داستان اومدن دوقلوها پارت هشتم🤍🤍

بلاخره اون دوروزم گذشت و من مجدد بتا رو تکرار کردم. قرار شد صبح جوابش واسمون پیامک بشه شب موقع خواب چشمام سنگین شد که صدای پیامک گوشیم اومد تاباز کردم دیدم آزمایشگاه نتیجه رو فرستاده دستام خشک شد اصلا نمیتونستم فایل باز کنم به بدبختی همه عزمم جذب کردم و باز کردم اصلا باورم نمیشد توی کمتر از چهل هشت ساعت بتا ۲۸۰ شده بود یعنی از دوبرابر بیشتر شنیده بودم بارداری های خارج رحمی عدد بتا غیرطبیعی بالا می‌ره تا صبح که به ماما زنگ بزنم بیدار موندم به ماما زنگ زدم و گفت احتمال بارداری دوقلویی یا چندقلویی وجود داره واسه دو هفته بعدش بهم وقت سونوگرافی داد و گفت اگه تو این دو هفته درد یا خونریزی داشتم مراجعه کنم این دو هفته زودتر از چیزی که فکر میکردم گذشت و من سونو رفتم تا وقتی دکتر بیاد و سونو کنه هزار بار خدا رو صدا زدم امام رضا رو واسطه کردم از حضرت فاطمه کمک خواستم دکتر اومد سونو کرد و گفت سه تا ساک حاملگی میبینه که رشد طبیعی دارن😍خود دکتر تعجب کرده بود که با اولین ای یو ای سه قلو باردار شدم از شدت خوشحالی توی پوست خودم نمیگنجیدم انگار روحم پرواز کرده بود و من برای اولین‌بار از ته ته قلبم عاشق شدم عاشق سه تا کوچولویی که از عدس کوچیک تر بودن و من از مانیتور سونوگرافی بهشون دل بسته بودم و از خدا فقط سلامیتشون میخاستم
میخام به کسایی که ناباروری دارن یا چند وقته اقدام میکنن نمیشه بگم همه این رنج ها سختیا وقتی همون تست بارداری مثبت میشه و تو ملقب میشی به نام زیبای مادر تموم میشه انگار هیچوقت اون سختی ها وجود نداشتن و خداقوت میگم به همه مادرایی که ای یو ای یا ای وی اف میکنن همه سختی هارو برای جوجه قشنگ شون به جون میخرن درخت صبر تلخه اما میوه شیرینی داره🌱

تصویر
۳ پاسخ

ای جانننن بدنم مور مور شد

ای جانم حالا سه قلوها دخترن پسرن

ببخشید اینو میپرسم
گفتی سه تا ساک بوده پس اون یکی چی شد

سوال های مرتبط

مامان دوتا حبه انگور مامان دوتا حبه انگور ۲ سالگی
داستان اومدن دوقلوها پارت چهار🌺
بلاخره روز سوم سیکلم شد و سونو شدم خداروشکر همه چیز خوب بود رفتم داروخونه تا داروها رو بگیرم وقتی متصدی داروخونه صدام زد و پلاستیک داروهارو بهم داد خشکم زد اون حجم از آمپول قطعا مال من نبود دو بار سه بار اسم روی نسخه رو خوندم درست بود بعد گرفتن دارو ها رفتم پیش ماما تا بهم توضیح بده چجوری مصرف کنم روزی سه تا آمپول دورنافی داشتم منی که تا اون سن از مریضی میمردم و آمپول نمیزدم حالا باید روزی سه تا آمپول میزدم ته دلم خالی شده بود اولین درمانگاه رفتم تا اولین دوز آمپول بزنم آمپول هارو که زد دیگه بغضم ترکید دست خودم نبود انگار دلم گرفته بود و غم همه این مدت حالا سرباز کرده بود باید آمپول هارو تا روز دهم سیکل مصرف میکردم و مجدد سونو میشدم هربار که برای تزریق آمپول ها میرفتم دست و دلم بیشتر می‌لرزید از راهی که توش پا گذاشتم درمانگاهی که آمپول هارو میزدم دقیقا رو به روی حرم بود و همین دلم و آروم میکرد فاطمیه شروع شده بود موکب ها جای حرم برپا شده بودن همه چیز دست به دست هم داد تا من سرپا بشم و بتونم روحیه مو حفظ کنم اون چند روز کذایی تموم شد و من روز دهم سونو شدم خداروشکر همه چیز خوب پیشرفته بود و قرارشد. آمپول آزادسازی بزنم ودوروز دیگه ای یو ای انجام بدم اون دوروز برام اندازه دوسال گذشت
مامان نیکی مامان نیکی ۱ سالگی
بلاخره ۱۷ ماه استرس و دکتر و اکو و غم و غصه تموم شد .چه شب هایی که تا صبح سرچ کردم هی تو گوگل زدم آیا سوراخ قلب بدون عمل بسته میشه ؟آره میشه اما واسه ما نشد ...هی نذر و نیاز کردم این ۱۷ ماهی که دارو دادم هربار که قرصش رو به چهار قسمت تقسیم کردم قلبم هزار تکه شد اشکم رو با پشت دست پاک کردم و هی به خودم گفتم نه بابا جراحی نمیخواد قلب نیکی ...آخ از اون روزی که دکترش گفت دیگه نمیشه صبر کنیم بهتر زودتر جراحی بشه دقیقا یاد ردزی افتادم که یک ماهه بود و بردمش رجایی اکو گفت خانوم باید عمل باز بشه بچت آخ که بازم دنیا رو سرم خراب شد پاهام توان راه رفتن نداشت ...‌تا روزی که دخترکم رو اوردم واسه جراحی فقط لحظه ای که بچم رو از بغلم گرفتن و بردن اتاق عمل قلبم هم باهاش کندن و بردن ...رو تخت آی سی یو دیدمش مژه هاش خیس بود از بس گریه کرده بود فقط التماس کردم به پرستارش تو رو خدا نذارید دخترم گریه کنه ....خداروشکر امروز مرخص شد من همیشه شکرگزار خدا بودم از این به بعد هزار برابر بیشتر میگم خدایا شکرت واسه سلامتی دخترم

مامان لنا.مامان تیامیس.مامان صدرا خیلی دوستون دارم خیلی کمکم کردید خییییلی ❤️
مامان دوتا حبه انگور مامان دوتا حبه انگور ۲ سالگی
داستان اومدن دوقلوها پارت هفتم 🙃🙂
وقتی بیبی چک سومی دیدم بند دلم پاره شد اصلا نمیتونستم باور کنم شوهرمو بیدار کردم و بهش نشون دادم اونم از من بدتر تو جاش بند نبود شش صبح رفتیم آزمایش دادیم و قرار شد تا ظهر جوابش آماده بشه ذکری نبود که نخونده باشم اصلا حتی یک درصد فکر نمی‌کردم مثبت بشم و فقط دلم میخواست ظهر بشه و جواب آزمایش بیاد با مامانم پای گوشی نشستیم تا جواب واسمون پیامک بشه بلاخره جوابش اومد مثبت بود با عدد 52 تا تونستم تو بغلم مامانم گریه کردم شوهرم بلافاصله زنگ زد تا ببینه چیشد وقتی بهش گفتم زد زیر گریه و قطع کرد زنگ زدم به مامای مرکز تا بهش بگم مثبت شدم زنگ زدم گفت عدد بتا پایینه و دوباره باید دوروز بعد تکرار بشه و دوبرابر بشه یعنی حداقل ۱۲۰ باز دلشوره به جونم افتاد مطمئن بودم تا دوروز دیگه دیوونه میشم از بس فکر و خیال میکنم فقط دلم میخواست یه بچه داشته باشم مثل جونم ازش محافظت کنم از کل دنیا. ادماش فقط یه بچه سهم من باشه همدمم باشه مامان صدام کنه برای ثانیه به ثانیه بزرگ شدنش من دلم غنج بره شب با کلی گریه و فکر و خیال خوابم برد اما شوهرم زنگ زد بود و خبر مثبتی منو به کل فامیل گفته بود اونا از ما بیشتر ذوق داشتن چون خواهر شوهرم هم بچه دار نمیشد و سختی کشیده بود دوست نداشتن ما هم اذیت بشیم اون شب دلم میخواست جای شوهرم خونسرد و خوشبین باشم ولی دلشوره امانم نمیداد
مامان ابرا جون مامان ابرا جون ۲ سالگی
تجریه:
امروز برای یک لحظه از ته قلبم از خدا کمک خواستم .
امروز عصر وقتی از بیرون داشتم میومدم تو خونه در خونه رو که باز کردم کلید رو جا گذاشتم تو‌خونه و دخترم در رو از روی خودش بست
تنها شانسی که اوردم قسمت بالایی قفل در شیشه ای بود ولی دخترم پشتش ایستاده و داشت گریه میکرد
خدا خودش یک مرد خوب رو سر راهم گذاشت تا رفت شیشه بر رو پیدا کنه بیاره خیلی طول میکشید با این حال رفت و دخترم پشت در درحال هلاک شدن بود از بس ترسیده بود منم تنها کاری که تونستم بگم از ته قلبم از خدا کمک خواستم و پایین شیشه رو شکوندم و در رو باز کردم
وقتی بچم رو بغل گرفتم از شدت ترس و گریه میلرزید سریع شیرش دادم تا اروم بشه
۱۰دقیقه بعد که اون مرد همراه شیشه بر اومدن .تعجب کرده بودن چطوری اون شیشه نشکن رو‌شکونده بودم .اقای شیشه بر وقتی با چکش میزد تو شیشه نمیشکست .گفت فقط بگو چطوری شکوندی گفتم مادر نیستی
وقتی بچم داشت جلو چشمم هلاک میشد تمام زورم اومد تو مشتم
اگه این در حتی اهنی هم بود اهنو از جا میکندم

همه سر تکون دادن از قدرت یک مادر
واقعا تجربه سختتتتتی بود وقتی بچم جلوم زجر میکشید و نمی‌دونستم بغلش کنم تمام تنم داشت تیکه تیکه میشد و ریشه جیگرم داشت کنده میشد
خدایا شکرت که به سلامتی و خوشی تموم شد 🤍🌺
مامان دوتا حبه انگور مامان دوتا حبه انگور ۲ سالگی
داستان اومدن دوقلوها پارت یک😁
من 16 سالم بود عقد کردم و 18 بودم که عروسی گرفتیم یکسال بعد عروسی تصمیم گرفتیم برای بچه اقدام کنیم اما متاسفانه تلاش هامون بی فایده بود و من بعد هربار پریودی کلی گریه میکردم و افسردگی گرفته بودم بلاخره دل و به دریا زدم و رفتم دکتر چکاپ انجام دادم پاپ اسمیر سونو حتی عکس رنگی که خداروشکر سالم بودم و شوهرم بعد من رفت دکتر که با همون معاینه اول متوجه شدیم واریکوسل داره و اسپرماش تحرک زیاد و مورفولوژی خوبی ندارن دیگه انگار دنیا واسه من تموم شده بود 🫠 خلاصه دکتر واسش وقت عمل گذاشت و منم اینقدر مقاله راجع به ناباروری با علت مردانه خوندم که از دکترا بیشتر سر در میاوردم روز عمل رسید و شوهرم عمل کرد خداروشکر خیلی عمل سبکی بود و هیچ درد و نقاهتی نداشت فقط دکتر سه روز استراحت داده بود و کلا جابجایی اجسام سنگین و کارهای سنگین ممنوع کرده بود قرار شد سه ماه بعد عمل مجدد آزمایش اسپرموگرام بده تا ببینیم نتیجه عمل چطوری بوده ☕
مامان ♥️ امیرشایان ♥️ مامان ♥️ امیرشایان ♥️ ۲ سالگی
این پارک نزدیک خونمونه 🌱 این پارک یادآور خاطره اوایل بارداریمه 🥺
۱۰ بهمن ۱۴۰۱ جواب آزمایش بارداریم مثبت شد همون روز رفتم اورژانسی آزمایش دادم شب جوابش و مامانم رفت بگیره که زنگ زد از اونجا و داشت از خوشحالی گریه میکرد که خودش نتونست بامن حرف بزنه اونجا دکتر مسئول آزمایشگاه دیده بود جواب آزمایشم رو و دیده که مامانم گریه می‌کنه و نمیتونه بامن حرف بزنه بگه خودشون گفتن که خانوم جواب آزمایش شما مثبت شده و من خشکم زد و فقط گریه میکردم از خوشحالی 🥺
می‌خوام برگردم عقب تر من از اسفند ۱۴۰۰ تصمیم گرفتم قطعی که بریم مراکز نازایی و برای باردار شدن باید دیگه عمل هایی انجام میدادم چون من دیگه نمیتونستم طبیعی باردار بشم ما دقیقا ۱۸ اسفند وقت گرفته بودیم رفتیم و این پروسه درمان ما ۱۲ ماه طول کشید یعنی اصلا کامل به اسفند ۱۴۰۱ نرسید که بشه دقیقا یکسال تا اوایل بهمن رفتیم اون مرکز که کلا ۱۲ ماه شد ، دکتر ها باتوجه به آزمایش ها وبررسی من و همسرم تصمیم گرفتن اول من عمل آی یو آی انجام بدم تا ۶ بار بعد اگه نشد بریم برای آی وی اف
بار اول عمل من کنسل شد به دلیل مسائل شخصی خودمون بار دوم مهر بود ۵ مهر من عمل شدم و بعد دوهفته منتظر و استراحت کردن منفی شد بماند که من افسردگی بدی گرفته بودم و حالم اصلا خوب نبود برای بار سوم من عملم دی ماه بود که چندین بار برای آزمایش و سونو رفتم ولی بار آخر که رفتم سونو گفتن چیزی تو سونو مشخص نیست و تخمک هام آزاد شدن واین عمل
مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی ۲ سالگی
روز دوم واکسن...
.
دیشب کلی تب کرد و بالاخره ۴صبح به هزار زور و زحمت خوابوندمش،خودمم شب سختی رو گذروندم کلی گریه کردم عصابم داغون بود دلم ب شدت گرفته بود کلی از خدا گله کردم که چرا من!!!
وقتی با مامانم دردودل میکردم اونم با من گریه میکرد که منم فکر نمیکردم تو این سنم همچین اتفاقی واسم بیوفته فکر میکردم بعد از این همه سختی و زحمتی که کشیدم قراره یه نفس راحت بکشم و اشک تو چشاش حلقه زده بود و به یه نقطه خیره شده بود منم اونقد گریه کردم ک سرم داشت منفجر میشد،گذشت مثل همه شبای سختی ک گذشت
.
.
ظهر شد بازم بی قراری میکرد خودمم حال روحی خوبی نداشتم مامانم هم داشت میرفت جایی،با هزار زور و زحمت بعد۲ساعت کلنجار خوابش گرف ک بخوابه یهو مامانم درو باز کرد شروع کرد به گریه اینقد گریه کرد،داشتم از گشنگی میمردم ار دیشب هیچی نخوردم بودم رفتم دیگ رو همینطوری آوردم رو سفره با یه کاسه،غذاکشیدم ک بخورم یهو اومد پیشم نشست با چنگال زد تو خورشت،چند قطره پاچید رو دستم،داغ بود از سوزش دستم نه از سوزش قلبم دیگه طاقتم تموم شد،کنترلم از دستم رفت با تموم وجود فریاااد زدم سرش ک سوووختم،خیلی گریه کرد از ترس میلرزید تا حالا منو اینقد عصبی ندیده بود اولین بار بود با این شدت سرش داد میزدم،بغلم کرد گریه:کرد منم باهاش گریه کردم ۲تایی با صدای بلند از اعماق وجود گریه کردیم اینقد گریه کرد خسته شد،چن قاشق برنج خوردم داشتم از سرگیجه میمردم،براش وسایل آوردم نشست بازی کرد بعدش ۲تایی خوابیدیم...
.
.
‌۱۴۰۴/۱۱/۶
.
دلنوشته از روز دوم واکسن
بماند به یادگار از یه روز سخت دیگه..‌.
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
نمیدونم امروز چون هیراد واکسن زده، یاد کوچیکیای مهراد افتادم یا هورمون‌هام قاطی شدن…🫠
از صبح دارم توی گالری می‌چرخم و به این چهار سال فکر می‌کنم…
چه دنیای متفاوتی شد وقتی «مامان» شدم.🔮

اولین تولدش، من بودم و یه عالمه بادکنک که نمی‌دونستم چطور تزیینشون کنم، فقط می‌دونستم می‌خوام همه‌چی کارِ خودِ مامان باشه؛ از بادکنک گرفته تا کیک!
از اینترنت یه چیزایی دیدم و با دلِ پر از عشق، بادکنک‌هارو چسبوندم و دکور درست کردم 🎈
از اون سال به بعد تصمیم گرفتم تولدها همیشه کارِ دستِ مامان باشه…
مامانی که عاشق خاطره ساختنه، خاطره‌هایی ساده و پرعشق برای بچه‌هاش.

عکس‌های آتلیه‌ای قشنگن، ولی من دوست دارم سال‌ها بعد براشون قصه‌ی درست کردن اون کیکا رو بگم🥹
بگم بلد نبودم کوکی آیسینگ درست کنم، اما برای تولدت دو روز تمرین کردم تا یاد بگیرم

بگم بادکنک‌ها رو خودم با عشق چسبوندم، از سوتی‌هام بگم و بخندیم 😅
بگم وقتی سه ساله بودی، حامله بودم و نتونستم بادکنک‌ها رو بالا بچسبونم، همه رو پایین زدم.
بگم چهار سالگی‌ت، تمام شهر رو گشتم تا تمِ «کاپیتان آمریکا» رو پیدا کنم!
بگم همه کیکات کار خودمه مامان🥹
من عاشق همین خاطره‌های خانوادگی‌ام…
خاطره‌هایی که ساده‌ان، اما بوی عشق می‌دن. ❤️



شیرخشک پوشک واکسن رفلاکس پستونک