۲۲ پاسخ

میزدی دهنش که صداش دربیاد چه بی ادب بوده

عزیزم حق دارید ناراحت بشید🥺🫂
موقع برگشت بهشون میگفتید احترام جمع و مهمونی رو نگه داشتم وگرنه اجازه ندارید به پسرم و خودم بی احترامی کنید
دفعه ی بعدی ببینمتون برخلاف میلم مثل خودتون رفتار خواهم کرد 😊

درک نمیکنم اون لحظه از خودتونو بچتون دفاع نمیکنید😐 بعد میاید حرص میخورید

مشخصه پیرزن خدا زده وسواس نجسی پاکی داره
به مادر شوهر یا خاله شوهرت بگو کخ بهش بگن شما ناراحت شدین احترام جمع و نگه داشتین چیزی نگفتین

عزیزم کاش بلند جوابشو میدادی دست خودتون نیس پیر شدین ذهنتون مریضه وگرنه بچه من از صورت شما هم تمیز تره

من به جای تو بودم میگفتم تو برو دهن تو آب بکش که دهن تو خیلی کثیف تر از دست یه بچس 😑

من بودم حتما جواب میدم

کاش همونجا با احترام جوابشون میدادی که الان خودخوری نکنی

من اگه جات بودم نمیتونستم خودمو نگه دارم و گریه ام میگرفت😭😭😭چون اون که پیر زن حقیری بود و زشت بود خودمو در حد اون بیارم پایین...ولی مطمینم دلم به حال دل بچه ام که شکست میسوخت و ناخواسته اشکم میومد....شایدم دیوانه میشدم و یهو جواب میدادم نمیدونم‌.کلا بعضیا خیلی دل سیاهند از همون بچگیشون تا دم مرگشون و با مرگشون هیشکی ناراحت نمیشه‌بدبخت عروساش چی میکشند.بهتر به صاحب خونه یا پیام بدی یا زنگ بزنی بگی....اون به اون پیر زنه بگه که شما ناراحت شدید تا دفعه دیگه کسی با بچه اتون به خودش اجازه نده اونطوری صحبت کنه.البته پسر من اگه اینطوری مستقیم بهش بی احترامی میکردند و متوجه میشد حتما جواب طرفو خودش میداد‌مثلا بهش میگفت رفتارتون دور از ادب من از کار شما خوشم نیومد و دیگه دوستون ندارم و خیلی ناراحت شدم.....منتها فعلا همه حرفای ادم هارو که به صورت کنایه و یا رمزی باشه حاالیش نمیشه ولی اگه اینطوری مستقیما بگند جواب میداد حتما

حالا دختر این خانم میشه زندایی همسرم بعدا بببینمش بهش میگم رفتار مامانت باهمه اینجوریه😐

منم اصلا حاضر جواب نبستم، ولی رو بچه هام حساسم، ی بار خواهرشوهرم دنبال بهونه بود تو جمع دعوا راه انداخت، پسر منو که اونموقع ۴ سالش بود دعوا سر پسرم راه انداخت منم پشت بچه م در اومدم جوابشو دادم، اونم انتظار نداشت جواب بدم، قهر کرد سر شام نموند رفت، همه هم طرف خواهرشوهرمو گرفتن چون تعصب کور دارن بالاخره اون دخترشونه من عروسم ! حتی بعدش انتظار داشتن زنگ بزنم معذرت بخام!! منم جوابشون رو دادم ، شوهرمم دید کار خواهرش غیر منطقیه طرف منو گرفت،
کاش همون موقع جوابشو میدادی، الانم بجا حرص خوردن از خونواده شوهرت پیغام بفرست گله کن مثلا به مادرشوهرت بگو فلانی اینطوری گفت من ناراحت شدم، سری بعد هم دعوت کردن نرو، خودش شاید شعورش برسه چرا قهر کردی، جایی هم دیدی محل نذار حالیش بشه

اینجا هیچکس تو موقعیت شماقرارنداره که خدایی توجمع میخواستی بری که زشت بود یاخیلیانوشتن فجش میدادی بازم زشت بود خیلیاگفتن اینومیگفتی اونومیگفتی بنطرت اصلا درسته تومهمونی بری دعواکنی؟!! هیچکدوم اینام بودن محال بوددعواکنن بهترین حرفو شو هرت کفته ولش کن جواب ابلهان خاموشیست خونش نرو دیگه رفتارهرکی نشانگرشخصیتشه ...فقط میگفتی رفتارتون بابجه خوب نیست هرحرفی هست به مادرش بگید...البته قاشق دست بچه خوب هرکسی ممکنه خوشش نیاد.حالا اون یه خورده زیاده روی کرده

من يادم نمياد درمورد بچه ام ساكت مونده باشم حتي توو جمع پسرم يه چيزي ميگه داداشم خنده شون بگيره درجا چشم غره ميرم بهشون هيچوقت احازه نميدم كسي بچه مو اذيت يا مسخره يا بي احترامي كنه
حتي يبار داداشم بهم گفت ول كن خودش از خودش دفاع كنه گفتم وقتي با هم سن و سالاشه واش ميكنم واي وقتي بزرگتر از خودش اذيتش كنه اجازه نميدم
اون لحظه هم اگر من جاي تو بودم قشنگ طرف رو ميشستم پهن ميكردم

منم خودم بدم میاد مهمون میاد خونم بچه‌ام ب چیزی دست بزنن یا جایی میریم.. امروز مامان و بابام خونمون بودم دختر بزرگم دست زد ب بشقابها مامانم خیلی بدش اومد چون وسواس داره منم اصلا ب رو خودم نیاوردم یا خونه مامانم بریم بچه‌ام دست ب چیزی مثل میوه قاشق و بشقاب بزنن خواهرم بهشون میگه دست نزنید یا ب من میگه من بدم میاد بچهات دست میزنن حالم بهم میخوره.. اونم وسواس داره.. دیگه ناراحتی نداره که بخوایی خود خوری کنی

دیگه خونه این آدم نرو

عزيزم تو باید برمیگشتی میگفتی بچم شخصی داره کمک میکنه شما چرا از دستش کشیدی بلند میشدی میومدی یا یه جور دیگه متلک مینداختن غذا نمی‌خورد گفتن می.فتی از شما به ما زیاد رسیده یکیش قاشقا

چقد خوبه که شما منو درک میکنین بخدا از دیشبه به هرکی میگم میگه ولش کن تو زیادی حساسی

منم دخترم تویه مهمونی داشت می‌رقصید برادرشوهرم گفت مثل فلانی که فوت شده میرقصه گفتم اتفاقن خیلیم قشنگ میرقصه دودقیقه بعدبه دخترم گفت گوشیموواسم بیار دخترم گفت به من چه خودت بیار منم گفت راست میگه دیگه

خیلی خیلی ببخشید بلانسبت شما مامانهای گهواره همونجا می‌میریدی دهنش بعد هم میگفتی منم همچین از دهن های گشاد گشاد بدم میاد هرجا ببینم فقد دلم میخواد گوه کنم دهن طرف

زنه ۵۰ ۶۰سال سنشه ولی دریغ از یه ذره شعور

خوب عزیزم چرا جوابشو ندادی

تازه یه چیز دیگه ام همون اول مهمونی گفت که گفتم مهم نیست ولش کن ادم قدیمه
ورداشته به عروسشکنارش نشسته پسرمنو نشون میده میگه اه انقد بدم میاد از شلوار گشا میپوشن همش پاچهاش نجسه

سوال های مرتبط

مامان ایلین مامان ایلین ۵ سالگی
مامان نرگس مامان نرگس ۶ سالگی
سلام..امشب خونه مادرم بودیم..بعد خواهرم هم بود.. دخترم با بچه های خواهرم میفته یه لحظه هم نمیشینه..کاش فقط همین بود..مدام سروصدا..بچه های شما هم اینطورن؟؟ یکی از دختر های خواهرم از دخترم بزرگتره کلاس دومه.. بعد تا یکی ایفون رو میزنه یا میاد تو یهو حیغ میزنه.. بلند.. مثلا میگه بابا اومد..بابا..با جیغ.. خواهر های خودش و دختر من یاد گرفتن بعد یکی میاد یهو همه جیغ میزننن.. یه وضعی.. هرچی هم بهشون تذکر میدیم باز دفعه بعد تکرار میکنن..بعد منم اعصابم نمیکشه دخترم رو دعوا میکتم ..مثلا امروز از صبح به دلایل مختلف بهش تذکر دادم..دیگه اخر شب مامانم عصبانی شد گفت بقیه هم دارن صدا میدن چرا اینو فقط دعوا میکنی..دست خودم نیس واقعا مغزم درد گرفته بود..گفت دیگه زودتر نیا خب..بزار سر شام بیا.. حرف مامانم بهم برخورد.. خب منم اذیت میشم که به بچم تذکر میدم.. ولی واقعا خسته میشم.. حالا خانواده شوهرم ..پسر خواهر شوهرم بزرگتر هم هست ..دخترشم کوچکتر..ماشاءالله انقد اروم تر هستن..مثل ادم بازی میکنن.. شماها بچه هاتون چجورین.. کار من اشتباهه؟؟
تب...بچه..واکسن
مامان نرگس مامان نرگس ۶ سالگی
سلام..مامانا اعصابم خیلی خرده..دخترم به حرفم گوش نمیده..ما خونه یکی از فامیل ها هیئت بودیم سه شب بود که ما دو شبش رو رفتیم..از قبل به دخترم کلی حرف زدم که جای بازی نیس و اروم باش و اینا..روز اول که رفتیم با بقیه بچه ها افتادن بهم.. سروصدا کردن.. منم همش بهش تذکر دادم.. اخر سرم یه کاره رفت به صاحب خونه گفت شکلات ندارید؟؟ من خیلیی خجالت کشبدم.. چون ظرف شکلات هم که اورد جلوش به جاش ادامس برداشت..برگشتیم خونه گفتم اگر قراره این کارهارو کنی فردا شب نمیریم.. و بستنی و پارک هم فعلا خبری نیس.. شب دوم نرفتیم...امشب هم که رفتیم دوباره افتاد به بچه ها یهو وسط عزاداری با صدای بلتد بچه هارو صدا زد..منم عصبانیشدم رفتم تو اتاق بهش گفتم اینجوری قول دادی و پاشو بریم و اینا.. گفت نه بمونیم.. منم دستش رو یکم فشار دادم گفتم اصلا برای چی با بزرگتر از خودت و پسرا بازی میکنی.. خیلی اعصایم خرد شده.. واقعا انگار دارم با دیوار حرف میزنم.. خسته شدم ازبس حرف میزنم و تذکر میدم اونم کار خودش رو میکنه...اینم بگما..تو اون جمع فقط من داشتم به بچم تذکر میدادم...یکی از مادرا که داشت کمک میکرد و بجه اش زیاد صدا میداد اصلا عین خیالش نبود.. حالا همش عذاب وجدان دارم که من چرا دخترم رو همش دعوا میکنم اینجور جاها..