شیرخشک#پوشک#گهواره#
سلام دیر موقعه ی منو پذیرا هستین آیااااا؟!؟!؟!؟😂🌸
انگار منتظر بودم بهار از راه برسه یه دل سیر بخوابم هرچند که از دیشب صدای بمب و جنگنده تا ۵ صبح نذاشت بخوابم ولی خیلییی اذیت بودم و بلاخره چند ساعتی خوابیدم
امروز ازون روزا بود که همش عکسای نی نی بودن دخملم م میدیدم واااای چقد دلم تنگ شده واسه ۳ ماهگیش خیلی ریز بود خیلیییییی اینجا اولین بار بود میرفت باغ عموش....اولین سفرم بعد از زایمانم بود قربونت ریزه میزه ی خودم برم
یه چیزی میگم نمیدونم چند نفر حس و حالمو درک میکنن مامانای قدیمی گهواره که دوستام هستند همه در جریانن که بارداری سختی داشتم از ۶ ماهگی همش بستری بودم بعدشم که خودش بستری شد بعدشم من بخیه هام عفونت کرد ۴ روز بستری شدم درکل بارداری خیلییییی بدی داشتم ولی واقعا بعضی اوقات دوست دارم یکی دیگه بیارم 😂😂😂😂البته میدونم میدونم غلط میکنم توی این وضعیت کشور بخدا وقتی صدای بمب و موشک میاد میگم کاشکی توی شکمم بود صدا رو نمیشنید یا توی دلم بود ازش بیشتر مراقبت میکردم ولی در کل بعضی اوقات موت موته دیگهههه😂😂😂😂به شوهرم یه بار گفتم گفت آماده به خدمتم فقط دستور بده بهش گفتم خجالت بکش تو باید عصبانی بشی 😕😂آخه همش در بیمارستان یا پشت در بخش می‌خوابید...
خلاصه که امروز همش عکسای اون موقعه ش و نگاه میکنم.
پوشک#شیرخشک#رفلاکس#کولیک#

تصویر
۳ پاسخ

اخیییی عزیزدلم 🥺
امیدوارم کلی اتفاقای خوب و تجربه های قشنگ برات پیش بیاد

عزیزم چقدر قشنگ نوشتی ...

انشالله زندگیتون پر ار اتفاقا و روزای خوب باشه عزیزم
با حرفات یاد زایمان خودم افتادم منم خیلی سختی کشیدم

سوال های مرتبط

مامان دنیز و دایار مامان دنیز و دایار ۲ سالگی
خیلی دلم گرفته داغونم دنیز ۹ ماهه بود که فهمیدم باردارم بعد دکتر گفت تا چهار ماهگی میتونی شیرتو بهش بدی که میشد یکسالگی خودش ولی خب خیلی بیقرار بود و سیر نمیشد همش از شوخی میگفتم دایار که بدنیا اومد تا ۹ ماه بهش شیر خودمو میدم چونکه شیر دنیزو گرفت
حالا واسه دایار شیر ندارم یک ماه فقط شیر منو خورد بعد دیگه اینقدر کم شد که گریه میکرد همش این شد که دیگه شیرخشکی شد حالا خودم حرفام یادم میاد عذاب وجدان داغونم کرده
بعد خواهر شوهرم برگشته میگه وای نه نباید از شیر خودت میگرفتیش دایار خودش جون نداره ضعیفه باید سیستم ایمنی بدنش قوی باشه و از این حرفا هی گفتم بابا شیر ندارم مگه از دلخوشیمه اون هی باز تکرار کرد که نه بزارش زیر سینتو شیر در میاد گفتم بابا اون روز بچه هرچی میک میزد به زور چهار قطره در میومد بدتر افتاد به جیغ زدن باز میگفت زوده گناه داره
منم میدونم گناه داره خودم جیگرم خونه واسش ولی وقتی شیرم کم شد چیکار کنم دست خودمه مگه وقتی شیرخشک میخوره انگار تیر میزنن تو قلبم ولی کاری از دستم بر نمیاد
آخه کی دلسوز تر از مادر خودم همه اینارو میدونم ولی اینقدر بدم میاد چیزیو که صدهزار بار تو این مدت توضیح دادم بازم بخوان تکرار کنن
مامان دوتا حبه انگور مامان دوتا حبه انگور ۲ سالگی
پارت سوم بارداری دوقلوها 🌻
استراحت نسبی داشتم بخاطر لکه بینی تا زمانی که برم انتی و مشخص بشه که وضعیت چطوریه و نیاز به سرکلاژ یا پساری دارم یانه استرسم زیاد بود ترس اتاق عمل داشتم اصلا دلم نمی‌خواست سرکلاژ کنم روزایی که توی خونه بیکار بودم مقاله راجع به بچه داری و تربیت فرزند میخوندم همش دلم میخواست بدونم بچها دخترن یا پسر روزی صد تا اسم عوض میکردم خیلی خوشحال بودم که دوتا موجود کوچولو دارن توی وجودم رشد میکنن باهم بزرگ میشن وقتیم به دنیا بیان همدم و پشت همن جنسیتشون اصلا واسم فرق نداشت یه روز حس میکردم دخترن یه روز پسر ویارم به اوج خودش رسیده بود میل به هیچی نداشتم متنفر بودم از غذاها از بوی یخچال از همه چیز واقعا دلم میخواست چیزی بخورم اما نمیتونستم توقع داشتم دیگران درکم کنن اما اونام فقط میگفتن بخور اینجوری در حق بچهات ظلم میکنی و همش حس عذاب وجدان بهم میدادن من از خدام بود بتونم میوه بخورم غذا بخورم آجیل بخورم اما حتی از دیدنشون حالم بد میشد و همه اشتهام کورمیشد بخاطر همین تصمیم گرفتم خونه خودم باشم تا جایی که دیگران بخان واسم اظهار نظر کنن راحت تر بودم تنها غذایی که می‌توانستم بخورم سوپ جو و کشک و آبدوغ بود فقط خودمو با همینا سیر میکردم و تنها آبمیوه ای که می‌توانستم بخورم آب انار یخ بود توی اوج ویارم دلخوش بودم سرخوش بودم واقعا مادر شدن واسم حس عجیبی بود عاشقانه ای بود که تابحال هیچوقت تجربه نکرده بودم من حاضر بودم رنج بکشم سختی بکشم درد بکشم اما دوتا نخود توی دلم بسلامتی رشد کنن🪺
مامان ماهورا🦋🌈 مامان ماهورا🦋🌈 ۱ سالگی
شیر خشک شیر خشک شیر خشک شیر خشک شیر خشک
داغون ترینم فقط خداروصدهزار مرتبه شکز میکنم که خودم خونه دارم ورگنه با بچه نمیتونستم یک روز خونه مامانم بمونم از دست این بردار کوچیک بیشعورم یعنی بخدا چقدر امروز اشک ریختم اون ۱۰سالشه دیگه بچه این سن که مغز توی سرش هست بعنی همش داره سر به سر بچم میزاره بچم گریه میکنه منم خیر سرم داشتم خونه مامانم سفارش داشتم درست میکردم همسرم سرکار بود ورگنه میزاشتمش پیش اون فقط همین یک بار بود برده بودمش خونه مامانم برادرم گوشی مامانم دستش بود فیلم میدید بچم گریه میکرد گوشیمو بسونه من بهش گفتم بیا این گوشی منو بگیر همون فیلم تو گوشی من ببیین گوشی مامانو بده بچم گوشی کنو نمیخواسنه همش دادو بیداد میکنه نمیده همش سر به سر بچم میزاره بخدا منم دیکه اعصابی ندارم از دست بچه اونم اذیت این میکنه دیگه با گریه داد از خونشون ا‌مدم در گفتم نمیام تو این خونخ ایقدر اعصابم خورد بود چون مامان بابام هیچی به این پسرشون نمیکن
من بدبخت همش باید بچم گریه کنه از دست اون
مامان همایون مامان همایون ۱ سالگی
مامان 🧿M🫀 مامان 🧿M🫀 هفته هفتم بارداری
از روزی که تورو توی بغلم گذاشتن ۱۸ماه گذشت….
کوچولوی چشم درشتی که اصلا گریه نمیکرد و با چشمای باز توی بغلم به من نگاه میکرد
گرمای بدنت و تعجب و ترس توی نگاهت رو هیچوقت یادم نمیره
من شروع کردم به خوندن آهنگی که همیشه برات تو بارداری میخوندم 😉
انگار خیالت راحت شد که جات توی بغلم اَمنه
نگاهت آرامش گرفت ولی بازم گریه نمیکردی
و سوال من از دکتر و ماما های بالا سرم فقط این بود که« چرا گریه نمیکنه»🥺
بردنت برای چک کردن وزن و قد و بابایی اومد برای دیدنت 👨🏻‍🍼🧑🏻اونم همیشه میگه که نگاهت رو توی اون بامدادِ دوشنبه ی ۲۴اردیبهشت یادش نمیره….
حدود نیم ساعت بعدش نشسته بودم توی تختم و منتظرت تا لباساتو بپوشونن و بیارنت پیشم و نگرانیم از بین رفته بود چون توی اون سالن بزرررگ و خالی و توی اون هوای بارونی فقط صدای گریه ی تو بود که میومد 🥺🥹
اومدی….👶🏻👼🏻
اومدی و دلم برات رفت جان مادر….🩷
پرستار گفت بهش شیر بده و من در شگفتی از اینکه تو چجوری با اون فک کوچولوت بلد بودی اونجوری محکم میک بزنی؛بهت شیر دادم….
آرامش و خیال راحت و سبکی بدنم
با دراز کشیدن و خواب کوتاهی که بعد از شیر خوردنت داشتم؛ هیچوقت توی زندگیم نچشیده بودم….
فشارمو چک کردن برای بردنمون توی بخش
بالا بود گفتن میخوان منو ببرن ICU
بهشون گفتم من گشنمه یه چیزی بخورم خوب میشم زنگ زدم بابایی برام یه لیوان آب هویج و یه کیک و یه شاخه گل فرستاد بالا👩‍❤️‍👨
خداروشکر بعد خوردنش فشارم درست شد و باهمدیگه رفتیم توی بخش😊😍
«تیکه ای از خاطره ی روز دنیا اومدنش»

خداروشکر که مال من شدی 👧🏻👼🏻
خداروشکر که صدات توی خونمون میپیچه
خداروشکر برای لقب مادر که با تو به من داده شد….😍🥰
به تاریخ ۲۴/آبان/۱۴۰۴
۱۸ماهگی قند و نباتم🤱🏻🐣
مامان کسری مامان کسری ۱ سالگی
خب اخرین قسمت از تجربه از شیشه شیر گرفتنم رو بگم و به خدا بسپارمتون .
روز پنجم و شب چهارم ، در طول روز که فقط دوبار سراغ گرفت صبح که از خواب بیدار شد و شب قبل خواب ، که با یه نه قانع میشد بچم 💔 .
طبق معمول برای شب قصد داشتم توی خواب عمیق شیرشو ادامه بدم که خودش اصلا توی خواب وول نخورد و بی قرار نشد در نتیجه منم بیدار نشدم اصن و صبح در کمال تعجب دیدم که عه ! دیشب کلا شیر نخورد شکر خدا 😃 .
ساعت ۶ صبح یکم بیدار شد که با صدای سشوار و کمی بی محلی من دوباره خوابید .
دیروز فهمیدم مثل اینکه اسم روشی که انجام دادم ۴ در ۴ هست ، البته من دقیقا طبق اون نرفتم فقط شبیهش بود .
خلاصه از پروسه شیر گذشتم و به پروسه حالا چی بدم که بخوره وارد شدم 😩.
دیگه همین .( البته یه تجربه شخصی بگم تا وقتی بچه اتون همه ی دندوناش درنیومده برای از شیر گرفتن اقدام نکنید چون بابت دندون دراوردن شبا ناخواسته بیدار میشن و تنها چیزی که ارومشون میکنه شیره وگرنه هی باید راه ببرید و تکون بدید روی تاب و پا و ...)