۱۲ پاسخ

حق با توعه ولی شاید اونا از پس هزینه برنمیان و شاید نخان هر وعده غذا بزارن

حالا برعکس مامان من هرررر غذای خاصی که بپزه کله پاچه شکم پر و ... حتماااا واسه من کنار میذاره خودم خونه میپزم میگه اشکال نداره اینو شب بخور

واسه پسرم هم کلا هرروز جدا میذارن هر غذایی باشه

حق با توعه اما اونا مدلشونه نباید انتظار داشته باشی شاید بدشون هم بیاد خسیس یا فقیر باشن، بهتره اونجایی دو سه روز یه بار غذای گوشت و مرغ اینا بزاری بقیه ش غذای ساده بزار میگذره تلخی نکن

یه خونه کوچیک جدا اجاره کن بچه تو هم همون سه روز بذار مهد و راحت زندگیتو بکن اعصابت هم ارومه

حق باتویه

با من چطوری پام شکسته شوهرمم مررخصی نمیدن وقتیم خونس استراحت نداره یا غذا میپزه یا خونه تمیز میکنه مامانم ی غذا برام نیورده ی کمک حالم نیس خودشم میبینه شوهرم مرخصی نداره دخترمم ب شدت شلوغه امروز دیگ با پای شکسته خونه تمیز کردم غذا پختم
الان از درد پام دارم میمیرم

من بودم شده کارمو‌ ول میکردم برمیگشتم خونه ام

حق باهاته من بودم خیلی زودتر ازین بهم برمیخورد‌و برمیگشتم
گفتی مامانت چی ‌کفت؟

منم جای تو بودم ناراحت میشدم ول کن برو خونه خودت نگاه اگه زیادم خونه مادرت بمونی بین خودتو و شوهرت فاصله میفته

کاملا حق با تو هست.ناراحتیت هم طبیغیه

اشکالی نداره عزیزم ناراحت نشو باید قبل از اینکه میرفتی ازشون میخواستی تا چیزی برای شام درست کنن

بله حق با شماست ولی چه کاریه که اونهمه وقت دارید همه کارارو بکنید ؟ امکانش نیست برین خونه خودتون

سوال های مرتبط

مامان محمدجواد مامان محمدجواد ۲ سالگی
مامانا میخوام درد دل کنم من به خاطر یه سری کار هام اومدم خونه مامانم الان ۳ روز که پسرم بمون پیش مامانم من صبح برم دنبال کارام بعد آبجیم خیلی حسودی پسرم میکنه خیلی ۱۴ سالش بعد امروز عصر خوابیده بود پاشد به من گفت بچت کجاس با حالت عصبانی گفتم که با مامان رفته حموم گفت که آره نگو حواسم نیست ها چند وقت داری بچت به مامان عادت میدی که بندازی سر ما منم گفتم بخدا مامان خودش برد گفت سرش بو میده بعد پسرم اومد بیرون یکم آب از دستم ریخت رو خواهرم شروع کرد به داد زدن بچت ادب نداره آسیبش به من میرسه تو خوشت میاد بچت بی ادب باشه نیا خونه ما ، ما مثل تو به نجس زندکی کردن عادت نداریم و اینا منم فقط لبخند زدم چیزی نگفتم بعد گرفت پسرم رو زد مامانم پاشد بزن نزاشتم گفتم ول کن بچس اینم بگم که تقصیر بابام خیلی رو داده بهش اونم به حرف هیچ کس گوش نمیده بعد شب دوباره اومد پسرم رو حل بده مامانم داد زد یدونه زد وسط کمرش بابام گفت دخترم نزن این بچه شلوغ و فلان بعد منم یدونه زدم رو دست پسرم گفتم بگیر بشین الان خیلی ناراحتم واسه بچم
از هیچ چی من شانس نیاورم همین پدری که الان با ناز خواهرم بازی میکنه تو ۱۷ سالگی به من گفت از خواستگار هات یکی رو باید بری حسودی نمیکنم که دوست ندارم خواهرم مثل من بشه خداروشکر که بابام باهاش خوبه فقط الان خیلی ناراحتم