مادرشوهرم از ساعت ۳ اومده خونمون ۴تا گونی برنج ۳تا روغن ۵کیلویی ۵کیلو ۶ کیلو حبوبات ۴،۵تا تن ماهی اما اصلاااااا ب خودش زحمت نمیده ک دوتا پیمونه بزرگ بزاره با تن بخورن یا عدس پلو اینا بزاره من ۳تا تیکه مرغ کوچیک داشتم ظهر گذاشتم با ۳تا پیمونه برنج دیدم ساعت ۳ اومد سفره انداختم (شوهرم ساعت ۳ اومد با مامانش) نشستیم دیدم اینم نشست گف من هوس کاهو کردم میخورم دیدم نشست غذا خورد قشنگ گف ته برنج هم بزارید برا محمود نخورده (پدرشوعرم)گفتم میگفتی میای من برنج زیاد میزاشتم سرزده درست نیس قیافه گرفتم حرفم نزدم باش (الان یسریا میگن مامانتم بود اینحوری میکردی مادرشوهر من هروز یا یروز درمیون یروز درمیون خونه ماعه ناهار شام ۹ماه پدرشوعرم خونه ما بود یکلام نگف بجا دست درد نکنه ی شب بیا خونه ما جلوت تخم‌مرغ بزارم ) خلاصه الآنم اینحاس قصد رفتن ندارع منم شام ندارم نمی‌دونم چی بزارم اگر شامم نزارم شوهرم میاد عربده و داد و غر ک چرا شام نزاشتی و برو خونه ننتو(مامانمم نیس پیش شوهرشه) حالا بگید چیکار کنم کسی دعانویس سراغ داره قیمت مناسب باش دعا بگیرم خسته شدم از این زندگی دعا بگیرم بلکه بره خونشون نیاد اینجا دیگ شوهرمم اخلاقش خوب ش 😭😭😭😭

تصویر
۱۲ پاسخ

ی مدت مثل خودش شو. زودتر از اینکه اون بیاد تو برو خونش. تا آخر شبم بمون. چندروز همینجوری پشت سرهم بمون شاید عقلش بیاد سرجاش

چی‌گذاشتی شام اخر😐🥲

توام اندازه خودت وشوهرت وبچه هات کم درس کن که بخورین هیچی نمونه براشون

مدیونی فردا از هشت صبح اونجا کمین نکنی مگه حمالی تو؟

عشقم فردا ساعت ۱۱ برو خونش بدون اینکه زنگ بزنی و بشین تا شب

تنها راهی ک داری اینه بزنی به پر رویی میدونم قطعا دوسنداری
ولی از این به بعد قبل از اینکه بیاد خونتون تو پاشو هر روز برو
جوری برو ک فرصت نکنه بیاد شاید ادم شد

خب به شوهرت بگو وسیله بخره برات که شام بزاری دیگه

خب تو هم برو خونش .قبلش زنگ بزن بگو مامان من فردا ناهار میام خونتون.
خونتون باهاش چقد فاصله داره؟

الان ۴ تا گونی برنج و روغن و حبوبات و برای شما اورده؟

برنجا چیشد یعنی چی

سه تا گونی اینارو نفهمیدم؟

اون گوشت و برنج اولش چی بود؟؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان گل پسر مامان گل پسر ۴ سالگی
شیشه شیر پوشک
شیر خشک
سلام مامانا خوبین
میشه بگین شما بودین چیکار میکردین من دوهفتس عمل کردم ۵روزی خونه مامانم بودم و بعد با هزار زور اومدم خونه میگف تو خونت اذیت میشی هی کار کنی. با مادرشوهرم تو یه ساختمون هستیم من براشون عروس خوبی بودم تا الان. وقتی اومدم خونه خیلی درد داشتم اصلا سرپا نبودم به مامانم گفتم نمیخواد بمونه و مادرشوهرم اینا هستن اونم قبول کرد ولی حتی مادرشوهرم یه بار زنگ نزد بگه ناهار من درست میکنم تو اذیت نکن خودت رو شوهرم هم اصلا نبودش کارش جوری که شیفت داره روز عید شوهرم نبودش من و پسرم تنها بودیم بعد ساعت ۱ظهر پسر خواهرشوهرم اومد خونمون من فهمیدم اومدن اونجا حتی یه زنگ نزد بگه ناهار بیا پایین خیلی دلخور شدم .حتی خود خواهرشوهرم نیومد یه سر بهم بزنه من وقتی زایمان کرد رفتم بیمارستان پیشش .ولی خیلی نارحت شدم حتی یه سر نیومد بهم بزنه .خیلی از دستشون عصبانی هستم منم به پسرش گفتم برو پایین میخوایم غذا بخوریم .ولی دلم خیلی گرفته به بعضی آدما نباید خوبی کرد مثل خانواده شوهر من
مامان لیانا مامان لیانا ۵ سالگی
درد ودل
ی چند وقتی بود دخترم خوب شده بود باز چند روز سر همه چی گریه میکنه روزی دوبار شده اینا به کنار دیروز سر عینک دوتایی دعواشون شد کوچیک نداره گفتم بابا بیاد ببریم ی دونه بگیریم از این دم دستیا شوهرم از سرکار ساعت دوازده رفته بود کاراشو کرده بودو بعدم پیش دوستاش تازه ۸.۳۰ اومد خونه از ۵ گفته بود میام بریم ی دور بزنیم بعد ی ماه دختر بزرگم خوابش میومد ولی گفت بریم بریم اینو سه بار گفت بعدم بخاری روشن بود لباساشم تنش بود گرمش شد با حالت غر گفت گرمم گرمم شوهرم که انگار منتظر بود گفت اااه نمیدونم این کار مسخررو از کی یادگرفتی و چقدر اخلاقت بده و دخترم بغضی شد وایساد تا من برم کفش پاش کنم اونجام باباش غر زد که آره اینم همش چسبیده به مامان رفتیم تو ماشین گفت عینک میخوام و اینا ماهم پیدا نکردیم هر جا رفتیم ی لاک گرفتیم براش بچمم هیچی نگفت دیگه گفت پیدا کنم میگیریم برات ساعت نزدیگ ۱۱ خوابش میومد مثلا رفت شام بگیره جوجه گرفت بچه های من نمیخورن سفتم بود گفتم ی برنجم بگیر دوبار گفتم بماند که شوهرم سر بچه ها