قسمت ششم: ضحاک ماردوش

#فرزند_پروری #پوشک #شیر_خشک #نی‌نی #بچه

خب، تا اینجای کار همه چیز خوب بود. جمشید پادشاه عادل و مهربونی بود و همه خوشحال بودن. اما یه روزی، یه اتفاق خیلی بد افتاد. یه موجود خیلی خیلی بدجنس و ترسناک به اسم "ضحاک" پیدا شد.

ضحاک یه مانستر بود هیولا بود ولی هیچکس نمی‌دونست، اون دلش پر از ناراحتی بود و دوست داشت همه رو اذیت کنه. ضحاک روی شانه‌هاش دو تا مار کوچیک نشسته بودن! این مارها همیشه گرسنه بودن و ضحاک مجبور بود هر روز از نی‌نی‌های دیگه خوراکیاشون و بگیره بده به این مارها تا آروم بشن. وای! چه کار بدی!

دو مارِ سیاه، بر دو دوشِ شاه
همه روز، باید بخورند، دلخواه

یه روز آبگوشت و پاستای نی‌نی‌هارو میگرفت ‌یه روز سیب و موز نی‌نی‌هارو میگرفت، فرداش دارو جدیدای نی‌نی‌هارو می‌گرفت، بعد شیرشون و گرفت، حتی آخرش بستنی‌های نی‌نی‌ها رو هم می‌گرفت، (بستنی شده ۱۰۰ تومن فکر کنم ضحاک اینا خوردن گرون شده!!!) نی‌نی‌ها میگفتن نه نه عزیزم این به‌به ماست میخوایم بخوریم ولی اون گوش نمی‌داد نی‌نی‌ها هرروز گریه می‌کردن ناراحت می‌شدن، اون میخورد و بزرگ میشد بچه‌ها که غذا نمیخوردن کوچیک مونده بودن،
وقتی ضحاک بزرگ و بزرگتر شد و زورش زیاد شد، خیلی از مردم رو اذیت کرد و ترسوند. اون دلش می‌خواست که فقط خودش قوی باشه و به حرف هیچ‌کس گوش نمی‌داد. اون حتی جمشید رو هم از پادشاهی برداشت و خودش پادشاه شد.
ادامه در کامنت

تصویر
۶ پاسخ

مردم خیلی از دست ضحاک ناراحت بودن چون اون خیلی بد بود به مردم و بچه‌ها فکر نمی‌کرد. همه اسباب بازیارو برای خودش برمی‌داشت به هیچکس نمی‌داد ، نوبتش هم تموم می‌شد بازم نمی‌داد، هوا هم تاریک شده بود آلوده شده بود و هیچکس پارک و خانه بازی نمی‌تونست بره، همه منتظر بودن که یه قهرمان پیدا بشه و مردم رو نجات بده.

این بود داستان ضحاک ماردوش، هیولای بد

سارا جانم‌ نمیدونم چرا تاپیکت برام نمیاد
ولی از همین جا ازت کمال تشکر دارم با این قلم رسا و قشنگت
وقتی که میزاری

خیییییلی قشنگ داستان میگین. ذوق می‌کنم با خوندنشون🥹🥹.

ای خدااا چققدر شما بااستعدادی😍واقعا کنجکاو بودم ببینم داستان ضحاک و اون مارهای گرسنه با خوراک مغز جوان ایرانی رو چجوری مناسب گروه سنی الف میکنی😁عالی بود عزیزم با اجازتون اسکرین گرفتم

ممنون🙏🏻💕

دست شما درد نکنه

سوال های مرتبط

مامان همتا جانم🎀 مامان همتا جانم🎀 ۲ سالگی
🌸 قصه‌ی پنجم: رستم کوچولو و اسب شگفت‌انگیز 🐎❤️

یکی بود، یکی نبود… 🤍

توی سرزمین قشنگ ایران، سال‌ها پیش، پسری به دنیا اومده بود که اسمش رستم بود. رستم پسر زال و رودابه بود؛ همون نی‌نی قوی و دوست‌داشتنی‌ای که با کمک سیمرغ مهربون به دنیا اومده بود. 👶🏻💗

رستم کوچولو هر روز بزرگ‌تر می‌شد. دست‌هاش قوی‌تر می‌شدن، پاهاش نیرومندتر می‌شدن و هر روز چیزهای تازه‌ای یاد می‌گرفت.

پدر رستم اورا خیلی دوستش داشت. گاهی رستم رو کنار خودش می‌نشوند و براش از پهلوون‌های شجاع و سرزمین زیبای ایران قصه می‌گفت.

رستم با چشم‌های کنجکاوش به حرف‌های پدرش گوش می‌داد و می‌پرسید:
«بابا جون، منم وقتی بزرگ شدم می‌تونم به مردم کمک کنم؟» 🥹

زال لبخند می‌زد، موهای پسرش رو نوازش می‌کرد و می‌گفت:
«البته پسرم! » ❤️

رودابه هم عاشق پسرش بود. هر وقت رستم از بازی برمی‌گشت، اون رو در آغوش می‌گرفت، صورتش رو می‌بوسید و با مهربونی می‌گفت:
«رستم عزیزم، امیدوارم همیشه شجاع و مهربون بمونی!» 💗


سال‌ها گذشت و رستم به جوانی نیرومند تبدیل شد. اون دلش می‌خواست اسبی داشته باشه که بتونه در سفرهای طولانی همراهش باشه؛ اسبی قوی، و شجاع که از سختی‌های راه نترسه. 🐎✨

یک روز رستم پیش پدرش زال رفت و گفت:
«بابا، می‌خوام اسبی برای خودم پیدا کنم؛ اسبی که بتونه در سفر هام همراهم باشه!»

زال لبخندی زد و گفت:
«پسرم، در این سرزمین اسب‌های زیادی وجود دارن، اما پیدا کردن اسب مناسب کار آسونی نیست. باید اسبی رو انتخاب کنی که هم نیرومند باشه و هم وفادار.»

رستم با خوشحالی آماده شد و به راه افتاد.
مامان همتا جانم🎀 مامان همتا جانم🎀 ۲ سالگی
🌸 ادامه‌ی قصه‌ی رستم و رخش…

از روزی که رستم، رخش رو پیدا کرد، اون دوتا دوست‌های خیلی خوبی برای هم شدن. ❤️

رستم هر روز به رخش آب و غذا می‌داد و یال قشنگش رو نوازش می‌کرد. رخش هم تا رستم رو می‌دید، خوشحال شیهه می‌کشید و سرش رو به شونه‌ی اون می‌مالید. 🐴💗

یه روز صبح، رستم زینش رو روی پشت رخش گذاشت و گفت:
«رفیق عزیزم! امروز قراره با هم به یه سفر بریم. آماده‌ای؟»

رخش با خوشحالی شیهه کشید و سم‌هاش رو به زمین کوبید؛ انگار می‌گفت:
«بله! زودتر بیا بریم!» 😍

رستم سوار رخش شد و هر دو از دشت‌های پر از گل گذشتن و به یه رودخونه‌ی زلال رسیدن. رخش با احتیاط از آب عبور کرد و رستم با مهربونی نوازشش کرد:
«آفرین رخش جان! تو بهترین دوست منی!» ❤️

وقتی شب شد، کنار یه چشمه توقف کردن تا استراحت کنن. همه‌جا آروم بود و صدای آب از کنار درخت‌ها شنیده می‌شد.

اما ناگهان…

خش‌خش… خش‌خش…! 🍃

صدای عجیبی از پشت بوته‌ها اومد!

رخش گوش‌هاش رو تیز کرد و رستم با تعجب پرسید:
«این دیگه چه صداییه؟!» 😳
مامان همتا جانم🎀 مامان همتا جانم🎀 ۲ سالگی
🌸🐎 قصه هفتم. خان سوم

رستم و رخش حسابی خسته شده بودن! 😄

بعد از کلی راه رفتن، به دشتی سرسبز رسیدن که پر از درخت و علف‌های تازه بود. رستم از رخش پیاده شد، دستی به یالش کشید و گفت:

«رخش جانم، بیا اینجا کمی استراحت کنیم!» ❤️

رستم زیر درخت دراز کشید و خیلی زود خوابش برد. رخش هم مشغول خوردن علف‌های خوشمزه شد. 🌿🐎

کم‌کم هوا تاریک شد. ماه توی آسمون بالا اومد و ستاره‌ها یکی‌یکی چشمک زدن. 🌙✨

اما نیمه‌های شب، یه اتفاق عجیب افتاد!

یه اژدهای بزرگ و ترسناک از پشت درخت‌ها بیرون اومد. اژدها آروم‌آروم به طرف رستم می‌رفت.

رخش تا چشمش به اژدها افتاد، گوش‌هاش رو تیز کرد و با خودش گفت:

«وای! رستم خوابه! باید بیدارش کنم!» 😯

رخش با سم‌هاش محکم به زمین کوبید و شیهه کشید.

رستم از خواب پرید و گفت:
«چی شده رخش جان؟ چرا بیدارم کردی؟»

اما تا رستم بلند شد و اطرافش رو نگاه کرد، اژدها خودش رو پنهون کرده بود!

رستم اونو ندید .رخش رو نوازش کرد و خوابید.

اما رخش نه! هنوز بیدار بود و چشم از درخت‌ها برنمی‌داشت…

چون می‌دونست یه چیزی اون دور و بر قایم شده! 🐉❤
مامان سوفی👼🏻❄️ مامان سوفی👼🏻❄️ ۲ سالگی
شاهنامه برای نی‌نی‌های دوساله

قسمت نهم: دعوای پسرها
سلم و تور و ایرج بچه های خوب فریدون بودن اونا هم یواش یواش بزرگ شدن، وقتی پسرها بزرگ شدن، فریدون سرزمین رو بین اونا تقسیم کرد یکی و داد به سلم یکی و داد به تور، ایرانم داد به ایرج، مثل شما که وقتی کیک میخوری یدونه به پناه جان میدی یکی به هامین میدی یکیم خودت میخوری، هرکسی فقط قسمت خودشو میخوره، اونا هم سرزمینشونو خونشونو اتاقاشونو تقسیم کردن اما اون دو تا داداشِ بزرگتر (سلم و تور) به ایرج که ایران و گرفته بود حسودی کردن، به جای اینکه قشنگ با باباشون حرف بزنن آروم حرف بزنن، بگن چرا ناراحتن، با هم دعوا کردن و ایرج رو اذیت کردن، ایرج رفت پیش خدا و فریدون خیلی ناراحت شده بود و غصه میخورد که ایرج رفته.
اما با رفتن ایرج یه نی‌نی جدید به دنیا اومد، پسرِ ایرج به دنیا اومد که اسمش **منوچهر** بود. همه خوشحال شدن و براش تولد گرفتن و اهنگ تولد تولد تولدت مبارک براش خوندن.

این بود ماجرای تقسیم سرزمین و تولد منوچهر!
فردا شب میخوایم ببینیم منوچهر که باباش پیشش نبود چطوری بزرگ شد و چیکار کرد…
.
.
بچه‌ها این قسمت چندتا مفهوم سنگین توش داشت که لازمه با مثالای بیشتری براشون بگین یا اصلن طبق نظر خودتون جمله ها رو تنظیم کنین، مثل سرزمین، تقسیم کردن، حسادت، مرگ، برای همین متن امروز کوتاه تر شد.