۷ پاسخ

همین الان انقدی دلم‌گرفته بود و از دم تحویل عید دلم‌میخاد گریه نکنم‌نتونستم‌الان ک شبه تنهام گریم گرف کسیم‌نداشتم باهاش درد دل‌کنم اومدم اینجا بنویسم دیدم حرف دلمو نوشتی منم ۴ ساله منتظر حس مادرانه هستم اما قربون خدا برم که ب سمت خانوادم میرسم ی دردی میکشم از سمت شوهر ی دردی میکشم از هیچی شانس نیاوردم وقتی‌میشینم‌آرزوهامو نگا‌میکنم میبینم ب هیچی نرسیدم با اینکه همشششش تلاش بوده .....گاها میگم چیکارت کردم انقد لج افتادی باهام همش میزنی ت ذوقم تو همه‌چی
کاش ی درد بی درمون‌ میگرفتم میرفتم بهتر بود جرعت خودکشی ندارم والا خیلی وقته مرگ آرزومه

این واقعا صحت داره وقتی بیخیال باشی و استرس نداشته باشی بهش میرسی عزیزم

عزیزم منم برای بچه اولم ۲سال اقدام بودم اصلا دیر نمیشه و واقعا وقتی بیخیالی اتفاق میفته🥹من رفتم دو ماه از شهر بیرون همسرم خونه ویلایی درست می‌کرد شهرستان منم رفتم هر هفته یک بار همو می‌دیدیم وقتی اومدم مشهد رفتم دکتر که من دو ماه بیشتره پریود نشدم میخوام روزه بگیره گف دراز بکش رو تخت ببینم وای حالا هی دکتره میگف این هاش این ساک بارداری این جنین من باورم نمیشد😂هیچ علائمی نداشتم شک شده بودم

سلام برا منم سخت بود، فکر می‌کردم نمیتونم رها کنم... و همین افکار رو داشتم پس تا حدی درکت می‌کنم
اما به لطف خدا تونستم افکارم رو کمی تغییر بدم و بسپارم به خودش و وقتی سپردم بهش، طولی نکشید تا بهمون این هدیه رو داد✨

انشالله که به خواستت میرسی، مطمئن باش هیچ کار خدا بی حکمت نیست، راضی باش به رضاش، انشالله درست میشه

منم مثل تو ام ۶ ساله ازدواج کردم ولی هنوز بچه دار نشدم ولی پی گیرم دکتر میرم و دارو خیلی میخورم ایشاله که افاقه کنه

نه عزیزم ایشالا به زودی باردار میشی تمام کسانی که آرزوشو دارن به آرزوشون میرسن هر چا دیر اید خوش اید 🌱

سوال های مرتبط

چشم انتظار❤️‍🩹 چشم انتظار❤️‍🩹 قصد بارداری
سه ساله دلم یه آغوش کوچیک می‌خواد…
یه «مامان» گفتن که تمام خستگی این سال‌ها رو از یادم ببره.

سه ساله هر ماه با یه دل پر از امید می‌رم دکتر، دارو می‌خورم، منتظر می‌مونم و با خودم می‌گم:
«شاید این ماه دیگه نوبت من باشه… شاید این بار خدا معجزه کنه.»

حتی لباس کوچیک نوزاد می‌بینم، دلم می‌لرزه و می‌خرمش…
با خودم می‌گم «این رو برای بچه‌م نگه می‌دارم، شاید ماه بعد مادر شده باشم…»
ولی ماه بعد میاد و من هنوز همون دخترِ چشم‌انتظارم…

هر بار که بیبی‌چک منفی میشه، فقط یه خط روی اون نیست…
انگار یه عالمه امیدی که توی دلم ساخته بودم، دوباره فرو می‌ریزه.

من از دیدن مادر شدن بقیه ناراحت نمی‌شم؛
برای هر مادری و بچه‌ش از ته دلم آرزوی سلامتی می‌کنم…
فقط گاهی با خودم می‌گم:
«خدایا… پس کی نوبت من می‌شه؟»

من دیگه چیز زیادی نمی‌خوام…
فقط یه معجزه.
یه روزی که این همه انتظار تموم بشه،
یه بچه رو بذارن توی بغلم و من با گریه بگم:

«بالاخره اومدی…
مامان خیلی منتظرت بود… خیلی.» 🤍
مامان تپلی👣🐣 مامان تپلی👣🐣 روزهای ابتدایی تولد
بمونه به یادگار از روزی که خیلی عذاب کشیدم و بچم رو از دست ددادم❤️‍🩹 و بشه قوتی برای ادامه دادن این مسیر که خیلی سخت و پر از استرس هست . ما زن ها خیلی روح بزرگی داریم که وقتی بچه ای رو از دست میدیم دوباره از نو خودمون رو میسازیم و دوباره تلاش میکنیم تا یه موجود کوچیک رو توی بدنمون پرورش بدیم 🥹 این قدرت بزرگ رو خدا به ما زن ها داده هیچ وقت نباید خودمون رو دست کم بگیریم ما هیلی قوی هستیم . خواستم بگم خواهرایی که مثل من بچه از دست دادین فقط ما میتونیم هم دیگه رو درک کنیم فقط ما میتونیم بفهمیم که چقدر سخته موجودی که هزار آرزو براش داشتی ، با شوق براش اسم انتخاب کردی؛ با ذوق براش لباس خریدی ؛ چقدر خدارو التماس کردیم که همه چه خوب باشه ؛ ولی دیگه نداریمش و سپردیمش دست خدا و رفت اون دنیا خیلی خیلی دردناکه این موضوع . امیدوارم هیچکس هیچکس حتی دشمنم این دردی رو که من کشیدم رو تجربه نکنه . امیدوارم بتونم توی دلم دوباره یه موجود پاک رو پرورش بدم و این دفعه همه چیز عالی باشه . خواستم این عکس گهواره از اون روز بد بمونه اینجا تا یادم نره که من چقدر قوی بودم و دوباره میخوام این راهو از نو شروع کنم💔
خواهری قشنگم اگه تجربه ای دارید زیر این پست برام بنویسید و برای من و تموم کسایی که بچشون رو از دست دادن دعای خیر کنید تا این دفعه همه چیز عالی باشه و خدا یه بچه ی سالم بهمون بده🤲❤
زهرا زهرا قصد بارداری
چقدر این روزا دلم به حال خودم میسوزه چقدر زیاد
قربونت خدا بشم دونه دونه کسایی که حتی قصد بچه دار شدن نداشتن اطرافم بچه دار شدن🙃
هرکس رو می بینم یا بارداری یا نینی داره ..
این ماه اندازه یه دنیا دلم گرفته دلم پر بغضه برای خودم برای شوهرم
دیگه دلم گرفته واقعا واقعا💔🙃 خیلی زیاد خیلی زیاد

هرکس منو میبینی اولین چیز می پرسه نینی ندارین ؟
از خانوادم از همسرم خسته شدم 😥



دیروز رفته بودیم یه باغ ای با همکار های همسرم دوستای خودمون همه باردار بودن یا اولین بچشون بود یا چند تا بچه داشتن بقیه خانوم هاهم همینطور
و منی که از اول تا آخر سرگرم این بچه ها بودم که مامان های باردارشچن رو ازیت نکنند 🙂

یه حس غریبی داشتم بین شون خیلی حس بدی بود خیلی
فقط منم اینطور نبودم همسرممم برگشتند دلش پر غم بود می گفت وای بچه فلانی بغل کردم وای بچه اون دوستم تازه بدنیا اومده بود
وای بچه اون دوستم که از ما دیر تر ازدواج کردن ماه دیگه دنیا میاد
وای دختر اون یکی ..
وای پسر فلانی چقدر شیطون بود و..
ته اش گفت خدایااااا منم می خواممممم خوووبببببب🥺💔
چقدر سخته که اونم باید آروم کنم

این ماه عمو شده بیشتر انگار غم داره میگم خوشحال باش میاد بغل اش می کنی ( خوشحالم ها)
میگه نمی خواستم من خودم بچه می‌خوام که بچه خودم باشه 🥲💔



خیلی حس غم دارم خیلی
آبان ماه هم تولد خودمه هم سالگرد ازدواجمون و منی که دوسال پیش گفتم ان شاالله تولد بعدی نینی کوچولو خودم بغل ام باشه ولی دوساله حتی توی دانم نداشتند🥲🙃


چقدر سخته پروسه اقدام هرچی هم روحیه آن رو حفظ کنی هرچی امیدوار باشی بازم کم میاری 🙁