۳ پاسخ

ویی مبارکه گلم

حضرت زینب بودم.خودم دوس داشتم زایمان طبیعی رو تجربه کنم.واقعا دردناکه

من تجربه زایمان طبیعی میخونم، حالم بد میشه. خیلی برام زایمانم خاطره تلخی یووووود.
شما نبوی بودی یا زینب؟

سوال های مرتبط

مامان امیررضا👶 مامان امیررضا👶 ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
بعد هربار معاینه سر تکون میدادن و میرفتن منم استرس گرفته بودم که چی شده گفتم دکتر کجاست؟
گفتن رفته، شما حالا حالاها زایمان نمیکنی زمان میبره وقتش که بشه زنگ میزنیم میاد
من چشمم به مانیتور بود دردام منظم بود و زیاد ولی هنوز ۱۰۰ واحد نشده بود
چشمم به ضربان قلب بچم بود
دلم شور میزد...
شد ساعت ۷، ماماها همش میومدن و میرفتن، تند تند سرم عوض میکردن و آمپول میزدن و درد من بیشتر می‌شد
بازم چشمم به مانیتور بود ضربان قلب بچم یکم بهم ریخت منظم نبود منم از درد و نگرانی داشتم میمردم
تا اینکه ساعت ۷و ربع دردم به اوجش رسید، ۱۵۰ واحد و هنوز ضربان قلب بچم نامنظم و من نگران
تا اینکه شیفت عوض شد و ماماهایی که اومدن یه مقدار خوش اخلاق تر و باحوصله تر بودن
اومدن معاینه کردن گفتن وای وضعیتت که افتضاحه گفتم ضربان قلب بچم مثل قبل نیست توروخدا کمکم کنید
گفت نگران نباش چیزی نمیشه و سریع به یه مامای دیگه گفت سریع زنگ بزن دکتر بیاد وضعیت این خانم اورژانسیه بچه هم ضربان قلبش خوب نیست بگید سریع خودش رو برسونه بگید هیچ پیشرفتی نداشته
مامان پناه🥹🎀 مامان پناه🥹🎀 ۱ ماهگی
تجربه ی زایمان پارت یک😉

۴۰ هفتم بود همینجوری رفتم بیمارستان چکاپ معاینه شدم دکتر برام سونو نوشت رفتم سونو بعد رفتم سونو رو بیمارستان نشون بدم چون چهل هفته تکمیل بودم بستریم کردن ساعت دوازده شب و بردنم بخش زایمان و گفتن اگر تا صبح دردت میگیره صبح آمپول فشار می‌زنیم تا صبح دردم نگرفت و صبح شروع کردن به زدن آمپول فشار کم کم انقباض ها و درد هام شروع شد یادمه گفتن دهانه ی رحمت سه سانت باز شده و هنوز زوده برای پاره کردن کیسه آب که خود به خود کیسه آبم پاره شد درد هام هی بیشتر شد میرفتم سرویس میشستم آب گرم می‌گرفتم رو شکمم تا یذره آروم میشد تا اینکه هی ضربان قلب کوچولوم افت میکرد😢😭
یهو تخت رفت زیر خون نفهمیدم چیشد همه ی پرستارا و متخصصا همه دور من جمع شده بودن ترسیده بودم از ترس داشتم میلرزیدم تمام بدنم میلرزید هیچ توضیحی هم بمن نمیدادن
یکسره معاینه میکردن تخت خونی شده بود خودم خونی شده بودم درد داشتم ضربان قلب بچه افت میکرد ضربان قلبش ۱۴۰ بود وقتی انقباض شروع میشد و دردم می‌گرفت ضربانش میومد رو شصت هفتاد

اصلا دیگ درد برام مهم نبود فقط چشمم به نوار قلب بچه بود
مامان نخود🥰❤️ مامان نخود🥰❤️ روزهای ابتدایی تولد
مامان ني ني مامان ني ني ۱ ماهگی
زایمان طبیعی #3

دردام شد هر 3دقیقه و شدید و شدید تر میشد جوری که کم کم بی طاقت میشدم و ناله میکردم برا بار سوم معاینه شدم و گفتن هنوز دو سانتی برو رو توپ و بپر انجام میدادم دردا که میگرفت انگار از کمر با پایین یکی با اره منو نصف میکرد اصلا تکون نمیتونستم بخورم این وسط شوهر و خواهر شوهرم اومدن یکم ماساژم دادن ولی خب دردا خیلی بیشتر از ماساژ بود من خیلی ضعف کرده بودم مابین دردا که اروم میشدم انگار از هوش میرفتم دوباره دردا میگرفت و من صدام در میومد این روند تا ساعت 4طول کشید
ماماها میومدن معاینه میکردن و میرفتن ضربان قلب بچه هم هی ضعیف میشد و من از تخت نمیتونستم بیام پایین شد ساعت 6اومدن امپول فشار زدن یهو مرگ و به چشمام دیدم از شدت درد دوباره معاینه شدم گفتن شدی 4سانت و مامای همراهم اومد ضربان قلب بچه رو هی چک میکردن هی زیر لب یه چیزی میگفتن یه اصطلاحاتی به کار میبردن و میرفتن من استرسی شدم ازشون پرسیدم گفتن نه هیچی فقط کاراشون سرعت گرفت سریع متخصص بیهوشی اومد و اپیدورال و زد منتها شانس خوب من که 5بار سوراخم کرد هی گفت نشد از اول 🥲🥲
مامان امیر سام💙 مامان امیر سام💙 ۲ ماهگی
تجربه زایمانم 🙂
دوستان تجربه خوبی نیست همین اول نوشتم اگه دوس نداشتن نخونین




من 38 هفته و 3 روز بخاطر دیابت بارداری بدون درد با 1 سانت بستری شدم شب قبلش معاینه تحریکی شدم پیش دکترم و کلی هم ورزش میکردم من از اونا نبودم که استراحت کنم حتی دکترمم میگفت استراحت من داشتم همه کارامو میکردم خلاصه صبح 10 بهم شیاف دادن و هر سه ساعت نوار قلب و معاینه داشتم دردام هم داشت شروع می‌شد هی معاینه یکی میگفت 2 سانت نفر بعدی که میومد میگفت ن همون 1 سانت تا شب ساعت 1 اینا بود معاینه کردن دردام زیاد شده بود و گفتن 4 سانت میگفتم خب بگین ماما خصوصی ک گرفتم بیاد میگفتن نه 1 ساعت دیگ معاینه میکنیم اگه پیشرفت داشتی زنگ میزنیم و 2 اینا بود اومدن گفتن مسکن میزنیم بخواب تا فردا بهت آمپول فشار بزنیم دردام کمتر شد ولی داشتم تا صبح هزار بار بیدار شدم نمیتونستم تحمل کنم صبح 8 آمپول فشار شروع کردن منم ورزش میکردم تا ساعت 1 که میخواستن معاینه کنن یهو دیدم کیسه ابمم پاره کردن دردام بیشتر شد ولی ماما اومده بود ماساژ میداد آروم تر میشدم دوز آمپول فشار هم بردن بالا از ساعت 4ونیم دیگ افتاده بودم به التماس من فقط ببرین سزارین من نمیتونم چون آبجیمم رفت طبیعی زایمان کنه نتونست سزارین شد
دردا زیاد شده بود حتی برا نوار قلب هم نمیتونستم دراز بکشم بدنم درد میکرد روحیه باخته بودم چون پیشرفت نداشتم دیگه ساعت 7ونیم ضربان قلب بچه افت کرد منم دیگه بیشتر 7 سانت نمی‌شدم بردنم برای سزارین، ساعت 20:15 سام کوچولو ما به دنیا اومد آمپول بی حسی دردی نداشت و دیگه چیزی نمیفهمیدم من فقط حسش میکردم
ادامه پارت بعد
مامان پسر طلا👑🧿 مامان پسر طلا👑🧿 ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان (۲)
تا صبح دستگاه انقباض و ضربان قلب بچه بهم وصل بود ، باز سرم رینگر بهم زدن ، تا صبح درد پریودی داشتم ولی قابل تحمل بود ، اصلا نمیشد اسمش رو گذاشت درد واسه من دردی نبود ، چون پریودیهای افتضاحی داشتم و همیشه میرفتم زیر سرم و آمپول ، ماما تعجب کرده بود که آروم بودم با اون حجم انقباض منظم، بهم میگفت دلاور 😅 روز اول ۵ یا ۴ بار منو معاینه کردن ، درد داشت ولی تحمل کردم ، متاسفانه صبح ساعت ۵ که منو معاینه کرد بازم همون ۲ سانت دیروز بودم 💔😭 وای خیلی خیلی خورد تو حالم ... صبح دوباره ساعت ۸ منو معاینه کرد ، متاسفانه بازم ۲ سانت😭 متخصص زنان که دیروز اومده بود ، گفته بود انقباض ها خوبه ، نیازی به آمپول فشار نیست با معاینه تحریکی بچه رو دنیا میاریم🤕دیروز خیلی امیدوارم کردن و اونروز صبح با ۲ سانت خورد تو ذوقم🥲 همون روز اول که بهم اتاق دادن گفتن فقط مایعات و آبمیوه و آب بخور و فقط آب سوپ رو بخور ، بارش رو نخوری ... خلاصه آمپول فشار رو زدن دردام زیاد شد خیلی زیاد😭😭💔 ماما دلش به حالم سوخت چون تنها بودم ماما همراه نداشتم ، ماما همراه رفته بود به مامانم گفته بود بیا پیش دخترت شکم اولشه خیلی استرس داره ، گناه داره بیا کنارش باش .. خلاصه مامانم از صبح اومد پیشم تا ساعت ۶ عصر🥲💔بمیرم برای دلت مادرررررر
مامان بردیا✨️🧸 مامان بردیا✨️🧸 ۱۲ ماهگی
سلام منم بالاخره زایمان کردم
#تجربه زایمان طبیعی پارت ۱
من پنجشنبه برای معاینه و ان اس تی که خود دکتر نوشته بود رفتم بیمارستان
ان اس تی چندتا انقباض کوچیک نشون داد ولی گفت که ضربان قلب بچه خیلی تنده
دکترم معاینه کرد همچنان ۲ سانت باز بود دهانه رحمم ولی بخاطر ضربان قلب بچه گفت که اورژانسی بستری بشم.
من پنجشنبه بستری شدم ساعت ۱۱ظهر
تا ساعت حدودا ۴ بعدازظهر با آمپول فشار هم دهانه رحمم باز تر نشد
کم کم معاینات دردناک شروع شد و دردهای منم همینطور
دردها بیشتر میشدن و دهانه رحمم نهایتا ۳سانت شد
من تا ساعت ۲صبح درد کشیدم و کیسه آبم رو پاره کردن و بخاطر درد زیاد بهم مسکن تزریق کردن که نهایتا ۱ ساعت جلو درد هارو گرفت ولی تا میدیدن که من دردم کمتر شده میومدن معاینه تحریکی انجام میدادن
ساعت ۳صبح انقدر گریه کردم و گفتم درد دارم که اپیدورال بهم تزریق کردن با دهانه رحم ۳ سانت و گفتن احتمالا تا زایمان اثرش بره
بعد اپیدورال حالم خیلی خوب شد و بلند شدم ورزش کردم