‌کنه بهتون من بودم نمی‌رفتم

وا حالا مجبور بود بره بازار

چ آدمایی پیدا میشن
اینقدر از اینجور مادرشوهرا حرصم میگیره ها

چه بی شعور باید میومدین بیرون چه چیزا آدم میشنوه به خدا 😖

🤕✋خاک توسرش با این مهمونی گرفتنش

سوال های مرتبط

مامان 🐣محمد مهدی 🐣 مامان 🐣محمد مهدی 🐣 ۱۲ ماهگی
سلام‌از بهترین روز زندگیم یا دلخور ترین روز زندگیم😆🥺
پارسال دقیقا این روز که پنج شنبه بود من خونه مامانم میموندم بخاطر اینکه شوهرم ترکیه بود
..و من صبح زود رفتم کلاس های بارداری ومن اونجا دیدم که من حال ندارم حرف های ماما رو گوش بدم خلاصه به سختی از اونجا خودمو رسوندم خونه مامانم...
ومن قرار بود بعد ظهر بریم با خواهرم و مامانم خونه منو تمیز کنیم 🤒
و ما راهیی خونه شدم من نتونستم راه برم مامانمم هی فش میداد که چاقی کم بخور و فلان..🤣🤣 و منم عرق میکردم تو راه
خلاصه رسیدم خونه من ...من گفتم من میشینم دکوری هارو پاک کنم تازه یدونه آجیل خوری رو پاک کرده بودم که یهو کیسه ابم پاره شد من آخه ۳۲ هفتم بود قرار نبود که زایمان کنم 😕🤧
ب خواهرم گفتم خواهر م گفت زود بریم بیمارستان ومامان گف من برم ساک بچه رو بیارم و من گفتم نه من زایمان نمیکنم نیارین میرم اونجا ابروم میره میگن وقت زایمان نیس هنوز ۷ ماهگی رو تازه تموم کردم🤣🤣🤣😞و مامانم رفت آورد و من رفتم اورژانس مامایی و گفتن یک فینگر باز شدی ببرین اتاق زایمان 😢🙃
و من رفتم دکتر اومد گف در خطر هستین اعزام میکنم ارومیه و من گفتم نه میخام اینجا زایمان کنم اونم گفت باشه من هنوز دردام اونقدر شدید نبود دکتر دوباره اومد گف ساعت ۸ صبح زایمان میکنه آنوقت ساعت ۸ بود و من کلی استرس که ب بچم چیزی نشه خدا و فقط دعا میکردم که من ساعت ۱۲.۵ شب زایمان کردم 😢🥺وقتی پسرمو ب بغلم انداختن یکی از ناب ترین حس های دنیا بود ک تجربه کردم و من از پیشونیش بوس کردم 💋❤️بقیه سوال زیر همین تاپیک
مامان عطیه سادات مامان عطیه سادات ۱ سالگی
دیروز مامانم با دختر داداشم که ۷ سالشه اومده بودن خونه من بعدازظهر دخترمو گذاشتم پیشه اینا به دختر داداشم گفتم یه دقه باهاش بازی کن من حموم برم جلوشون اجرک گذاشته بودم داشتن بازی میکردن مامانمم همونجا بود مامانم گف توبرو ماهستیم اقا رفتم حموم ۱۰ دقیقه نگذشته بود صدای جیغ و گریه دخترم اومد دختر داداشم پاشده سطلی که اجرکا داخلشه رو سرش کرده بعد سطل افتاده روی سره دختره من وای پیشونی دخترم باد کرده بود قرمز شده بود کبود شده بود به چه حالی از حموم اومدم بیرون دخترمو بغل کردم یخ گداشتم رو سرش وازلین کردم خیلی گریه کرد بعد اب دادم شیر دادم خوابید خیلی ناراحت شدم دخترم اصلا الکی گریه نمیکنه حتی زمین میوفته گریه نمیکنه اما این سطل خیلی محکم خورده بود توسرش که اینجوری جیغ میزد و هق هق گریه میکرد حلا مامانم برگشته میگه تو نرگسو دختر داداشم اسمش نرگسه دعوا نکن گفتم مامان بذار حداقل متوجه بشه چه اشتباهی کرده الان اگر سطل میخورد تو ملاجه بچه سرش میشکست من چه خاکی توسرم میکردم‌ دیشب رفتن خونشون بعد داداشم دعواش کرده اما عمه و عموهاش پشتیبانیشو کردن چیزی نگفتن بهش گفتن چیزی نشده هیچی نشده
من خیلی ناراحت شده میخاستم برا دخترم تولد بگیرم مامانم اینارو دعوت کنم بااین کارشون اصلا دعوتشون نمیکنم حتی به نرگس نمیگن که کارت اشتباه بوده دیشب شوهرم خسته بود دیرازسره کار اومد بعدم رفتیم بازار روز نفهمید دخترم سرش چی شده منم نگفتم وگرنه اول منو جرم میداد که چرا مواظبه بچه نبودی
مامان نی نی مامان نی نی ۱۶ ماهگی
پارسال همین ساعت ها بود که برای خودم سوپ درست کرده بودم و آناناس و آب و خوراکی جمع کرده بودم آخرین تایمی که می‌تونستم برم برای زایمان طبیعی دو روز دیگه بود ولی الان یه مقدار درد می‌گرفت ول میکرد که تایم که گرفتم هر پنج دقیقه یکبار بود تقریبا
ولی دردم خیلی قابل تحمل بود
به شوهرم گفتم درسته دردش بچه بازی است اما تایماش خیلی نزدیک بهم است یه سر بریم بیمارستان معاینه بشم فوقش بر میگردیم در کل هم نمی‌خواستم به مامانم بگم که میرم میخواستم هروقت زایمان کردم زنگ بزنم و خبر بدم
ولی رفتن همانا و معاینه همانا و پاره شدن کیسه آب همانا
و موندگار شدیم
صبح ساعت تقریبا ۷ و نیم بود که زایمان کردم

اون دفتری هم که دستمه نکاتی که تو کلاسا گفته بودن نوشته بودم به خیال اینکه میتونم بخونم اون موقع
که بعدها یادم اومد یکی از ورزش هایی که تو دفترم نوشت بودم دقیقا مشکلی بود که سر زایمان بهش برخوردم و اگه ماما همراهم بهم اون ورزشها رو میداد شاید کمکی میکرد ...


ولی در کل مشکلات من از بعد زایمان شروع شد🤧🤧