۲۳ پاسخ

خدا لعنت کنه مادرشوهرای ظالم رو

خدا ازشون نگذره دیشب پدرشوهرم توجمع منو مسخره کرده ازدیشب دارم گریه میکنم پسرم شیرخودمو نمیخوره خدا جواب شونو بده خاک توسر مردی که زنشو ول کنه بچسبه خانواده اش

مادر شوهرم هر بار میاد خونمون تا چند ماه در گیریم..مشکل تو نیس این مشکل رو همه دارن...باید کنار بیایم...نمیشه تا عصبی شدیم پایان بدیم همه درگیر مادرشوهرم نفهم هستیم

دقیقا منم بعد زایمانم مادرشوهرم بدترینارو سرم اورد🥲🥲🥲🥲روزایی که قرار بود بهترین و شیرین ترین خاطراتم باشه شد جزو تلخ ترین روزام که فقط دارم بخاطر وجود پسرم تحمل میکنم

عزیزم تو نزار ک‌زندگیت از هم بپاشه مخصوصا وقتی قبلش خوب بودین،نذار ب خواستش برسه زندگیتو دوباره بسازش
دشمن شاد نشو

سردی بین و تو شوهرت الان همون خواسته ی مادرشوهرت هس ک اجابت شده
اگه شوهرت اثراتی از پشیمونی نشون داد ببخشش

خوب با مادرشوهرت قطع ارتباط نکردی؟ من قطع ارتباط کردم خونشونم گفتم نمیرم اصلا وگرنه اینطوری اگه پیش می‌رفت باید میرفتم تیمارستان

برات مهم نباشه الان فقط بچسپ به پسرات بیخیال همه ی آدمای به درد نخور دورت0

مادرشوهر منم همینطور درکنارش مادرم هم یه مادرشوهر دیگس برام اونطوری بگم با مادرشوهرم همکاری کرد کلی حرف بارم کردن خونریزی شدم انقد گریه کرده بودم بی حال شده بودم
ولی عوضش شوهرم حالمو دید رفت با مادرش بحث کرد و اومد کنار من گفت نگران نباش من پیشتم

هههعی خدا 😔
معمولا بزرگترا بلید بزرگی کنن و زندگی بچه هارو درست کنن ن اینکه زندگی جگر گوشه شو خراب کنه

خداروشکر ۵ ساله ن بامادرشوهرحرف میزنم‌نه خواهراش نمیزارم‌ بچه مم ببینن کادو میفرستن پس میدم فقد شوهر پشت ادم باشه تمومه ان شالله مشکلت حل بشع خواهری

این رابطه هم طبیعیه فکر کن ما الان بعد زایمانم در کل 10 بار کنار هم نخابیدیم 5 بارم رابطه نداشتیم، بخاطر بچه هاس، سخت نگیر وتعمیم نده، ماشالا شما که دوقلو داری، بعدم بااون مریضی که گذروندی، فقط به خودت، بچه ها همسرت فکر کن

منم حالم از رفتارها و کارهای مادرشوهرم بهم میخوره و این ۱۰ روز اخیر حسابی آتیش به پا کرده...خدا ازشون نگذره که باعث میشن آدم بهترین روزهای عمرش اینحور بگذره ...


اگه میتونی به خاطر بچه هات ببخش ...

منم بچه اولم بود ۱۹ سالم با کلی ذوق ی شهر دیگ زایمان کردم روزی گ باید شوهرم میومد ترخیص میکرد با مادرش اومدن و خاهرش ک اصلا ی سال با این خانواده رفت امد ندارم گلی دروغ ب پامون بست و من با عموم اومدم خونه همه روز زایمان با کادو و با شوهراشون ترخیص میشدن من با عموم اومدم خونه و شوهرم تا ده روز نیومد پیشم منم خونه مامانم بودم، با کلی درد و خون ریزی و بخیه ها و شیر نخوردن بچم بچه اولم بود قلبم شکستن خدا قلب شون بشکنه کلا شوهرم اختیار گرفته بودن تا صدا ی موتور ماشین تو گوچه میومد میگفتم حتما شوهرم اومده پیشم 😄چهار ماه گزشت شوهرم تصادف کرد یکی شون ی روز نتونست نگهش داره من ک خونه مادرم بودم خانوادگی اومدن دنبالم

اگه همسرت ارزششو داره زندگیتو فدای بقیه نکن

منم هیچوقت خانواده همسرم و نمیبخشم استرس و گریه های که اوایل بارداری داشتم بخاطر اینکه تو نامزدی باردار شدم کلی حرف به من و خانوادم زدن نمیبخشم با وجود اینکه الان کلی قربونت صدقه بچم میرن اما هیچکدوم رو باور ندارم

خاک تو سرش که با یه تازه مادر این کارو کرد
برگرد به زندگی و روشو سیاه کن

خدا جوابشو میده عزیزم کاش همسرت ازت دفاع میکرد یه زن هر چقدر همسرش بعد زایمان بهش محبت کنه بازم کم میاره تو چی کشیدی اون روزا واقعا سخته
اگه حس می‌کنی شوهرت دیگ تکرار نمیکنه بخاطر بچه هاتون باهم خوب باشین اونا به شما نیاز دارن

خدا بگم چیکار کنه این مادرشوهرارو

چجور دروغی گلم؟

درکت میکنم خیلی🥺

متاسفانه برای اینطور مادر شوهرا؟برای تو دروغ بافته؟

عزییززم
بنظرم بخاطر بقیه زندگیتونو خراب نکنین🥲
اگه همسرت ارزششو داره ببخشش

سوال های مرتبط

مامان قندون و فنجون مامان قندون و فنجون ۴ ماهگی
نزدیک های طلوع خورشید بود که نوزاد من شروع کرد گریه کردن. دختر کوچیکم گریه میکرد. خیلی خیلی گریه میکرد. به هیچ وجه آروم نمیشد. دیگه قاطی کرده بودم. هم افسردگی زایمان بود، هم درد بقیه بود. هم حس میکردم خونهمون خیلی خیلی دلگیره. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود، بد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم واسه اون چیزی که ازش دیدم و این کاری که میکرد منو نامزده بود. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود. بعد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم نابود داشت میکرد از درو. اینم گریه میکرد. من به حدی عصبی بودم به حدی عصبی بودم که هیچ رحمی بهش نکردم. بردم گذاشتم توی اتاق درو بستم تا صدای گریهشو نشنوم برم پوشک بیارم نه اینکه رها کنم بچه رو تا برم پوشک بیارم صدای گریهشو نشنوم توی اتاق تنهاش گذاشتم. بعد وقتی اومدم بالا سرش پوشکش عوض کنم با تمام ناراحتی به خودش گفتم من تو رو نمیخواستم تو برای چی اومدی؟ من از خدا چیزای دیگه خواسته بودم، من از خدا خونه خواسته بودم، من از خدا پول خواسته بودم، خدا اشتباه تو رو به من داده، من تو رو هیچ وقت نمی خواستم. تو اومدی مزاحم زندگی ما باشی، حالا از این به بعد گریه های تو شروع شد، ازت متنفرم، بدبخت شدم با تو، بدبختی من از این به بعد شروع شده. این حرفا رو اصلا نمیدونم چرا میگفتم، واقعا شیطانی انگار بود، واقعا شیطان اومده بود کنارم؟