۱۰ پاسخ

بدرررررک ننه عنش ناراحت میشه ،با همون مادرش ازدواج میکرد دیگه تخم سگگگگگ

من جای تو بودم نمی‌رفتم

هرکار کنی مادرشوهر مادره شوهره نه تو عزیزم اصلا انتظار نداشته باش برای ماهم همینه تازه ما شش تا جاری هستیم همه باهم قهرن ولی هیچ تلاشی نمیکنه آتشی ایجاد کنه دلخوری ها برن تازه ی روز میگفت بهتر بذار باهم قهرباشن بامن ک خوبن

حالا سالی یکبار هست برو دیگه کیک تم ببر برای آرامش خودت و همسرت چه دعوا کنی چه نکنی همسرت انجام میده کارشو

من سرم بره این کارو‌نمی کنم

هر کی میخواد باشه حق نداره تو رو مجبور به کاری بکنه که دوس نداری
اگه لیاقت داشتن باهات خوب بودن خودت با دل میرفتی ولی نیست آدمای بی مصرف خبر مرگش بیاد راحت بشی از دستش همیشه میبینم تاپیکهاتو ازش ناله میکنی خیر نبینه انشالله منم زورم شد والا عفریته رو باش ...
خاک تو سرش که داره زندگی پسرشو خراب میکنه خود خواه عوضی بزار بگم دلم خنک بشه یکم اعصابم خرد شد

بنظر من مقصر مادرشوهرت نیس مقصر شوهرته که انقد به مامانش بها داده
وقتی شوهرت بگه امروز تولد زنمه براش کیک خریدم کادو خریدم تو خونمون سه تایی میخواییم جشن بگیریم مادرش میفهمه ک بهت ارزش قائل شده
یا اینکه تولد مادرش میشه نمیگم نرید کادو نخرید البته بخرید ولی همون روز تولدش ن نرید یه روز قبلش برید
شوهرته ک نمیفهمه مادرش ب تو احترام نمیزاره

من بودم اصلا نمیرفتم

چون که همسرت درکی از این موضوع نداره بخای گلایه کنی یسره جنگ اعصاب داشته باشی
من همیشه سر اینکه جاری احترام سرش نی ولی همسرم خوب جاریم میگفت تا جدیدا با من هم نظر شده البته رفتار جاری دید ک هم نظر شد اللن میگه هرجور رفتار میکنه مثل خودش باش

اگه زورشو داری برین سرتاپاشو قهوه ای کن بابا ،اینجوری بچه ننه بود بیخود کرد زن گرف الان خون ب جیگرش کنه

سوال های مرتبط

مامان سوفی👼🏻❄️ مامان سوفی👼🏻❄️ ۲ سالگی
شاهنامه برای نی‌نی‌های دوساله

قسمت نهم: دعوای پسرها
سلم و تور و ایرج بچه های خوب فریدون بودن اونا هم یواش یواش بزرگ شدن، وقتی پسرها بزرگ شدن، فریدون سرزمین رو بین اونا تقسیم کرد یکی و داد به سلم یکی و داد به تور، ایرانم داد به ایرج، مثل شما که وقتی کیک میخوری یدونه به پناه جان میدی یکی به هامین میدی یکیم خودت میخوری، هرکسی فقط قسمت خودشو میخوره، اونا هم سرزمینشونو خونشونو اتاقاشونو تقسیم کردن اما اون دو تا داداشِ بزرگتر (سلم و تور) به ایرج که ایران و گرفته بود حسودی کردن، به جای اینکه قشنگ با باباشون حرف بزنن آروم حرف بزنن، بگن چرا ناراحتن، با هم دعوا کردن و ایرج رو اذیت کردن، ایرج رفت پیش خدا و فریدون خیلی ناراحت شده بود و غصه میخورد که ایرج رفته.
اما با رفتن ایرج یه نی‌نی جدید به دنیا اومد، پسرِ ایرج به دنیا اومد که اسمش **منوچهر** بود. همه خوشحال شدن و براش تولد گرفتن و اهنگ تولد تولد تولدت مبارک براش خوندن.

این بود ماجرای تقسیم سرزمین و تولد منوچهر!
فردا شب میخوایم ببینیم منوچهر که باباش پیشش نبود چطوری بزرگ شد و چیکار کرد…
.
.
بچه‌ها این قسمت چندتا مفهوم سنگین توش داشت که لازمه با مثالای بیشتری براشون بگین یا اصلن طبق نظر خودتون جمله ها رو تنظیم کنین، مثل سرزمین، تقسیم کردن، حسادت، مرگ، برای همین متن امروز کوتاه تر شد.