۲ پاسخ

مامانت فرشتن مال منم دقیقا همینطوره که میگی انشالله خدا برات و مامانامون برامون نگه داره که مامان داشتن بزرگ ترین نعمته

واقعا کاش بشه جبران کرد مامان منم خیلی زحمتو کشید از اول استراحت مطلق بودم همه چیم با خودش بود تا همین الان که بچم ان آی سیوعه نمیتونه بیاد غذا میفرسته خدا همه مامانارو حفظ کنه برامون🥹❤️

سوال های مرتبط

مامان محمد مسیحا 💙 مامان محمد مسیحا 💙 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان سزارین در بیمارستان تریتا پارت ۶...

وقتی ملاقاتی هام رفتن کمک پرستار اومد کمکم کرد که بلند شم اولین بلند شدن سخت بود یکم و قسمت سخت ماجرا به نظرم همین بود ولی بازم نه به اون سختی که نشه تحمل کرد یا انجام داد منو برد سمت دستشویی کارامو انجام داد پد بهداشتی بهم داد از این شورت های توری پام کرد کمکم کرد بلند شدم رفتم سمت تخت به مامانم گفتن تا برام شکم بند بعد زایمان سزارین بگیرن تا برام ببندن مامانم رفت گرفت آورد اونو بستم یکم هم اون دردم رو کمتر کرد بهم گفتن موقعی که میخام بلند شم ببندم اونو و واقعا وقتی میخاستم بلند شم راه برم اونو میبستم دردم کم که بود کمتر میشد یادم رفت بگم سوند هم دراوردنی اذیت نشدم خیلی فقط یکم سوزش بود...اولین بار فقط بلند شدنی اذیت شدم بعد دیگه خودم به کمک مامانم هر دو ساعت از تخت میومدم پایین راه میرفتم تا خون لخته نشه و هرچی بیشتر راه میرفتم سرپا تر میشدم...توی بیمارستان من کلا چهارتا شیاف استفاده کردم که همون کفایت میکرد پمپ درد هم که بود مسکن هم فقط همون اول بهم داده بودن دیگه ندادن...پسرم که ظهر دستشویی کرده بود منم وقتی ملاقاتی هام رفتن یه لیوان چایی آوردن برام با به شربت شیرین که توش گلابی بود دوتا هم خرما دادن که اول خرما رو خوردم اولین چیزی که خوردم بعد چایی رو مامانم با عسلی که داده بودن شیرین کرد داد بعد یکی دو ساعت هم همون شربتی که خودشون دادن رو خوردم مامانم به بابام سپرده بود که برام آب هندوانه بگیره که توش خاکشیر باشه با کمپوت گلابی اوناهم تاثیر داشتن برای اینکه برم دستشویی غروب رفتم دستشویی که بهم گفته بودن دستشویی برم میتونم شام بخورم...
مامان علیسان مامان علیسان ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی:
پارت ۳
من اصلا فکرشم نمیکردم اون روز زایمان کنم چون ماما گفت میری بستری میشی سرم‌میزنن بهت دردات میخوابه فعلا زایمان نمیکنی مجبور شدم برم ساوه چون خونه مامانم اونجاست یک ساعت و نیم راه بود.. شوهرم اومد از سرکار، جهت اطمینان ساک بیمارستان و یه سری لباس برای خودم و از قبل خرما و مغزیجاتی که اماده کرده بودمو برداشتم راه افتادیم ساعت ۱ بود رسیدیم زایشگاه معاینه شدم گفت ۳،۴ ثانتی هم خوشحال بودم که دردی احساس نمیکنم هم استرس داشتم یکم که چرا دارم زودتر زایمان میکنم ... ان اس تی دادم انقباض داشتم گفت باید بستری بشی امروز زایمان میکنی زنگ زدم مامانم گفتم بیاد بیمارستان تا برسه منو بردن اتاقی که برای زایمانه و لباس دادن بهم همش میترسیدم اذیتم کنن چون بدون درد بودم خیلی دوست داشتم برم خونه ورزش کنم دوش بگیرم دردام شروع بشه بعدش بیام بستری بشم ولی نمیزاشتن میگفتن انقباض داری مامانم اومد پیشم ناهار اورد برام ، ناهارمو خوردم و کلا تا ساعتی که زایمان کنم همش میخوردم مامانم همه چی برام اورده بود شربت عسل خرما ،مغزیجات ، نسکافه،کاچی، مجدد معاینه شدم بازم همون ۳،۴ ثانت بودم...
مامان مهرو🩷 مامان مهرو🩷 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت اخر
تو بخش همسرم و مامانم اینا همگی اومدن پیشم دخترمو مسئولش اومد لباس پوشوند براش انعام اینا دادن همسرم و مامانم
بعد پرستار اومد کمک کرد بهش شیر دادم
تا بعد تایم ملاقات کاریت ندارن ولی بعدش مرحله راه رفتنه🚶🏻‍♀️
اونم من واقعا اولین بار ک بلند شدم زیاد دردناک نبود نمیدونم چون شاید هنوز اور بیحسی کامل نپریده بود ولی بار دوم خیلی سخت بود یعنی سخترین جاش همین بود بعدش همه چی قابل تحمله
فقط اشتباهی که من کردم و ۵ روز زجر کشیدم تکرار نکنید
سرتون رو بعد عمل تکون ندین ، سردرد بعد از بیحسی واقعا کمرشکنه من ۵ روز کل روانم پاشید از هم مردم و زنده شدم عملم به اون خوبی بود خریت خودم باعث شذ اون همه عذاب بکشم
در مورد بیمارستان شمس هم واقعااااا عالی بود واقعا ، کادر دلسوز ، همه چی دقیق و سر موقع محیط بشدت تمیز من خیلی راضی بودم
انشالا شماها هم همگی صحیح و سلامت فارغ بشین نینی هاتون رو بغل کنید 🥹❤️ همه کسایی هم که دلشون اولاد میخاد به حق خانم رقیه سال بعد این موقع نینیاشون بغلشون باشه الهی آمین🥲💞
اسم دختر قشنگمم گذاشتیم مهرو🩷👼🏻