#فرزند
همیشه دوس داشتم ۳ تا پسر داشته باشم
چون خودم دختر بودم و با برادرم بزرگ شدم اخلاق و رفتارم مردونه بود از اینکه محدودیتای دخترا رو داشتم بدم میومد دوس نداشتم پریود بشم باردار بشم خونه داری کنم روسری سر کنم و ...همیشه تن و بدنم میلریزید فکر کنم دخترم رفته زایمان کنه و من پشت در اتاق عمل باشم از اینکه دیم نصف یه مرد بود متنفر بودم و هستم
تو زندگیم همیشه مردونه رفتار کردم شاید دلیل خیلی از اختلافاتمون همین بوده هیچ وقت کمک نخواستم از شوهرم و تا تونستم خودم انجام دادم
داشتم پسرا رو میگفتم حامین هامون هیرمان
باردار شدم و گفتم پشت بندش بعریو میارم
بارداری سختی داشتم ولی تا روز زایمان رفتم سرکار
دلم میخواست طبیعی به دنیا بیاد ناچار سزارین اجباری شدم
بعد از اونم چون خانوادم و شوهرم پشتمو خالی کردن دیگه به دومی و سومی فکرم نکردم
من کسی بودم که همه میگفتن مائده چیزیو بخواد به دست میاره ن خانواده خودما همه منجمله خانواده همسرم وقتی یه چیزی بره توی مغزم تا به دستش نیارم ول کن نیستم
ولی این روزا حتی به بچه دوم فکر نمیکنم چ برسع سوم
این تنها حسرت زندگی منه که بهش نمیخوام برسم
شما چی چیزی میخواستید که به خودتون بستگی داشت و قیدشو زدید؟
مامانای دختر دار اگه دخترتون عروسم بشه روی چشمم میزارمش
خدا براتون حفظشون کنه

۲۰ پاسخ

درس
درس
درس
بزرگترین حسرتم تو سن الان درسمه.اینکه چرا ادامه ندادم چرا وقتمو به بطالت گذروندم
به عشق روانشناسی وارد رشته انسانی شدم دانشگاه حقوق قبول شدم و به تشویق اطرافیان رفتم(اشتباه اول)
با هزار انگیزه و اشتیاق درسمو تموم کردم سال اخر دانشگاه ازدواج کردم شوهرم توی بی انگیزه کردنم خیلی نقش داشت همش تو گوشم میخوند بهترین شغل برای خانما معلمی هست منم اونو بیشتر از خودم قبول"داشتم" (اشتباه دوم)
(اشتباه سوم)درسم تموم شد همکلاسیام بکوب برای وکالت یا دفاتر اسناد رسمی میخوندن من درگیر مراسم عروسی و حاملگی ناخواسته تو دوران عقد و زایمان و چالش های خیلی زیاد پسرم و دوری از خانواده و غربت و افسردگی زایمان و...شدم.اونقدر تو نقش مادر بودن غرق شدم که از خودم فراموش کردم پسرم تمام دنیام شد.گفتم فقط همین یک بچه رو میخوام عمرا اگر دوباره این حس و حال رو بخوام تجربه کنم صدم رو برای پسرم گذاشتم و اونم از همه نظر بچه پرچالشی بود و من واقعا تنها بودم
پسرم که رفت پیش دبستانی یهو انگار از زیر یک بار چندین و چندساله راحت شدم ولی ذهنم هنوز خسته بود به ادامه دادن درسم فکر نکردم رفتم معاون یک مدرسه غیرانتفاعی شدم عاشق بچه ها و انرژیشون و فضای مدرسه شدم
از 7 سالگی شهراد شوهرم گیر داد بچه دوم بچه دوم به حرف اون گوش نکردم تجربه بهم ثابت کرد زیاد نباید قبولش داشته باشم.ولی از ده سالگی به بعد دیدم پسرم اولین ارزوش اینه که خواهر یا برادر داشته باشه یه روز توی حرم با چشمای اشکی بهم گفت مامان اگه خدا به ما بچه نده چی؟؟؟ و من باز دوباره رفتم تو نقش مادر فداکار و .....شادی خانم رو به ارمغان اوردم
قبل شادی یک قسط تو هفته 20 ام داشتم

هنوز سرکار میری؟ چرا دومی نمیاری

روحیه ت مث مامان منه...
من تنها چیزی که علی رغم میل باطنیم قیدشو زدم درس بود
که الان به شوهر بنده خدام که دانشجو تیپ یک کشوری بوده و الانم جزو روسای اداریه و باز چس تومن حقوقشه میگم بهتررررر که نخوندم

حتی فکر کردن به اینکه کسی بیاد که منو همسرم اندازه شاهان دوسش داشته باشیم عذابم میده
با وجود حامی بودن و همراه بودن همسرم هیچوقت بچه نمبخام دیگه
شاهان ماشالله چنااااانم کرده که تاااا بیست سال دیگه چنین نمیشم
جسمی و روحی خستم
با زایمانی که داشتم درشو گل گرفتم
خدا شاهانمو حفظ کنه تمام ماست تمااااام

شک ن‌ن دلیل اختلافاتتون‌ همین رفتار های مردونه ات بوده مرد ها جذب یکی مثل خودشون نمیشن جذب زنی میشن ک ناز زنونه داشته باشه رفتار زنونه حرکت ها سیاست ها و ترفندهای زنونه داشته باشه اینجوری ک شما گفتی هیچ کدوم از اینارو نداری تا روز زایمان رفتی سرکار یا هرکاری رو خودت انجام میدی و کمکی از شوهرت نمیخوای بقیه حرف ها ک زدی

من تقریبا از دوران دبیرستان بود که با دیدن یه پسر بچه خیلی خوشگل و متین و ساکت عاشق این شدم که پسر دار بشم
و گفتم اگه پسر دار بشم اسم شو میذارم علیسان
این رویای چندین و چند ساله من بود
نه که دختر داشتن خوب نباشه ها نه اصلا ولی خب من خودمو همیشه مادر یه پسر تصور کردم و هیچ تصوری از دختر دار شدن ندارم .
و دو ماه از ازدواج مون گذشته بود شانسی آزمون دبیری دادم و قبول شدم چون ارشد بودم سختم بود خونه دار بشم میگفتم باید شغل خوب پیدا کنم
شکر خدا از سال ۹۸ دبیری قبول شدم و ۹۹ شروع به کار کردم و چون شهر دیگه قبول شده بودم دیگه رویا بچه دار شدن رو گذاشتیم یه مدت کنار سه سال بعد
وقتی به شهر خودمون انتقال گرفتم تصمیم گرفتیم اقدام کنیم و شکر خدا سومین ماهش باردار شدم
ولی از همون لحظه اول فقط دعا کردم سالم باشه و بارداری راحتی داشته باشم
بعد که فهمیدم پسر هست حس میکردم خدا داره دونه دونه آرزو هامو برآورده میکنه
علیسان به دنیا اومد
فعلا به بچه ی دیگه فکر نمی‌کنم
تو فامیل و نزدیک های من ۹۰ درصد تک فرزند هستن
ما هم فعلا میخواییم علیسان در رفاه به نحو احسن بزرگ و تربیت بشه در کنارش سر کار هم میرم و انشالله دو سال بگذره دکترا میخونم .
اینم بگم من همسرم و خانواده خودم و همسرم کمکم میکنن

من همیشه میگفتم دو تا پسر دو تا دختر ببین به چی فکر میکردم میگفتم دخترم خواهر داشته باشه اون یکی پسرم برادر چون دیگه خاله و عمو و اینا کم کم نمیمونه پشت هم باشن راستش من خیلی دختر دوس دارم خیلی زیاد الانم دوس دارم ی دختر داشته باشم ولی واقعا نمیکشم تنها حسرتمم که بزرگترین آرزوم بود از بچگی این بود که نتونستم ی شغلی داشته باشم من شغل اداری دوس داشتم چقدر با علاقه درس خوندم تا دیپلم بهترین معدل رو داشتم تو کل مدرسه شاگرد اول بودم دیپلم زبان گرفتم تی تی سی مدال های والیبالم خیلی چیزا اما مامانم بهترین دارایی منه از دلسوزی هاش نمیتونم بگم ولی میگفت تا دانشگاه سراسری هست چرا پیام نور و آزاد اون معتبره اینجوری انتخاب رشته رو انجام بده دولتی رو بزن اما رتبه من فقط در حد علوم پایه سراسری بود که اونم سخت ترین رشته رو داره و من آمار و کاربردها قبول شدم دیگه من نبودم چقددددددددر سخت تونستم واحدامو پاس کنم واسه همین هیچی،یاد نگرفتم فقط،به سختی پاس کردم منی که میخواستم تا دکترا برم دانشگاه شد کابوس برام به زور کارشناسی رو گرفتم و حتی نتونستم هیچ استخدامی شرکت کنم چون هیچ کتابی رو نفهمیدم و این شد بزرگترین حسرت زندگی من

منم عاشق دختر بودم ولی خدا سه تا پسر بهم هدیه داد همیشه هم شاکیم چرا بهم دختر نداده ولی واقعا راست میگی با این وضع جامعه ی ما پسر داشتن کمتر درد داره😓😓

من حالا برعکس همیشه از داشتن پسر واهمه داشتم و دارم (داستان داره )از ترس اینکه دومی پسر بشه نیاوردم

دقیقا منم سه تا بچه میخواستم از هر دو جنس
اینقد تنها بودم تو این دو سه سال که به قول تو به دومی هم فکر نمیکنم چه برسه به سومی

منم خیلی دوست دارم سومی بیارم دختر باشه دختر خیلی خوبه ولی بااين اوضاع نمیشه

منم همیشه بچه دوست داشتم ولی نمیدونستم انقدر سخته قبل بارداری مامانم همیشه میگفت خیلی کمکت میکنم تو فقط بیار ولی الان میلینم دروغ بوده با منت کمک میکنه که ارزشی نداره برام.پس قید بچه دوم زده شد😞

منم چون خودمون ۵ تا بچه بودیم دلم میخاد بچم تنها نباشه و چندتا بچه داشته باشم . تا ۵ روز بعد زایمانم خواهرام اومدن پیشم از روز ۵ خودم تنها بودم شوهرمم میگفت منو صدا بزن هرکاری داری ولی من دلم نمیومد خودم تنها پا میشدم . مامانمم فوت کرده . پدر شوهر و مادرشوهرمم مسنن . خیلی اذیت شدم تا الان ولی دلم نمیخاد دخترم تک باشه باید یکی دیگه بیارم . شما هم حتما بهش فک کن به پسرت که بعدا تنها نباشه خواهر برداری داشته باشه . تک فرزندی اصلا خوب نیس .

من دلم دختر میخواد که بتونم انرژی زنانه مو هم حفظ کنم با یکی همجنس خودم ولی منم از کمک نداشتن میترسم 🥲

من دلم دختر میخواد که بتونم انرژی زنانه مو هم حفظ کنم با یکی همجنس خودم ولی منم از کمک نداشتن میترسم 🥲

وقتی فقط خودتی و خودت
به دومی فکر نکن
چون صرفا به دنیا آوردنش نیست
اون بچه به خیلی چیزها نیاز داره
ولی اینکه بچه اول تنها بمونه و درآینده حسرت خواهر یا برادر به دلش باشه سختتره...
لعنتی آینده هم مثل هندوانه سر بسته ست تا نشکافیش نمیدونی چخبره...
اگه فکر میکنی میتونی و از پسش برمیای دومی رو هم بیار

خدابرات حفظش کنه
هرکسی شرایط خودش بهتر میدونه عزیزم
حرفارو دایورت کن

دقیقا منن حسرت پسردار شدن رو دارم متاسفانه دیگه نمیتونم بهش حتی فکر کنم با این اوضاع 😕

خو ای که گفتی یعنی چه؟!😂

سلام عزیزم الان کسی بهت چیزی گفته

سوال های مرتبط

مامان دوتا حبه انگور مامان دوتا حبه انگور ۱ سالگی
پارت سوم بارداری دوقلوها 🌻
استراحت نسبی داشتم بخاطر لکه بینی تا زمانی که برم انتی و مشخص بشه که وضعیت چطوریه و نیاز به سرکلاژ یا پساری دارم یانه استرسم زیاد بود ترس اتاق عمل داشتم اصلا دلم نمی‌خواست سرکلاژ کنم روزایی که توی خونه بیکار بودم مقاله راجع به بچه داری و تربیت فرزند میخوندم همش دلم میخواست بدونم بچها دخترن یا پسر روزی صد تا اسم عوض میکردم خیلی خوشحال بودم که دوتا موجود کوچولو دارن توی وجودم رشد میکنن باهم بزرگ میشن وقتیم به دنیا بیان همدم و پشت همن جنسیتشون اصلا واسم فرق نداشت یه روز حس میکردم دخترن یه روز پسر ویارم به اوج خودش رسیده بود میل به هیچی نداشتم متنفر بودم از غذاها از بوی یخچال از همه چیز واقعا دلم میخواست چیزی بخورم اما نمیتونستم توقع داشتم دیگران درکم کنن اما اونام فقط میگفتن بخور اینجوری در حق بچهات ظلم میکنی و همش حس عذاب وجدان بهم میدادن من از خدام بود بتونم میوه بخورم غذا بخورم آجیل بخورم اما حتی از دیدنشون حالم بد میشد و همه اشتهام کورمیشد بخاطر همین تصمیم گرفتم خونه خودم باشم تا جایی که دیگران بخان واسم اظهار نظر کنن راحت تر بودم تنها غذایی که می‌توانستم بخورم سوپ جو و کشک و آبدوغ بود فقط خودمو با همینا سیر میکردم و تنها آبمیوه ای که می‌توانستم بخورم آب انار یخ بود توی اوج ویارم دلخوش بودم سرخوش بودم واقعا مادر شدن واسم حس عجیبی بود عاشقانه ای بود که تابحال هیچوقت تجربه نکرده بودم من حاضر بودم رنج بکشم سختی بکشم درد بکشم اما دوتا نخود توی دلم بسلامتی رشد کنن🪺
مامان مهراد مامان مهراد ۱ سالگی
بچه هاا حوصلم سر رفته بیاید حرف بزنیم
الان داشتم مهرادو نگا میکردم یاد دوسال پیش این موقع ها افتادم که ان تی بهم گفت به احتمال زیاد پسره و من با اینکه قطعی نبود جوووری گریه میکردم که شوهرم میگفت از نگاه مردم پیداس فک میکنن دوست بودیم تو حامله شدی من گردن نمیگیرم😂 خلاصه که خییلی ناراحت بودم چون همیشه تو دلم یه دختر با لباس گل‌منگولی داشتم و اون لحظه همه تصوراتم خراب شد
ولی الان که دوسال از اون روز میگذره دارم فک میکنم من اصلا آدم دختر داشتن نبودم من هم خودم خیلی نازنازی ام هم زیادی تو همه چی کمالگراام اگه دختر داشتم هم خییلی لوسش میکردم هم خودمو همه چی رو فراموش میکردم که اون بی نقص ترین و زیباترین باشه و هم اینکه چون شوهرم فقط پسر دوس داشت حتی اگه بعد به دنیا اومدن عاشق دخترمون میشد بازم من همش حس میکردم باید یه پسر براش بیارم
اما الان با مهراد حسابی تغییر کردم و از هر لحاظ قوی تر شدم و خودشم با این سن کمش انقددر مهربون و با درکه که حس میکنم خدا یه تیکه از بهشتشو برام فرستاده تو این دنیا
البته اینکه مهراد یه ایزی بیبی واقعی بود هم رو همه این احساسات تاثیر داشت من راحتترین بارداری و زایمان ممکن رو داشتم و بعد بدنیا اومدنشم بعد از دوماه اول هیچ سختی و اذیتی واسم نداشت و کلا هرچی که مربوط به مهراد بود سریع راحت پیش میرفت و قدمشم حسابی برا زندگیمون خوب بود
خلاصه که میخوام بگم واسه پدر نمیدونم ولی واسه مادر جنسیت بچه‌ش کوچکترین تاثیری روی احساسش به بچه نداره البته که تا تجربه نکنید متوجه نمیشید ولی واقعا اینطوره
حالا شما بگید جنسیت بچه‌تون همونی بود که دلتون میخواست یا اصلا براتون فرق نمیکرد؟ شما روز تعیین جنسیت چه حسی داشتین؟
مامان نیهان مامان نیهان ۱ سالگی
مامان دوتا حبه انگور مامان دوتا حبه انگور ۱ سالگی
داستان اومدن دوقلوها پارت هفتم 🙃🙂
وقتی بیبی چک سومی دیدم بند دلم پاره شد اصلا نمیتونستم باور کنم شوهرمو بیدار کردم و بهش نشون دادم اونم از من بدتر تو جاش بند نبود شش صبح رفتیم آزمایش دادیم و قرار شد تا ظهر جوابش آماده بشه ذکری نبود که نخونده باشم اصلا حتی یک درصد فکر نمی‌کردم مثبت بشم و فقط دلم میخواست ظهر بشه و جواب آزمایش بیاد با مامانم پای گوشی نشستیم تا جواب واسمون پیامک بشه بلاخره جوابش اومد مثبت بود با عدد 52 تا تونستم تو بغلم مامانم گریه کردم شوهرم بلافاصله زنگ زد تا ببینه چیشد وقتی بهش گفتم زد زیر گریه و قطع کرد زنگ زدم به مامای مرکز تا بهش بگم مثبت شدم زنگ زدم گفت عدد بتا پایینه و دوباره باید دوروز بعد تکرار بشه و دوبرابر بشه یعنی حداقل ۱۲۰ باز دلشوره به جونم افتاد مطمئن بودم تا دوروز دیگه دیوونه میشم از بس فکر و خیال میکنم فقط دلم میخواست یه بچه داشته باشم مثل جونم ازش محافظت کنم از کل دنیا. ادماش فقط یه بچه سهم من باشه همدمم باشه مامان صدام کنه برای ثانیه به ثانیه بزرگ شدنش من دلم غنج بره شب با کلی گریه و فکر و خیال خوابم برد اما شوهرم زنگ زد بود و خبر مثبتی منو به کل فامیل گفته بود اونا از ما بیشتر ذوق داشتن چون خواهر شوهرم هم بچه دار نمیشد و سختی کشیده بود دوست نداشتن ما هم اذیت بشیم اون شب دلم میخواست جای شوهرم خونسرد و خوشبین باشم ولی دلشوره امانم نمیداد
مامان فندق مامان فندق ۱ سالگی
دیشب خواب دیدم تو بیمارستانم زایمان کردم یه نوزاد دختر خیییلی ناز چشماش مثل مادربزرگم آبی بود صورتش کوچیک و گرد لپاش میرفت تو واای فقط دلم میخواست نگاش کنم شبیه عروسک بود بعد .....
یهو کیانمهر و همسرم اومدن پیشم پشیمون شدم ازینکه دوتا بچه آوردم همش به مامانم میگفتم چجوری نگهشون دارم آخه کاش خواب باشم بپرم از خواب مادرشوهر و پدرشوهرمم اومدن ملاقات بهشون میگفتم بلاخره براتون دختر اوردم 😂بعد مادرشوهرم یجووور بغلم کرده بود از ذوق نمیدونست چیکار کنه 😂😂😂....
حالا از وقتی پاشدم میگم‌ اگه دختر بیارم قطعا همون شکلی میشه چون من خواب کیانمهرم دیده بودم قبل اینکه باردار بشم دقیقا همیش شکلی بود خیییلی عجیبه برام هروقت نگاش میکنم یاد خوابم میوفتم 😍🥹
هم دلم دختر میخواد و بچه دوم هم میگم نه نمیتونم دیگ واقعا نه انرژی دارم نه توان روحی ....واقعا گاهی حس میکنم خودخواهیه ولی من و همسرم واقعا دیگ بچه نمیخوایم چون خیلی اهل مسافرت و گشت و گذار بودیم با وجود کیانمهر ۹۰ درصد برنامه هامون کنسل شده همیشه فقط دلمون میخواد بزرگ شه باز به روال قبل برگرده همه چی ..
شما به تک فرزندی فکر می‌کنید؟؟؟یا نه 🫣
مامان لیام🤍 مامان لیام🤍 ۱ سالگی
من قبل بارداری و همینطور تمام دوران بارداری از اینکه به بچم شیر بدم فراری بودم ، و تصمیم داشتم شیر خشک بدم و مصمم بودم
ولی وقتی تو بیمارستان اصرار کردن که خودم بدم یه حس عجیبی پیدا کردم که اصلا دلم نیومد به پسرم خودم شیر ندم
در کنارش شیر خشکم تا یکسالگی دادم ...
ولی الان با تمام احساس شیرینی که داشتم و دارم پشیمونم
چون الان پسرم به شدت وابسته ست به سینه ی من و کلا باید حتما با سینه و شیر خوردن بخوابه و وسطش بیدار میشه و تا از سینه ام نخوره نمیخوابه
خب این یه سری استرس‌ها در من بوجود آورده
چجوری از سینه جداش کنم که کمتر آسیب روحی ببینه و بهش فشار نیاد
و تازه بعدش چجوری می‌خوابه؟که مطمئنا خوابش تحت تاثیر قرار میگیره
( حالا فشار و آسیب روحی خودم کاملا به کنار)
و خیلی چیزای دیگه
خلاصه اگر روزی بچه دار بشم ، علی رغم تمام محاسن و احساس خوبی که داره دیگه شیر خودمو نمیدم 😔🫠🥺
*این عکسو تو اینستاگرام دیدم
نوشته بود این فقط تو نیستی که به آغوش من احتیاج داری بلکه منم با آغوش تو آروم میشم
و چقدر راسته 😭🤍✨️
مامان جوجه مامان جوجه ۱ سالگی
چالششششش




اولین نفر به جز خودتون و همسرتون به کی خبر بارداریتون رو دادین و واکنشش چی بود؟ واکنش شوهرتونم اگه فانه بگید😁
خودم که صبح جمعه متوجه شدم اینجوری بود که درد پریودی داشتم ولی نمیشدم روز قبلش شوهرم واسم بادیون خرید که دم کنم بخورم اما یه چیزی تو ذهنم گف نخور اول بیبی چک بزن بعد بخور که فرداش بیبی زدم و مشکوک بود یه هاله خیییییلی کمرنگ انداخت که بعد یه ساعت پررنگ شد
از ذوق و شک داشتم میمردم فرداش بعد امتحان دانشگاهم رفتم آزمایش دادم و بعععععله مثبت شد
به خواهرم که شهر خودمون بود زنگ زدم خبر بدم همینکه گفتم میخوام یه چیزی بگم خودش گف حامله‌ای و...
خلاصه که چون شهر دیگه دانشجو بودم بهش گفتم به کسی نگه که هم مزاحمم نشن با زنگ زدنشون هم خانواده هامون نگران نشن
چون طایفه ما روی دکتر رفتن و سونو دادن حساسن و فکر میکنن نباید بری دکتر همون ان تی و آنومالی کافیه و بقیه‌اش پول خرج کردنه و منم از این اخلاقشون متنفرم از طرفی اگه بچه پسر باشه که واویلاس
تا زایمان همش درموردت حرف میزنن و اینجوری انرژی منفی میفرستن
هیچی دیگه بیست روز مونده بود به زایمانم تماس تصویری گرفتم با خانوادم و گفتم پاشید بیاید نوه تون داره میاد همشون ذوق مرگ شدن😁😁
خواهرمم همونجا بود از واکنششون فیلم گرفت واسم عالی بود