این مدت در کنار احوالات دورو ورمون و اتفاق های بد
درونم پر از غصه ست اکروز همش گریه میکردم .
اینقدر پرخاشگر و عصبی شدم همش به شوهرم گیر میدم و کم مهلش میکنم وقتی بهم میگه من این همه زحمت میکشم فقط. یه
چیز ازت می‌خوام که همیشه بخندی شرمندش میشم
همش هم غصه م غذا نخوردن دخترمه
تا ماه پیش مشکلم این بود که صبح و ظهر و شب میخورد ولی خیلی کم میخورد .
ولی الان از صبح تا شب هیچی نمیخوره ته تنقلات نه هیچ فقط یه وعده باشب یا صبح در حد کم
همه دندون ها هم در آورده
زینک و آهن هم میخوره
دوسال و سه ماهشه یازده کیلوهه
وقتی میبینم جلو چشمام از صبح تا شب هیچی نمیخوره روزم داغون میشه الان سه هفته ست اینجوریه
مرغ دو سینه میذارم
تو یه روز باهاش سمبوسه ته چین و سوپ درست میکنم ببینم کدوم میخوره نمیخوره
امروز قیمه گذاشتم
باهاش برج وقیمه ماکارونی و سوپ کردم دو قاشق کوچیک خورد از صبح هم هیچی نخورده بود
نمی‌دونم دیگه چیکار کنم
خسته م از زندگی
هرکاری میکنم بی خیال بشم نمیتونم
روز. به روز هم زندگیمون داره سردتر میشه

۳ پاسخ

حرفای من 😔🥲

عزیزم منم همیشه غصه غذا نخوردن بچمو داشتم شوهرم میگفت الکی حرص میخوری
الان چندوقته غذام درس میکنم بعد بابچم میرم بیرون پارک یا کوچه دنبال گربه ها یا مغازه باباش مشغول میشه بدوبدو میکنه یکساعت یا دوساعت بعدش میارم خونه سفره پهن میکنم بااشتها غذاش میخوره هم ناهار هم شام
اما اگ داخل خونه باشه زیاد غذا نمیخوره نمیسوزونه انرژیش تخلیه نمیشه تا دوباره غذا بخوره

منم داغون ترینم آخرشبی تسبیح به دست اشک می‌ریزم برا مردمم برا کشورم
و دست به دامان خدا که زودتر تموم بشه

سوال های مرتبط