هنوز هم نمیدونم روز چندم ج ن گه؟
و روزچندم بهار؟
بهانه های مختلف میگیرم، هزاران راه رو میرم تا یکم، یکم از بار استرسم کم شه‌
تا این تظاهر به آرامش تکمیل شه.
این روزها هیچی سرجاش نیست اما...
کتاب برمیدارم بخونم تهش دو خطه.
وقتی قهوه‌میخورم، وقتی تو طبیعتم، وقتی دارم با بقیه صحبت میکنم،
یه ندای درونی میاد میگه یادت نرفته که؟
ج ن گه.
و تو حتی از یک دقیقه بعدت خبر نداری.
اما باز یه چی از قلبم میگه اینم میگذره...
مثل همه دوره های دردناک این تاریخ...
یادته دوران کرونا چه وضع آخرالزمانی ای بود؟
اینم میگذره...اینم میره میشینه تو دل تاریخ.
یه ورق چرکین و سخت.
و اصلا آیا برای آینده ها مهمه؟
میفهممن که چه ج ن گ درونی ای داشتی؟
این جدال درونی، این ندای عقل و احساس هر ساعت، هر لحظه ادامه داره.
حتی وقتی دارم با دخترکم بازی میکنم،وقتی دارم فلسفه ی بهار رو بهش توضیح میدم.وقتی تشویقش میکنم که یه دختر شجاعه....
شما حالتون چطوره؟
خوبید؟
چه‌میکنید با این تعطیلات عید...
فرزند پروری
شیر مادر تا شش ماه تنها غذای منه.
نه به زایمان طبیعی
فقط سزارین اما سخته.

تصویر
۵ پاسخ

من آخر هفته برمیگردم و گیجم نمیدونم باید چ کرد

کاش این روزا زودتر تموم شه
من واقعا بدنم داره دیگه کم میاره
اصلا جون ندارم
میترسم مو شک نزنه ولی قلبم وایسه 🥲

دارم از شیر میگیرمش و به این فکر میکنم آیندش چی میشه زندگی مارو به کجا میکشونه از پدری که با روز اول جنگ بیکار شد تا مادری که فقط استرس داره هربار که صدای جنگنده میاد دلم میریزه پایین

ما تازه رسیدیم تهران
خسته و مریض 🥲
این تنها باری بود که ناامیدانه برگشتم خونه دیشب ولی بخودم هی روحیه دادم
به اینده خودمون
امیدوارم واقعا بره لای برگهای تاریخ این روزها و برنگرده

هیچی خیلی حالم بده خیلی از ترس استرس برای بچه ها از صبح دست و پام بی حسه

سوال های مرتبط