داستان اومدن دوقلوها پارت هفتم 🙃🙂
وقتی بیبی چک سومی دیدم بند دلم پاره شد اصلا نمیتونستم باور کنم شوهرمو بیدار کردم و بهش نشون دادم اونم از من بدتر تو جاش بند نبود شش صبح رفتیم آزمایش دادیم و قرار شد تا ظهر جوابش آماده بشه ذکری نبود که نخونده باشم اصلا حتی یک درصد فکر نمی‌کردم مثبت بشم و فقط دلم میخواست ظهر بشه و جواب آزمایش بیاد با مامانم پای گوشی نشستیم تا جواب واسمون پیامک بشه بلاخره جوابش اومد مثبت بود با عدد 52 تا تونستم تو بغلم مامانم گریه کردم شوهرم بلافاصله زنگ زد تا ببینه چیشد وقتی بهش گفتم زد زیر گریه و قطع کرد زنگ زدم به مامای مرکز تا بهش بگم مثبت شدم زنگ زدم گفت عدد بتا پایینه و دوباره باید دوروز بعد تکرار بشه و دوبرابر بشه یعنی حداقل ۱۲۰ باز دلشوره به جونم افتاد مطمئن بودم تا دوروز دیگه دیوونه میشم از بس فکر و خیال میکنم فقط دلم میخواست یه بچه داشته باشم مثل جونم ازش محافظت کنم از کل دنیا. ادماش فقط یه بچه سهم من باشه همدمم باشه مامان صدام کنه برای ثانیه به ثانیه بزرگ شدنش من دلم غنج بره شب با کلی گریه و فکر و خیال خوابم برد اما شوهرم زنگ زد بود و خبر مثبتی منو به کل فامیل گفته بود اونا از ما بیشتر ذوق داشتن چون خواهر شوهرم هم بچه دار نمیشد و سختی کشیده بود دوست نداشتن ما هم اذیت بشیم اون شب دلم میخواست جای شوهرم خونسرد و خوشبین باشم ولی دلشوره امانم نمیداد

تصویر
۶ پاسخ

واقعا پارت شش رو کع خوندم اشک تو چشام جمع شد خدا رو شکر ..خدا دامن همه چشم به راه هارو سبز کنع .حبه انگور هاتو حفظ کنع🤲🏻🧿

خوشحالم که الان داستانت رو میخونم میدونم دوتا حبه انگور داری😍خدا حفظشون کنه…عزیزم شماک مشکلی نداشتی شوهرتم عمل کرداوکی شد پس چرا این مسیر رو رفتی صبر نکردی تا طبیعی باردار بشی؟چون قبلیا نوشتی خوندم باید امپول و اینا میزدید اذیت میشدید پرسیدم گلم با احترام🙏🏻

چه قشنگ😍بقیه هم داره؟

آخی عزیزمممم🥲🥲🥲
خدا بچه هاتو برات حفظ کنه لبخند همیشه مهمون لبات بشه❤️ خدا هیچ کس و نا امید نکنه الهی هر کی نی نی دوست داره به زودی دامنش سبز بشه🤲🏻🌱

عزیزم چقدر اذیت شدی با این سن کم

ای عزیزمم😍

سوال های مرتبط

مامان دوتا حبه انگور مامان دوتا حبه انگور ۲ سالگی
داستان اومدن دوقلوها پارت هشتم🤍🤍

بلاخره اون دوروزم گذشت و من مجدد بتا رو تکرار کردم. قرار شد صبح جوابش واسمون پیامک بشه شب موقع خواب چشمام سنگین شد که صدای پیامک گوشیم اومد تاباز کردم دیدم آزمایشگاه نتیجه رو فرستاده دستام خشک شد اصلا نمیتونستم فایل باز کنم به بدبختی همه عزمم جذب کردم و باز کردم اصلا باورم نمیشد توی کمتر از چهل هشت ساعت بتا ۲۸۰ شده بود یعنی از دوبرابر بیشتر شنیده بودم بارداری های خارج رحمی عدد بتا غیرطبیعی بالا می‌ره تا صبح که به ماما زنگ بزنم بیدار موندم به ماما زنگ زدم و گفت احتمال بارداری دوقلویی یا چندقلویی وجود داره واسه دو هفته بعدش بهم وقت سونوگرافی داد و گفت اگه تو این دو هفته درد یا خونریزی داشتم مراجعه کنم این دو هفته زودتر از چیزی که فکر میکردم گذشت و من سونو رفتم تا وقتی دکتر بیاد و سونو کنه هزار بار خدا رو صدا زدم امام رضا رو واسطه کردم از حضرت فاطمه کمک خواستم دکتر اومد سونو کرد و گفت سه تا ساک حاملگی میبینه که رشد طبیعی دارن😍خود دکتر تعجب کرده بود که با اولین ای یو ای سه قلو باردار شدم از شدت خوشحالی توی پوست خودم نمیگنجیدم انگار روحم پرواز کرده بود و من برای اولین‌بار از ته ته قلبم عاشق شدم عاشق سه تا کوچولویی که از عدس کوچیک تر بودن و من از مانیتور سونوگرافی بهشون دل بسته بودم و از خدا فقط سلامیتشون میخاستم
میخام به کسایی که ناباروری دارن یا چند وقته اقدام میکنن نمیشه بگم همه این رنج ها سختیا وقتی همون تست بارداری مثبت میشه و تو ملقب میشی به نام زیبای مادر تموم میشه انگار هیچوقت اون سختی ها وجود نداشتن و خداقوت میگم به همه مادرایی که ای یو ای یا ای وی اف میکنن همه سختی هارو برای جوجه قشنگ شون به جون میخرن درخت صبر تلخه اما میوه شیرینی داره🌱
مامان 💕دلوین💕 مامان 💕دلوین💕 ۲ سالگی
دخترم عاشق باباشه شوهرم هم عاشق دخترم و به شدت روش حساسه از وقتی از سر کار میاد از سر و کول هم بالا میرن تا نصف شب..از قب تا شب بچم گوشی من بدبخت دستشه شوهرم هم یه نکن بچه بهش نمیگه میگه بچس کوچیکه نمیفهمه اشتباهه این کار میگم خب ما باید بگیم که بفهمه ولی خودش شوهرم قشنگ میشینه دل سیر با ایکس باکس و گوشی بازی میکنه من یه دور گوشی رفتن تو دلم مونده...حالا اینا کاری ندارم من خب بعضی وقتا داد میزنم میگم نکن اشتباهه بچم انگار از من بدش میاد اصلاااا نمیاد پیشم وقتی باباش میبینه همش میره سمت اون اینقدر بهش بوس میده بغلش‌میکنه ولی به من فقط میزنه دخترم با بند پستونک محکم میزنه بهم انگار کمربند دستشه اینقدر درد میکنه و کبود میشم یکی ندونه فکر میکنه شوهرم بهم زده یا شبا موقع خواب اینقدر رو سینم و سرم پا میزاره فشار میده هرچی میگم نکن این کار اشتباهه میخنده فکر میکنه من دارم باهاش شوخی میکنم😑امشب اینقدر با بند پستونک بهم زد و درد کرد که نشستم کلی گریه کردم یعنی اینفدر از من متنفره؟من که کل جوونیم پای این بچه کذاشتم دکتر منع حاملگی بودم از خودم گذشتم تا این بچه به اینجا برسه یکم پول داشته باشم براش لباس یا اسباب بازی میخرم 😭😭😭
مامان دوتا حبه انگور مامان دوتا حبه انگور ۲ سالگی
داستان اومدن دوقلوها پارت دو😃
سه ماه از عمل واریکوسل گذشت و رفتیم آزمایش دادیم هم از نظر مورفولوژی هم از نظر تحرک عددش بالا رفته بود و دکتر دارو داد که اقدام کنیم برای بارداری و من هرماه به امید بارداری از وسطای ماه بیبی چک میزدم تا آخر ماه که پریود میشدم و دوباره افسردگیم برگشت کرده بود بی دلیل گریه میکردم و حس میکردم دیگه هیچوقت هیچ بچه ای بهم مامان نمیگه:( دیگه بعد شش ماه اقدام حوصله بیبی چک های منفی نداشتم کلی تحقیق کردم و یه مرکز باروری خوب پیدا کردم و پرونده تشکیل دادم نظر دکتر اونجام همین بود که اقدام طبیعی انجام بدیم و درمان دارویی شروع کنیم توی سیکل درمان دارویی بودیم که متوجه شدیم پدر شوهرم سرطان داره و از نظر روحی و جسمی شرایط اقدام و نداشتیم پدر شوهرم چهل روز اومد مشهد خونه ی ما و. متاسفانه بعد چهل روز فوت کرد و اونجا استارت افسردگی شوهرمم خورد و ما دوتا افسرده بودیم که زیر یه سقف زندگی میکردیم بعد یکماه از مرکز باروری بهم زنگ زدن که ببینن نتیجه درمان دارویی چی بوده و چرا دیگه برای چکاپ ماهانه نرفتم و منم با خودم کلی کلنجار رفتم و با شوهرم صحبت کردم میدونستم اگه بچه دار بشیم روحیه شوهرم کلی عوض میشه و ممکنه افسردگیشم خوب بشه چون شوهرم عاشق بچه بود وقت گرفتم و رفتم مرکز و میخاستم راجع به تصمیم با دکترم صحبت کنم☕
مامان ♥️ امیرشایان ♥️ مامان ♥️ امیرشایان ♥️ ۲ سالگی
این پارک نزدیک خونمونه 🌱 این پارک یادآور خاطره اوایل بارداریمه 🥺
۱۰ بهمن ۱۴۰۱ جواب آزمایش بارداریم مثبت شد همون روز رفتم اورژانسی آزمایش دادم شب جوابش و مامانم رفت بگیره که زنگ زد از اونجا و داشت از خوشحالی گریه میکرد که خودش نتونست بامن حرف بزنه اونجا دکتر مسئول آزمایشگاه دیده بود جواب آزمایشم رو و دیده که مامانم گریه می‌کنه و نمیتونه بامن حرف بزنه بگه خودشون گفتن که خانوم جواب آزمایش شما مثبت شده و من خشکم زد و فقط گریه میکردم از خوشحالی 🥺
می‌خوام برگردم عقب تر من از اسفند ۱۴۰۰ تصمیم گرفتم قطعی که بریم مراکز نازایی و برای باردار شدن باید دیگه عمل هایی انجام میدادم چون من دیگه نمیتونستم طبیعی باردار بشم ما دقیقا ۱۸ اسفند وقت گرفته بودیم رفتیم و این پروسه درمان ما ۱۲ ماه طول کشید یعنی اصلا کامل به اسفند ۱۴۰۱ نرسید که بشه دقیقا یکسال تا اوایل بهمن رفتیم اون مرکز که کلا ۱۲ ماه شد ، دکتر ها باتوجه به آزمایش ها وبررسی من و همسرم تصمیم گرفتن اول من عمل آی یو آی انجام بدم تا ۶ بار بعد اگه نشد بریم برای آی وی اف
بار اول عمل من کنسل شد به دلیل مسائل شخصی خودمون بار دوم مهر بود ۵ مهر من عمل شدم و بعد دوهفته منتظر و استراحت کردن منفی شد بماند که من افسردگی بدی گرفته بودم و حالم اصلا خوب نبود برای بار سوم من عملم دی ماه بود که چندین بار برای آزمایش و سونو رفتم ولی بار آخر که رفتم سونو گفتن چیزی تو سونو مشخص نیست و تخمک هام آزاد شدن واین عمل
مامان دوران مامان دوران ۲ سالگی
تجربه روز دوم از شیر گرفتن تا الان :
دیشب خیلی شب سختی بود😔پسرم طبق عادتش ساعت۴:۳۰ بیدار ش برای شیر من نزدیکش نشدم تا شیر نخواد خیلی گریه کرد شوهرم تا ساعت۵:۳۰ سرگرمش کرد تا بالاخره خوابید دوباره طبق عادت ساعت۸ بیدار شد و شروع کرد گریه کردن شوهرم سیبزمینی سرخ کرد یکم سرگرم شد خورد و بعد بریدمش بیرون تا نزدیکای ظهر تابش دادیم براش هندونه هم خریدیم اومدیم خونه موقع خوابش بود چون عادت به خوابیدن با میومدی داشت باز کلی گریه کرد منم پا به پاش گریه کردم😭خیلی سخته
با هندونه سرگرمش کردیم یادش رفت شروع کرد خندیدن بعد شوهرم بردش حموم بعد من سوپی که درست کرده بودم رو دادم خورد و بعد ناهار با باباش رفتن خوابیدن

واقعا دم شوهرم گرم خیلی داره همکاری میکنه دوشبه نخوابیده و مدام نگهش میداره نمیذاره من نزدیک شم که پسرمون من رو نبینه بهونه می‌می کنه ،امروزم نرفت سرکار و مرخصی گرفت موند و کلی کمک حالم شد
اگه امروز نبود اصلا نمیتونستم تنهایی از پسش بربیام🥺
مامان مهدیار مامان مهدیار ۲ سالگی
سلام به همتون
خواستم تجربه واکسن 18ماهگی مهدیار رو بگم
روز سه شنبه ساعت 11مهدیار و حاضر کردم بهش یکم ایبوپروفن دادم (به استامینوفن حساسیت داره) و رفتیم بهداشت از اول تا آخر که برگشتیم کلا گریه میکرد به خاطر این که از بهداشت می‌ترسه بعد اومدیم خونه باهاش کلی بازی کردیم تا پاهاش میگیره بعد خسته شد و خوابید بعد نیم ساعت از خواب بیدار شد و شروع کرد به گریه به خاطر پاش همون موقع بچه های خواهرم اومدن خونمون و چون خیلی بهشون وابسته شده خوشحال شد و درد پاشو یادش رفت همون‌طور که پاش لنگ میزد باهاشون می‌رقصید و بازی میکرد خلاصه کلی تحرک داشت تا شب که یکم بهونه گیری میکرد بعد جای آمپول و ایبوپروفن زدم ب بعد آروم شد و سر موقع هم بهش ایبوپروفن میدادم که تب نکنه یه کم سرش داغ میشد ولی با یه بار شستن صورت خوب میشد آخر شب هم که خوابید اما تا میخواست به طرف چپ علت بزنه پاش درد می‌گرفت م دوباره به طرف راست بر میگشت منم که تقریباً از ترس این که تب نکنه تا صبح بیدار بودم صبح هم که از خواب بیدار شد شروع کرد به راه رفتن و بازی کردن خودمم باهاش شریک میشدم تو بازی تا بهونه نگیره نزدیک ظهر هم با باباش بردیمش با ماشین دورش دادیم و اومدیم خونه همه چی خوب بود تا اینکه شب برق قطع شد مهدیار هم که بشدت از تاریکی متنفره و غر میزنه به خاطر همین نزدیکی خونمون مراسم شبیه خوانی بود رفتیم اونجا بعد با بچه ها کلی بازی و بدوبدو کرد تا خسته شدو خوابش برد تا الآنم که خوابه و خدارو شکر مشکلی ندارن
در کل مرحله سختی نبود واسه مهدیار امیدوارم واسه همه ی بچه ها آسون بگذره
۱۴۰۴/۵/۱۵