۱۸ پاسخ

اولین باری که دیدم فقط گفتم خدایا شکرت منم مامان شدم

من سزارین بودم سره تایمم رفتم همش حس مراقبت کردن ازش و داشتم این که بگم دیدمش قلبم وایساد و اینا اصلا نبود من هی رفته رفته بیشتر از قبل دوسش دارم

من ۳ بار زایمان کردم دودختر یه پسر
پسرم خیلیی برام شیرین بود ازهمون اول تو اتاق عمل اوردن بالاسرم تو دلم گفتم فدات بشم...
دخترامم شیرینن ولی پسرم شیرینتره
نمیدونم چرا
شاید راسته مادرا پسراشون بیشتر دوس دارن

عزیزم طبیعی زایمان کردی؟

من سزارین بودم وقتی بچم دنیا اومد ندیدمش بردنش nicu از ساعت ۱۱ صبح تا ۳ ظهر من بال بال میزدم که بچمو بیارین هی میگفتن نگران نباش حالش خوبه منتظریم دکتر بخش nicu مرخصش کنه یکم فقط خس خس میکرد سینش ، دیگه تا بیارنش پیشم دل تو دلم نبود بعدم که دیدمش زدم زیر گریه از خوشحالی همراه با نگرانی 🥲

من بچه اولم زایمان زودرس 25 هفته کردم وقتی دنیا اومد گریه نکرد بعذ 5 روز مرد
بچه دومم دوباره زایمان زودرس 33 هفته کردم اینبار بچم گریه کرد با گریه اون منم گریه میکردم

من دیدن بچمو ببخشید گلاب به روتون ریدنش رو صورتم یکی شد بیچاره پرستاره یه رب داشت صورت منو تمیز میکرد بازم قشنک تمیز نشد ابنقد ماماها نازش دادن که یکی زاییدی عین خوذت اخه مگه میشه بچه اینقد کاربن زده با مادرش باشه فلان یکم پسرمو ناز دادن تا اوردن اقا پی پی کرد رو من

حقیقتا احساساتی نشدم
چون بچم گریه نکرد نگرانش بودم. اونا برای اینک آرومم کنن آوردن گفتن بچت غش کرده ولی صداش ارومه
نگران شدم تااحساساتی
چون یه چیزی هس میگن بچه میاد بیرون گریه کنه خوبه.
ولی بعدا ک اروم شدم بچم سینمو نمیگرف بازم بعد احساسات فعال نبود لابه باهم یادم میفتاد مادرشوهرمو زاییدم دیگ بدتز🤣🤣🤣🤣🤣

من ۳۴هفته زایمان زود رس گرفتم همسرم شیفت شب بود خودم تنها تو بیمارستان برا nst رفته بودم اصلا ی جور غریبی بود ...دوتا بچه ام جلو چشمم احیا کردن بردن nicuخودم رفتم icuتا شش روز بچه هام ندیدم روزای فوق‌العاده سختی گذشت ولی خداروشکر خدا بهم رحم کرد ...خدایا شکرت بابت سلامتی و حضور و وجود بچه هام

من هیچ حسی نداشتم خیلی برام عجیب بود چون خیییییلی آدم احساساتی هستم

وای اون لحظه بی نظیره کاش ادم میتونست ۱۰تابچه بیاره من وقتی ازدلم اومد بیرون و اورد بم نشون بده انقد اشک میریختم که صورتشو ندیدم.چقد همه پرستارا میگفتن وای چه سفیدو بوره اخه من تصورم یه دختر سیاه و مو مشکی بود

همش دوست دوباره اون روز رو تجریه کنم بااینگه میگن زایمان سخته درد اوره ولی برامن مهم نیست فقط اون لحظه روزتجربه کنم هنوزم از کمار بیمارستان رد میشم بغضی میشم یاد اون روز میفتم 🥲نمیتونم حسمو بیان کنم خیلی فراتره

من باید ۲۲ شهریور زایمان میکردم ولی ۱۱ شهریور اورژانسی زایمان کردم و پسرم رفت دستگاه،تا سه ماه افسردگی داشتم فقط گریه میکردم هیچ وقت اون دستای کبودش اون سرم ها،اون نگاهش و فراموش نمیکنم،تا سه ماه هیچ جا نرفتم فقط خونم بودم حتی اجازه نمی‌دادم شوهرم به پسرم دست بزنه،شب تا صبح گریه میکردم،خیلی زایمان و بعدش برام عجیب و دراور بود ولی خداروشکر الان پسرم ساله راه میره میخنده،ولی من دوران سختی رو پشت سر گذاشتم

اولین باری که دیدمش خیلی ریز و کوچولو بود بشدت گشنه هم بود خیلی ساکت و مظلوم تا یماه فقط نگا میکرد

من زایمانم طبیعی بود
انقدر درد کشیدم هیچ حسی نداشتم
اصلا سر بودم گیج میزدم‌

برامن سر کلاس ورزش یهو یه حس خیسی حس کردم گفتم شاید دسشویی دارم برم دسشویی رفتم دیدم ای داد بیداد خونریزی کردم رفتم به دکترم گفتم گفت بیا معاینه گفت دوسانت هسای عنوز ولی باید بری زایشگاه بیا یکم دیگه ورزش کت برو ساعت ۹بستری شدم فرداش ساعت ۵زایمان کردم وقتی گذاشتن رو شکمم یهو خودم جمع مردم ترسیدم یه توپ کبود بود ولی گذاشتن تو تختش جکش کردن گریه نکرد یه لحضه حس کردم نفسم نمیاد فقط کفتم چشه گفتن چیزی نیست یه گریه آروم نازی کرد که دل دکترا پرستارا برد😍😍

تصویر

منوترسوندن من ی هفته قبلش بستری بودم
بعدگفتن بیاواسه ان اس تی چمیدونم همین یان
دیگ رفنم منو فرستادن سونوگفتن اب بچه8 من گفتم خب سالمه دیگ گف معلوم نیست بزاربیاریم بیرون ببینم مرده زنده
من زارزارگریه میکردم
حتی بهم خاب اورزدن بازدیذمش گریه میکردم زیاااااددد

منم وقتی بچم بدنیا اومد وقتی صدای گریش رو شنیدم فقط با بغض میگفتم خوش اومدی مامان. ولی ندیدمش. سریع گزاشتنش تو دستگاه و بردنش ان‌آی‌سیو. ۳۳ هفته زایمان کردم سز

سوال های مرتبط

مامان دوتا حبه انگور مامان دوتا حبه انگور ۱ سالگی
پارت سوم بارداری دوقلوها 🌻
استراحت نسبی داشتم بخاطر لکه بینی تا زمانی که برم انتی و مشخص بشه که وضعیت چطوریه و نیاز به سرکلاژ یا پساری دارم یانه استرسم زیاد بود ترس اتاق عمل داشتم اصلا دلم نمی‌خواست سرکلاژ کنم روزایی که توی خونه بیکار بودم مقاله راجع به بچه داری و تربیت فرزند میخوندم همش دلم میخواست بدونم بچها دخترن یا پسر روزی صد تا اسم عوض میکردم خیلی خوشحال بودم که دوتا موجود کوچولو دارن توی وجودم رشد میکنن باهم بزرگ میشن وقتیم به دنیا بیان همدم و پشت همن جنسیتشون اصلا واسم فرق نداشت یه روز حس میکردم دخترن یه روز پسر ویارم به اوج خودش رسیده بود میل به هیچی نداشتم متنفر بودم از غذاها از بوی یخچال از همه چیز واقعا دلم میخواست چیزی بخورم اما نمیتونستم توقع داشتم دیگران درکم کنن اما اونام فقط میگفتن بخور اینجوری در حق بچهات ظلم میکنی و همش حس عذاب وجدان بهم میدادن من از خدام بود بتونم میوه بخورم غذا بخورم آجیل بخورم اما حتی از دیدنشون حالم بد میشد و همه اشتهام کورمیشد بخاطر همین تصمیم گرفتم خونه خودم باشم تا جایی که دیگران بخان واسم اظهار نظر کنن راحت تر بودم تنها غذایی که می‌توانستم بخورم سوپ جو و کشک و آبدوغ بود فقط خودمو با همینا سیر میکردم و تنها آبمیوه ای که می‌توانستم بخورم آب انار یخ بود توی اوج ویارم دلخوش بودم سرخوش بودم واقعا مادر شدن واسم حس عجیبی بود عاشقانه ای بود که تابحال هیچوقت تجربه نکرده بودم من حاضر بودم رنج بکشم سختی بکشم درد بکشم اما دوتا نخود توی دلم بسلامتی رشد کنن🪺
مامان دوتا حبه انگور مامان دوتا حبه انگور ۱ سالگی
داستان اومدن دوقلوها پارت هشتم🤍🤍

بلاخره اون دوروزم گذشت و من مجدد بتا رو تکرار کردم. قرار شد صبح جوابش واسمون پیامک بشه شب موقع خواب چشمام سنگین شد که صدای پیامک گوشیم اومد تاباز کردم دیدم آزمایشگاه نتیجه رو فرستاده دستام خشک شد اصلا نمیتونستم فایل باز کنم به بدبختی همه عزمم جذب کردم و باز کردم اصلا باورم نمیشد توی کمتر از چهل هشت ساعت بتا ۲۸۰ شده بود یعنی از دوبرابر بیشتر شنیده بودم بارداری های خارج رحمی عدد بتا غیرطبیعی بالا می‌ره تا صبح که به ماما زنگ بزنم بیدار موندم به ماما زنگ زدم و گفت احتمال بارداری دوقلویی یا چندقلویی وجود داره واسه دو هفته بعدش بهم وقت سونوگرافی داد و گفت اگه تو این دو هفته درد یا خونریزی داشتم مراجعه کنم این دو هفته زودتر از چیزی که فکر میکردم گذشت و من سونو رفتم تا وقتی دکتر بیاد و سونو کنه هزار بار خدا رو صدا زدم امام رضا رو واسطه کردم از حضرت فاطمه کمک خواستم دکتر اومد سونو کرد و گفت سه تا ساک حاملگی میبینه که رشد طبیعی دارن😍خود دکتر تعجب کرده بود که با اولین ای یو ای سه قلو باردار شدم از شدت خوشحالی توی پوست خودم نمیگنجیدم انگار روحم پرواز کرده بود و من برای اولین‌بار از ته ته قلبم عاشق شدم عاشق سه تا کوچولویی که از عدس کوچیک تر بودن و من از مانیتور سونوگرافی بهشون دل بسته بودم و از خدا فقط سلامیتشون میخاستم
میخام به کسایی که ناباروری دارن یا چند وقته اقدام میکنن نمیشه بگم همه این رنج ها سختیا وقتی همون تست بارداری مثبت میشه و تو ملقب میشی به نام زیبای مادر تموم میشه انگار هیچوقت اون سختی ها وجود نداشتن و خداقوت میگم به همه مادرایی که ای یو ای یا ای وی اف میکنن همه سختی هارو برای جوجه قشنگ شون به جون میخرن درخت صبر تلخه اما میوه شیرینی داره🌱
مامان خاله ریزه😇 مامان خاله ریزه😇 ۲ سالگی
خداروشکر که کابوس واکسن 18 ماهگیم تموم شد😮‍💨
برا خودم غولی ساخته بودم از این واکسن و فکر میکردم چه قدر قراره دخترم اذیت بشه🥺 امااا خداروشکر که اینجور نبود و خیلی راحتتر از چیزی بود که فکرشو میکردم
تجربمو میگم شاااید به دردتون بخوره 😜
اول اینکه به محض اینکه واکسن زدن بهش استامینوفن دادم اینم بگم که موقع واکسن زدن خیلی گریه کرد وخیلی زود هم ساکت شد بعدشم برای اینکه سرگرم بشه با همسرم رفت پیاده روی و راه رفت بعدازظهرشم خودم بردمش بیرون و راه رفت شاید برا همین بود که پاش خیلی درد نگرفت هر چهارساعت هم دوبرابر وزنش بهش استامینوفن میدادم خداروشکرر که تب زیادیم نکرد در حد گرم شدن بدنش بود که با همون قطره کنترل میشد تو این مدت یکم پادرد داشت در حدی نبودکه نتونه راه بره و یکمم بی حال بود پروسه این تب و درد یک روز و نصفی توی کشید ☺️
(اینارو گفتم برای مامانایی که مثل من نگران این واکسنن نگران نباشین انشاالله که برای کوچولوی شماهم راحت میگذره😉)
مامان مهراد🐻 مامان مهراد🐻 ۲ سالگی
بچه هاا حوصلم سر رفته بیاید حرف بزنیم
الان داشتم مهرادو نگا میکردم یاد دوسال پیش این موقع ها افتادم که ان تی بهم گفت به احتمال زیاد پسره و من با اینکه قطعی نبود جوووری گریه میکردم که شوهرم میگفت از نگاه مردم پیداس فک میکنن دوست بودیم تو حامله شدی من گردن نمیگیرم😂 خلاصه که خییلی ناراحت بودم چون همیشه تو دلم یه دختر با لباس گل‌منگولی داشتم و اون لحظه همه تصوراتم خراب شد
ولی الان که دوسال از اون روز میگذره دارم فک میکنم من اصلا آدم دختر داشتن نبودم من هم خودم خیلی نازنازی ام هم زیادی تو همه چی کمالگراام اگه دختر داشتم هم خییلی لوسش میکردم هم خودمو همه چی رو فراموش میکردم که اون بی نقص ترین و زیباترین باشه و هم اینکه چون شوهرم فقط پسر دوس داشت حتی اگه بعد به دنیا اومدن عاشق دخترمون میشد بازم من همش حس میکردم باید یه پسر براش بیارم
اما الان با مهراد حسابی تغییر کردم و از هر لحاظ قوی تر شدم و خودشم با این سن کمش انقددر مهربون و با درکه که حس میکنم خدا یه تیکه از بهشتشو برام فرستاده تو این دنیا
البته اینکه مهراد یه ایزی بیبی واقعی بود هم رو همه این احساسات تاثیر داشت من راحتترین بارداری و زایمان ممکن رو داشتم و بعد بدنیا اومدنشم بعد از دوماه اول هیچ سختی و اذیتی واسم نداشت و کلا هرچی که مربوط به مهراد بود سریع راحت پیش میرفت و قدمشم حسابی برا زندگیمون خوب بود
خلاصه که میخوام بگم واسه پدر نمیدونم ولی واسه مادر جنسیت بچه‌ش کوچکترین تاثیری روی احساسش به بچه نداره البته که تا تجربه نکنید متوجه نمیشید ولی واقعا اینطوره
حالا شما بگید جنسیت بچه‌تون همونی بود که دلتون میخواست یا اصلا براتون فرق نمیکرد؟ شما روز تعیین جنسیت چه حسی داشتین؟
مامان الیسا مامان الیسا ۱ سالگی
یادمه وقتی بچهم به دنیا آوردن گفتم خودم به تنهایی میتونم بزرگش کنم بعد ده روز اومدم خونه خودم صبح وقتی همسرم رفت سر کار من موندم با یک بچه کوچیک تمام وجودم ترس گرفت بچه منم از اون بچه‌هایی بود که رفلکس کولیک داشت همش گریه ... با این که همسرم تا صبح با من بیدار بود ولی باز بدنم کم آورد یا دمه یک روز دخترم از بس گریه میکرد همسرم سر کار بود منم چند روز خوب نخوابیده بودم خسته بودم و پا به پا ش گریه میکردم لاغر ضعیف شده بودم ...یک روز از پنجره آشپز خونه پرواز پرندها دیدم دلم دلم خواست جا اونها باشم آزاد رها ...خودم خواستم از پنجره بندازم .. صدا گریه دخترم من به خودم آورد ... بعد اون همسرم من برد خونه مامانم دو ماه نیم اونجا موندم بعد اونم یک ماه نیم خواهرم اومد پیشم ..این ها گفتم که افسردگی بعد زایمان جدی بگیرین من خانوادم .و همسرم نجات دادن همه پشتم بودن همراهم بودن .. یک زن تازه زایمان می‌کنه مثله همون بچه که تازه به دنیا اومد خیلی نیاز به توجه داره افسردگی بارداری و بعد بارداری جدی بگیرین ...الان خداشکر میکنم که همچنین خانواده دارم و خدا این فرشته کوچولو بهم داد شکرت خدا
مامان عروسک نباتی مامان عروسک نباتی ۱ سالگی
شیرخشک#پوشک#گهواره#
سلام دیر موقعه ی منو پذیرا هستین آیااااا؟!؟!؟!؟😂🌸
انگار منتظر بودم بهار از راه برسه یه دل سیر بخوابم هرچند که از دیشب صدای بمب و جنگنده تا ۵ صبح نذاشت بخوابم ولی خیلییی اذیت بودم و بلاخره چند ساعتی خوابیدم
امروز ازون روزا بود که همش عکسای نی نی بودن دخملم م میدیدم واااای چقد دلم تنگ شده واسه ۳ ماهگیش خیلی ریز بود خیلیییییی اینجا اولین بار بود میرفت باغ عموش....اولین سفرم بعد از زایمانم بود قربونت ریزه میزه ی خودم برم
یه چیزی میگم نمیدونم چند نفر حس و حالمو درک میکنن مامانای قدیمی گهواره که دوستام هستند همه در جریانن که بارداری سختی داشتم از ۶ ماهگی همش بستری بودم بعدشم که خودش بستری شد بعدشم من بخیه هام عفونت کرد ۴ روز بستری شدم درکل بارداری خیلییییی بدی داشتم ولی واقعا بعضی اوقات دوست دارم یکی دیگه بیارم 😂😂😂😂البته میدونم میدونم غلط میکنم توی این وضعیت کشور بخدا وقتی صدای بمب و موشک میاد میگم کاشکی توی شکمم بود صدا رو نمیشنید یا توی دلم بود ازش بیشتر مراقبت میکردم ولی در کل بعضی اوقات موت موته دیگهههه😂😂😂😂به شوهرم یه بار گفتم گفت آماده به خدمتم فقط دستور بده بهش گفتم خجالت بکش تو باید عصبانی بشی 😕😂آخه همش در بیمارستان یا پشت در بخش می‌خوابید...
خلاصه که امروز همش عکسای اون موقعه ش و نگاه میکنم.
پوشک#شیرخشک#رفلاکس#کولیک#