بعد از زایمانم ،حالم خیلی بود شیر دادن‌ برام عذاب اور بود سینه هام زخم بودن و به هزار درد و مشقت به پسرم‌ شیر میدادم حوصله هیچکس رو نداشتم دلم میخواست برم‌ یه جایی که تنهای تنها باشم ،همسرم خیلی حامی بود اما حوصله اونم نداشتم یادمه یکبار نشسته بودیم ۵ روزگی پسرم شوهرم برگشت گفت قربون پسر تپلم برم .من زار میزدم چرا بهش گفتی تپل ( پسرم موقع تولد ۳۵۰۰ بود و نسبت به نوزادای دور و برمون که دیده بودیم درشت تر بود) انقدر باهاش بد شده بودم بخاطر این حرفش از اونطرف ده روزگی بچم بخاطر بیماری رماتیسم که خودم داشتم لگن درد شدید پیدا کردم ده روز بیمارستان بستری بودم و بچم رو ندیدم .خیلی خیلی اذیت شدم تازه یکماهگی پسرم من یکم سرپا شدم‌و کارامو خودم انجام میدادم خیلی روزای سختی بود بچه اول بنظر من خیلی تجربه سختیه خیلی ،قشنگ تا ۶ ماه درگیر افسردگی بودم .شاید باورتون نشه ولی من از بچه دوم فقط بخاطر افسردگی بعد زایمانش میترسم‌

۲ پاسخ

منم محاله به بچه ی دوم فکر کنم اینقدر که اذیت شدم، بچه ام بچه ی اذیت کنی نبود واقعا ولی من حالم خوب نبود و وقتی به گذشته فکر میکردم میدیدم هیچ وقت حالم خوب نبود.
خداروشکر همسرمم اصلا بچه نمیخواد دیگه

داروی افسردگی یک جا برا خودت یادداشت کن
هر روز صبح ،ظهر،شب به صورتت گلاب اسپری کن
هر روز نصف استکان گلاب بخورید
هر روز 7 عدد خرما بخورید

سوال های مرتبط

مامان دوتا حبه انگور مامان دوتا حبه انگور ۲ سالگی
پارت سوم بارداری دوقلوها 🌻
استراحت نسبی داشتم بخاطر لکه بینی تا زمانی که برم انتی و مشخص بشه که وضعیت چطوریه و نیاز به سرکلاژ یا پساری دارم یانه استرسم زیاد بود ترس اتاق عمل داشتم اصلا دلم نمی‌خواست سرکلاژ کنم روزایی که توی خونه بیکار بودم مقاله راجع به بچه داری و تربیت فرزند میخوندم همش دلم میخواست بدونم بچها دخترن یا پسر روزی صد تا اسم عوض میکردم خیلی خوشحال بودم که دوتا موجود کوچولو دارن توی وجودم رشد میکنن باهم بزرگ میشن وقتیم به دنیا بیان همدم و پشت همن جنسیتشون اصلا واسم فرق نداشت یه روز حس میکردم دخترن یه روز پسر ویارم به اوج خودش رسیده بود میل به هیچی نداشتم متنفر بودم از غذاها از بوی یخچال از همه چیز واقعا دلم میخواست چیزی بخورم اما نمیتونستم توقع داشتم دیگران درکم کنن اما اونام فقط میگفتن بخور اینجوری در حق بچهات ظلم میکنی و همش حس عذاب وجدان بهم میدادن من از خدام بود بتونم میوه بخورم غذا بخورم آجیل بخورم اما حتی از دیدنشون حالم بد میشد و همه اشتهام کورمیشد بخاطر همین تصمیم گرفتم خونه خودم باشم تا جایی که دیگران بخان واسم اظهار نظر کنن راحت تر بودم تنها غذایی که می‌توانستم بخورم سوپ جو و کشک و آبدوغ بود فقط خودمو با همینا سیر میکردم و تنها آبمیوه ای که می‌توانستم بخورم آب انار یخ بود توی اوج ویارم دلخوش بودم سرخوش بودم واقعا مادر شدن واسم حس عجیبی بود عاشقانه ای بود که تابحال هیچوقت تجربه نکرده بودم من حاضر بودم رنج بکشم سختی بکشم درد بکشم اما دوتا نخود توی دلم بسلامتی رشد کنن🪺
مامان الیسا مامان الیسا ۱ سالگی
یادمه وقتی بچهم به دنیا آوردن گفتم خودم به تنهایی میتونم بزرگش کنم بعد ده روز اومدم خونه خودم صبح وقتی همسرم رفت سر کار من موندم با یک بچه کوچیک تمام وجودم ترس گرفت بچه منم از اون بچه‌هایی بود که رفلکس کولیک داشت همش گریه ... با این که همسرم تا صبح با من بیدار بود ولی باز بدنم کم آورد یا دمه یک روز دخترم از بس گریه میکرد همسرم سر کار بود منم چند روز خوب نخوابیده بودم خسته بودم و پا به پا ش گریه میکردم لاغر ضعیف شده بودم ...یک روز از پنجره آشپز خونه پرواز پرندها دیدم دلم دلم خواست جا اونها باشم آزاد رها ...خودم خواستم از پنجره بندازم .. صدا گریه دخترم من به خودم آورد ... بعد اون همسرم من برد خونه مامانم دو ماه نیم اونجا موندم بعد اونم یک ماه نیم خواهرم اومد پیشم ..این ها گفتم که افسردگی بعد زایمان جدی بگیرین من خانوادم .و همسرم نجات دادن همه پشتم بودن همراهم بودن .. یک زن تازه زایمان می‌کنه مثله همون بچه که تازه به دنیا اومد خیلی نیاز به توجه داره افسردگی بارداری و بعد بارداری جدی بگیرین ...الان خداشکر میکنم که همچنین خانواده دارم و خدا این فرشته کوچولو بهم داد شکرت خدا