اولین باری که دیدم فقط گفتم خدایا شکرت منم مامان شدم
من سزارین بودم سره تایمم رفتم همش حس مراقبت کردن ازش و داشتم این که بگم دیدمش قلبم وایساد و اینا اصلا نبود من هی رفته رفته بیشتر از قبل دوسش دارم
من ۳ بار زایمان کردم دودختر یه پسر
پسرم خیلیی برام شیرین بود ازهمون اول تو اتاق عمل اوردن بالاسرم تو دلم گفتم فدات بشم...
دخترامم شیرینن ولی پسرم شیرینتره
نمیدونم چرا
شاید راسته مادرا پسراشون بیشتر دوس دارن
عزیزم طبیعی زایمان کردی؟
من سزارین بودم وقتی بچم دنیا اومد ندیدمش بردنش nicu از ساعت ۱۱ صبح تا ۳ ظهر من بال بال میزدم که بچمو بیارین هی میگفتن نگران نباش حالش خوبه منتظریم دکتر بخش nicu مرخصش کنه یکم فقط خس خس میکرد سینش ، دیگه تا بیارنش پیشم دل تو دلم نبود بعدم که دیدمش زدم زیر گریه از خوشحالی همراه با نگرانی 🥲
من بچه اولم زایمان زودرس 25 هفته کردم وقتی دنیا اومد گریه نکرد بعذ 5 روز مرد
بچه دومم دوباره زایمان زودرس 33 هفته کردم اینبار بچم گریه کرد با گریه اون منم گریه میکردم
من دیدن بچمو ببخشید گلاب به روتون ریدنش رو صورتم یکی شد بیچاره پرستاره یه رب داشت صورت منو تمیز میکرد بازم قشنک تمیز نشد ابنقد ماماها نازش دادن که یکی زاییدی عین خوذت اخه مگه میشه بچه اینقد کاربن زده با مادرش باشه فلان یکم پسرمو ناز دادن تا اوردن اقا پی پی کرد رو من
حقیقتا احساساتی نشدم
چون بچم گریه نکرد نگرانش بودم. اونا برای اینک آرومم کنن آوردن گفتن بچت غش کرده ولی صداش ارومه
نگران شدم تااحساساتی
چون یه چیزی هس میگن بچه میاد بیرون گریه کنه خوبه.
ولی بعدا ک اروم شدم بچم سینمو نمیگرف بازم بعد احساسات فعال نبود لابه باهم یادم میفتاد مادرشوهرمو زاییدم دیگ بدتز🤣🤣🤣🤣🤣
من ۳۴هفته زایمان زود رس گرفتم همسرم شیفت شب بود خودم تنها تو بیمارستان برا nst رفته بودم اصلا ی جور غریبی بود ...دوتا بچه ام جلو چشمم احیا کردن بردن nicuخودم رفتم icuتا شش روز بچه هام ندیدم روزای فوقالعاده سختی گذشت ولی خداروشکر خدا بهم رحم کرد ...خدایا شکرت بابت سلامتی و حضور و وجود بچه هام
من هیچ حسی نداشتم خیلی برام عجیب بود چون خیییییلی آدم احساساتی هستم
وای اون لحظه بی نظیره کاش ادم میتونست ۱۰تابچه بیاره من وقتی ازدلم اومد بیرون و اورد بم نشون بده انقد اشک میریختم که صورتشو ندیدم.چقد همه پرستارا میگفتن وای چه سفیدو بوره اخه من تصورم یه دختر سیاه و مو مشکی بود
همش دوست دوباره اون روز رو تجریه کنم بااینگه میگن زایمان سخته درد اوره ولی برامن مهم نیست فقط اون لحظه روزتجربه کنم هنوزم از کمار بیمارستان رد میشم بغضی میشم یاد اون روز میفتم 🥲نمیتونم حسمو بیان کنم خیلی فراتره
من باید ۲۲ شهریور زایمان میکردم ولی ۱۱ شهریور اورژانسی زایمان کردم و پسرم رفت دستگاه،تا سه ماه افسردگی داشتم فقط گریه میکردم هیچ وقت اون دستای کبودش اون سرم ها،اون نگاهش و فراموش نمیکنم،تا سه ماه هیچ جا نرفتم فقط خونم بودم حتی اجازه نمیدادم شوهرم به پسرم دست بزنه،شب تا صبح گریه میکردم،خیلی زایمان و بعدش برام عجیب و دراور بود ولی خداروشکر الان پسرم ساله راه میره میخنده،ولی من دوران سختی رو پشت سر گذاشتم
اولین باری که دیدمش خیلی ریز و کوچولو بود بشدت گشنه هم بود خیلی ساکت و مظلوم تا یماه فقط نگا میکرد
من زایمانم طبیعی بود
انقدر درد کشیدم هیچ حسی نداشتم
اصلا سر بودم گیج میزدم
برامن سر کلاس ورزش یهو یه حس خیسی حس کردم گفتم شاید دسشویی دارم برم دسشویی رفتم دیدم ای داد بیداد خونریزی کردم رفتم به دکترم گفتم گفت بیا معاینه گفت دوسانت هسای عنوز ولی باید بری زایشگاه بیا یکم دیگه ورزش کت برو ساعت ۹بستری شدم فرداش ساعت ۵زایمان کردم وقتی گذاشتن رو شکمم یهو خودم جمع مردم ترسیدم یه توپ کبود بود ولی گذاشتن تو تختش جکش کردن گریه نکرد یه لحضه حس کردم نفسم نمیاد فقط کفتم چشه گفتن چیزی نیست یه گریه آروم نازی کرد که دل دکترا پرستارا برد😍😍
منوترسوندن من ی هفته قبلش بستری بودم
بعدگفتن بیاواسه ان اس تی چمیدونم همین یان
دیگ رفنم منو فرستادن سونوگفتن اب بچه8 من گفتم خب سالمه دیگ گف معلوم نیست بزاربیاریم بیرون ببینم مرده زنده
من زارزارگریه میکردم
حتی بهم خاب اورزدن بازدیذمش گریه میکردم زیاااااددد
منم وقتی بچم بدنیا اومد وقتی صدای گریش رو شنیدم فقط با بغض میگفتم خوش اومدی مامان. ولی ندیدمش. سریع گزاشتنش تو دستگاه و بردنش انآیسیو. ۳۳ هفته زایمان کردم سز
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.