شاهنامه برای نی‌نی‌های دوساله

قسمت نهم: دعوای پسرها
سلم و تور و ایرج بچه های خوب فریدون بودن اونا هم یواش یواش بزرگ شدن، وقتی پسرها بزرگ شدن، فریدون سرزمین رو بین اونا تقسیم کرد یکی و داد به سلم یکی و داد به تور، ایرانم داد به ایرج، مثل شما که وقتی کیک میخوری یدونه به پناه جان میدی یکی به هامین میدی یکیم خودت میخوری، هرکسی فقط قسمت خودشو میخوره، اونا هم سرزمینشونو خونشونو اتاقاشونو تقسیم کردن اما اون دو تا داداشِ بزرگتر (سلم و تور) به ایرج که ایران و گرفته بود حسودی کردن، به جای اینکه قشنگ با باباشون حرف بزنن آروم حرف بزنن، بگن چرا ناراحتن، با هم دعوا کردن و ایرج رو اذیت کردن، ایرج رفت پیش خدا و فریدون خیلی ناراحت شده بود و غصه میخورد که ایرج رفته.
اما با رفتن ایرج یه نی‌نی جدید به دنیا اومد، پسرِ ایرج به دنیا اومد که اسمش **منوچهر** بود. همه خوشحال شدن و براش تولد گرفتن و اهنگ تولد تولد تولدت مبارک براش خوندن.

این بود ماجرای تقسیم سرزمین و تولد منوچهر!
فردا شب میخوایم ببینیم منوچهر که باباش پیشش نبود چطوری بزرگ شد و چیکار کرد…
.
.
بچه‌ها این قسمت چندتا مفهوم سنگین توش داشت که لازمه با مثالای بیشتری براشون بگین یا اصلن طبق نظر خودتون جمله ها رو تنظیم کنین، مثل سرزمین، تقسیم کردن، حسادت، مرگ، برای همین متن امروز کوتاه تر شد.

تصویر
۱۲ پاسخ

درخواست منو قبول میکنی گلم

عزیزم درخواست دادم قبول کن

اخ که چقدر عاشق داستانهای شاهنامه شدم شبکه های پرشیانا هرروز یکی از داستانهاشو نشون میده

مرسی عزیزم مثل همیشه عالی😍

مرسی گل...
چه تصویر سازی خوبی😍

یعنی عشق میکنم میبینم تاپیک گذاشتی بسکه از هر نظر عالی هستی بهترین مامانی

چقدر جالب بود، حتما برای پندار جان کم کم شروع میکنم منم، ممنون که ایده های قشنگتونو به اشتراک میذارین

واقعا دمت‌گرممم

خیلی هم عالی

چقدر جالب خیلی خوشم اومد 😍

چه‌کار قشنگیییی لطفا درخواست میدم قبول کنید

🌺🌺🌺🌺🌺عالی عزیزم

سوال های مرتبط

مامان سوفی👼🏻❄️ مامان سوفی👼🏻❄️ ۲ سالگی
#شاهنامه برای نی‌نی‌های دوساله
###قسمت ۲۶: حواس چندگانه.

رستم که دیگه بزرگتر شد و رفت مدرسه.
ماام باهاش خداحافظی می‌کنیم، خداحافظ رستم، به سلامت بری.مواظب خودت باش.

بعد ازون یه پسرِ مهربونی پادشاه شد که اسمش بهرام بود، بهرام خیلی باهوش بود، همیشه با چشماش خوب نگاه می‌کرد، با گوش‌هاش خوب گوش می‌کرد، چون خیلی گورخر‌ها رو دوست داشت بهش می‌گفتن بهرام گور.
یک روز مسافرت رفت هندوستان، سرزمین فیل‌های بزرگ، ببرهای قوی، غذاهای خیلی تند، سرزمین عاشقا و قهرمانا، اونجا به یه مهمونی دعوت شد، یه مهمونی بزرگ که چندتا بچه دیگه هم بودن.
گفت:«سلام بر شما» اونا گفتن:«سلام کرداهه»
گفتن:«چَلو، چَلو، بیا مسابقه بدیم‌هه»
چندتا لیوان گذاشتن گفتن اگه گفتی تو اینا چیه.ولی نمیتونی بخوریشونا!!!
بهرام خوب نگاه کرد و کمی فکر کرد و رفت جلو بعد شروع کرد دونه دونه لیوانا رو بو کرد
اولی رو بو کرد: (اکت بو کردن)، این بوی شیر موز میده پس شیر موزه
دومی رو بو کرد: (اکت) این بوی پرتقال میده پس آب پرتقاله
سومی رو بو کرد:(اکت) این بوی بهار نارنج میده، این شربت بهار نارنجه
چهارمی رو بو کرد:(اکت) این بوی نارگیل میده،حتمن توش شیر نارگیله
اخری رو بو کرد: (اکت) این بوی قهوه میده، اوه نه پس حتمن خیلی تلخه من نمیخورم.
همه رو درست گفت و برنده شد، نی‌نی‌ها براش دست زدن و باهم لیوانا رو برداشتن و شروع کردن به نوشیدن.

ادامه کامنت
مامان سوفی👼🏻❄️ مامان سوفی👼🏻❄️ ۲ سالگی
#شاهنامه برای نی‌نی‌های دو ساله
### قسمت یازدهم: زالِ سفیدمو و سیمرغِ مهربون

وقتی منوچهر دیگه بزرگ شد و شاه شد، عمو سام پسری اورد به نام زال که موهای سرش مثل برفِ زمستان سفیدِ سفید بود. عمو سام چون تا حالا کسی را با موی سفید ندیده بود، ترسید و با خودش گفت شاید این کودک با بقیه فرق دارد.

‎یکی کودک آمد به کردار شیر /
‎سپیدش سر و موی و هم‌چون به شیر/

برای همین، زالِ کوچک را در سبدی گذاشت و بالای کوهی بلند برد و رها کرد.
اما ما می‌دونیم هر بچه‌ای موهاش یه رنگیه چشماش یه رنگیه، خدا هر بچه ای رو یه رنگی آفریده اما همه نی‌نی‌هارو خوشگل آفریده مثل شما. یکی موهاش قهوه ایه یکی طلاییه یکی نارنجیه یکیم موهاش سفیده مثل زال کوچولو.

زال کوچولو تنها بالای کوه مانده بود و گریه می‌کرد. در همان کوه، سیمرغی بزرگ با بال‌های طلایی زندگی می‌کرد. سیمرغ وقتی صدای گریه را شنید، با مهربانی پایین آمد. زال را دید، او را برداشت و به لانه گرم و نرمش برد.


یکی پهلوان بود زال زر / ز سیمرغ گیتی در او پرور

سیمرغ مثل مادری مهربان برای زال میوه می‌آورد و از او مراقبت می‌کرد. زال با کمک سیمرغ، درس‌های زندگی را یاد گرفت و پسری قوی و دانا شد.
تازه خونه‌شونم بالای کوه بود ازونجا میتونستن همه جا رو ببینن، بعضی موقع ها هم سوار سیمرغ میشد و مثل هواپیما اوووووووو پروااااااز می‌کردن.
وقتی زال بزرگ شد، سیمرغ چند پرِ طلایی به او داد و گفت: «هر وقت به من نیاز داشتی، این پر را آتش بزن تا به کمکت بیایم.»

زال از سیمرغ خداحافظی کرد تا به شهر و نزد پدرش برگردد.

حالا زالِ سفیدمو آماده بود تا به قصرِ پدرش برگردد و به همه نشون بده که ظاهرِ آدما مهم نیست، بلکه مهربانی و دانایی مهم است.
مامان سوفی👼🏻❄️ مامان سوفی👼🏻❄️ ۲ سالگی
#شاهنامه برای نی‌نی‌های دوساله
###قسمت ۲۸: تمرکز در خانه سیاه


بهرام که حالا رنگ‌ها رو یاد گرفته بود و به همه جای دنیا هم سفر کرده بود تصمیم گرفت دوستاشو به این خونه‌ها دعوت کنه تا چند روزی رو پیش هم باشن،



امروز، اولین مهمون بهرام میاد! اووووه! این کیه که داره آروم آروم میاد؟ یه *فیل کوچولو*

**(صدای خیلی آروم و کشیده‌ی فیل):** «سلام… من… فیـل… آرومـم، از هندوستان سرزمین فیل‌ها اومدم.»

وای! فیل اومد تو خونه‌ی سیاه! بهرام می‌گه: «سلام فیل کوچولو! خوبی.»
وقتی فیل کمی استراحت کرد هردو مشغول توپ بازی شدن، که ناگهان توپشون قل قل قل رفت زیر کمد، بهرام دوید و دستشو دراز کرد اما هرکاری کرد دستش نرسید، همینجوری دست و پا میزد ولی نمی‌رسید،جیغ زد و گفت:*نه، نه ، نه، توپمو میخوام*
اما فیل کوچولو بهش گفت بهرام جان آروم باش ما فیل‌ها تو هندوستان به جای عجله، چشمامونو میبندیم و نفس عمیق می‌کشیم اینجوری: هااااااهوووووو….
گاهی هم چشمامونو میبندیم و تا ده میشماریم بعدش با کمی صبر همه چی درست می‌شه، هردو نفس عمیق کشیدن بعدم فیل کوچولو با خرطوم درااااازش هووورت توپ و گرفت و کشید بیرون.
بهرام گفت: چقدر صبر کردن خوبه، کارها خیلی راحت می‌شه، انگار همه چیز آروم میشه، توی فکرم مثل خورشید روشن و نرم شده.
بهرام فهمید که عجله کردن همه چیز و سخت می‌کنه اما نفس عمیق کشیدن اینجوری هااااااهووووو ، باعث میشه کارها درست پیش بره.
مامان سوفی👼🏻❄️ مامان سوفی👼🏻❄️ ۲ سالگی
قسمت ششم: ضحاک ماردوش

#فرزند_پروری #پوشک #شیر_خشک #نی‌نی #بچه

خب، تا اینجای کار همه چیز خوب بود. جمشید پادشاه عادل و مهربونی بود و همه خوشحال بودن. اما یه روزی، یه اتفاق خیلی بد افتاد. یه موجود خیلی خیلی بدجنس و ترسناک به اسم "ضحاک" پیدا شد.

ضحاک یه مانستر بود هیولا بود ولی هیچکس نمی‌دونست، اون دلش پر از ناراحتی بود و دوست داشت همه رو اذیت کنه. ضحاک روی شانه‌هاش دو تا مار کوچیک نشسته بودن! این مارها همیشه گرسنه بودن و ضحاک مجبور بود هر روز از نی‌نی‌های دیگه خوراکیاشون و بگیره بده به این مارها تا آروم بشن. وای! چه کار بدی!

دو مارِ سیاه، بر دو دوشِ شاه
همه روز، باید بخورند، دلخواه

یه روز آبگوشت و پاستای نی‌نی‌هارو میگرفت ‌یه روز سیب و موز نی‌نی‌هارو میگرفت، فرداش دارو جدیدای نی‌نی‌هارو می‌گرفت، بعد شیرشون و گرفت، حتی آخرش بستنی‌های نی‌نی‌ها رو هم می‌گرفت، (بستنی شده ۱۰۰ تومن فکر کنم ضحاک اینا خوردن گرون شده!!!) نی‌نی‌ها میگفتن نه نه عزیزم این به‌به ماست میخوایم بخوریم ولی اون گوش نمی‌داد نی‌نی‌ها هرروز گریه می‌کردن ناراحت می‌شدن، اون میخورد و بزرگ میشد بچه‌ها که غذا نمیخوردن کوچیک مونده بودن،
وقتی ضحاک بزرگ و بزرگتر شد و زورش زیاد شد، خیلی از مردم رو اذیت کرد و ترسوند. اون دلش می‌خواست که فقط خودش قوی باشه و به حرف هیچ‌کس گوش نمی‌داد. اون حتی جمشید رو هم از پادشاهی برداشت و خودش پادشاه شد.
ادامه در کامنت
مامان آیین مامان آیین ۳ سالگی
مامان های عزیز
ایا بچه های شما هم این کار رو انجام میدن؟؟؟
آیین تقریبا یکسال هست که میشینه تو اشپزخونه کنار من و با وسیله های خونه به به درست میکنه، قبلا نمیخورد ولی انقدر با دختر خاله هاش و مامانم😂خاله بازی کردن که یاد گرفته الکی میخوره.
غیر از این
از وقتی براش تولد گرفتیم هر چیزی که فکرش رو بکنید شبیه خامه باشه میگه کیک بعدم برای خودش تولد تولد میخونه و مثلا شمع ها رو فوت میکنه و برای خودش هورا میکشه😬
مثلا امشب بردمش حمام
برای این که بازی کنه کف حمام ریختم تو وان
نشسته بود تو وان، روی ابر حمامش رو گذاشت روی کف ها، در دوتا از شامپو ها رو هم گذاشت رو ابر(به نظرم براش حکم شمع داشتن)تولد تولد خوند و بعدم فوت کرد.
من باهاش همراهی کردم و چندین بار این کارو انجام دادیم و هورا کشیدیم.
یا وقتی داره بازی میکنه مثلا میگه رقیه بیا، رقیه نکن
(رقیه دختر خاله ش هست که با هم یک هفته تفاوت سنی دارن)
خب این خیال پردازی هست و من شنیدم تخیل بعد سه سالگی شروع میشه، حالا الان که آیین این کارو انجام میده من بهش بال و پر بدم یا جدی نگیرم؟؟؟
البته لازم به ذکره که من خودم کلا تو رویا و خیال زندگی میکنم و فکر میکنم آیین هم شبیه منه.
مامان سورنا مامان سورنا ۲ سالگی
💕💕


خندیدن بچه ها بعد از کار اشتباه ❤️


تا حالا شده وقتی دارید با بچه‌تون درباره‌ی کار اشتباهش صحبت می‌کنید، یهو شروع کنه به خندیدن؟

ممکنه این خنده به نظرتون بی‌احترامی بیاد، اما همیشه به این معنی نیست که شرایط براش خنده‌داره.

بچه‌ها وقتی مضطرب، خجالت‌زده یا تحت فشارن، ممکنه رفتارشون با احساسی که واقعاً دارن هماهنگ نباشه. گاهی خندیدن، واکنش ناخودآگاه بدن برای کم کردن تنش و کنار اومدن با احساسات شدیده.

چون توانایی تنظیم هیجانات در بچه‌ها هنوز کامل رشد نکرده، شاید نتونن بگن:

«ترسیدم.»

«خجالت کشیدم.»

یا «الان نمی‌دونم باید چی کار کنم.»

البته گاهی هم ممکنه خنده برای بازیگوشی یا فرار از مسئولیت باشه؛ پس فقط به خنده نگاه نکنید و کل موقعیت رو در نظر بگیرید.

به‌جای اینکه بگید:

«چرا می‌خندی؟ مگه خنده‌داره؟!»

بگید:

«می‌بینم داری می‌خندی. بعضی وقت‌ها آدم وقتی مضطربه، خنده‌ش می‌گیره. بیا یه نفس عمیق بکشیم، بعد درباره‌ی اتفاقی که افتاد حرف می‌زنیم.»

آروم بمونید، اما حد و مرزتون رو حفظ کنید. درک کردن دلیل خنده به معنی نادیده گرفتن رفتار کودک نیست؛ یعنی کمکش کنیم اول آروم بشه تا بعد بتونه از اتفاقی که افتاده چیزی یاد بگیره.
مامان رز🌹 مامان رز🌹 ۲ سالگی
یکی از خوبی هایی که مشارکت کردن بچه ها تو امورات خونه داره علاوه بر سرگرم شدنشون، بالارفتن اعتماد به نفسشونه.
درسته که رز خودش رو پر آرد کرد، درسته که آشپزخونه کثیف شد.
ولی وقتی قبل خواب یه بند بهونه میگرفت، و من واقعا خسته بودم و نمیدونستم چه جوری دیگه آرومش کنم، یهو گفت راستی کیکمون پخت، میخوری؟
خوشحال گفت آره آره.
با هم رفتیم آشپزخونه، کیک رو آوردم جلوش...گفتم ببین آماده شده، دست زد بهش،میشد خوشحالی رو دید تو چشماش!
میگفت به به خوشمزه س🥹
برش زدم براش اومدیم تو اتاق و داشت همزمان میگفت با هم پختیم، با هم آرد الک کردیم!
بهم گفت خودت بذار دهنم، کلی گفت خوشمزه س و من تو دلم قند آب شد.
پنج دقیقه بعد با آرامش خوابید.
و مطمئنا با خوشحالی.
دو ساعت وقت دارم دوش بگیرم، کیک رو ببرم با همسرم هم بخوریم، و یادمون باشه که برای فردا که میریم باغ هم ببریم حتما،
چون تو اون لحظات قشنگ قبل خوابش، بهش گفتم کیک رو ببریم فردا با بچه های عمو بخوریم؟
و رز هم با خنده تایید کرد‌.
از ذوق دیدن بچه ها و خوردن کیک باهاشون، و تعریف اینکه خودش هم کمکم کرده🥹