سلام خوبین یه چیزی میخام بگم من دو ساله عقد کردم یکسال هم هم عروسیمونو گرفتیم خودمون تو روستا زندگی میکنیم شوهرم مجبوره می‌ره تو شهر سرکار و تا اینجا دو ساعت راهه برا همین هر دو هفته یا سه هفته ای میاد و زیاد خونه نیست مگه اینکه عروسی بشه عید یا اینجور چیزا اولا که عقد بودم زیاد روم فشار نبود و تحمل میکردم از وقتی اومدم خونه خودم خیلی بیطاقت شدم وقتی باردار شدم گفتم خوبه سرم گرم میشه و یه جوری میگذرونم ولی بچم نموند الان خیلی اذیت میشم شبا همش گریه میکنم شوهرم هم نمیتونه منو ببره پیش خودش و شرایط جور نیست ولی من دیگه نمیتونم تحمل کنم زندگی برام سخت شده دلم نمیخاد هیچ‌کار بکنم هیچ جا برم با کسی رابطه نمیگیرم نمیرم نمیام هیچ دوست و رفیقی هم ندارم خونه مامانمم یه روستای دیگس و از اینجا دوره نمی‌دونم چجوری باید زندگی کنم بعضی وقتا انقد بهم فشار میاد فکرای بد میکنم میگم برم یه بلایی سر خودم بیارم نمی‌دونم چرا اینجوری فکر میکنم واقعا خیلی دارم زجر میکشم چاره چیه باید آخرش چیکار کنم همه میگن افسردگی میگیری تو خونه ای با کسی در ارتباط نیستی ولی من با هر کی صحبت میکنم بیشتر آزارم میده تا بهم خوش بگذره از مدل حرف زدنشون بدم میاد و هیچکس منو واقعا نمیخاد همه بدمو میگن تحمل ندارم هیچی باید چیکار کنم 😞




بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری

۸ پاسخ

به نظر من محل کار شوهرت یه خونه بگیرین هر چند کوچیک اما پیش هم باشین بهتره
اگه هم می گی نمی شه برو سر یه کاری مشغول شو

یابروپیش شوهرت یاشوهرت بگو کارشو عوض کنه ازخودتون هیچ چیز واجب ترنیست الان بهم نیاز دارین جوونین
تواین دوره زمونه خراب اصلا شوهرت تنها نزار

سلام عزیزم منم از اینکه تنها بودم خیلی اذیت شدمو دوبارم سقط کردم الان خدا خواسته و حامله هستم ولی توی این چند سال تنهایی یه زمانی خودمو با تمیز کردن خونه مشغول میکردم ولی از اونم خسته شدم ،،از اونجایی که بافتنی بلد بودم خودمو هم باهاش مشغول کردم هم خداروشکر کم کم سفارش گرفتم دیگه جوری شده بود که همسرم میگفت دیگه محلم نمیزاری،،نه اینکه نزارما دیگه خسته میشدم و بهونه دلتنگیو اینارو نمیکردم،، ببین تو چی استعداد داری اونجور شروع کن،،حتی میتونیکانال روزمرگی داشته باشی و هم تو خونه سرگرمی هم غیر مستقیم تعامل داری

وقتایی که همسرت نیس ی هفته برو خونه مامانت دیگه راه دور بری حداقل ی هفته باید بمونی تایمی که همسرت نیست دیگه وقتی میخواد برگرده تو هم برگرد
خودت یجوری اخت کن منم همسرم سر کار هست هفته یبار میاد ولی خب خونه مادرمم زیاد از اتاق بیرون نمیرم مگر برا شام درست کردن یا خواهرام با بچهاشون بیان
خودم آرامش بیشتر دوس دارم تایم بیکاری ک فکر خیال نیاد فیلم میبینم از روبیکا
گالری نگاه میکنم
کتاب میخونم
اتاقم مرتب میکنم یا میخوابم سرگرم میکنم خودمو
دیگه ی دوست چیزی پیدا کن سخته خب مراوده با هر کسی تو یه شهر دیگه هستی ولی کم کم دوست بشو دیگه تو یه شهر دیگه هستی نمیشه همیشه تنها بمونی خونه دوستی همسایه ای اوقاتت پاس میشه

یعنی اون ۲سه هفته ای که شوهرت نیست خودت تنها خونه میمونی؟؟نمیشه نزدیک محل کارشوهرت اونجا خونه بگیرید؟

سلام عزیزم علائمی گفتی یعنی افسردگی گرفتی اینکه از حرف زدن و بیرون رفتن خوشت نمیاد یعنی افسردگی و حتا فکر به خودکشی الان باید به خودت کمک کنی از افسردگی نجات پیدا کنی سقط کردن سخته من خودم دوتا سقط پشت هم داشتم اما خدا بهم رو کرد حالا برای اینکه از اینحال دربیای یه حرفه یاد بگیر ک بتونی ازش پول در بیاری ارایشگری یا خیاطی یا قالیبافی نمیدونم هر چی ک در دسترسه

ایشالا دوباره حامله میشی و کوچولوتو بغل میکنی و حال دلت خوب میشه شوهرتم شغلش یه جوری بشه پیش خودت باشه

گلم اگه میتونی واسه خودت ی کاری دست و پا کن اینجوری بهتره سرگرم میشی

سوال های مرتبط

مامان امید زندگی مامان امید زندگی هفته پانزدهم بارداری
مامان امید زندگی مامان امید زندگی هفته پانزدهم بارداری
سلام شبتون بخیر خانوما من موندم چیکار کنم چطور باید زندگی کنم چطور با شوهرم رفتار کنم چون شوهرم تو شهر کار می‌کنه و ما خونمون تو روستا هست هر دو هفته ای دو شب خونست من دو ساله عقد کردم و یه ساله عروسیمونو گرفتیم واقعا دیگه نمیتونم تحمل کنم این زندگی و انگار در و دیوار خونه داره منو میخوره خونه مامانمم نمیشه همیشه برم دو هفته سه هفته میرم آخرش خسته میشم از طرفی من خیلی تو خونه تنهام دق میکنم با خانواده شوهرمم رفت و آمد نمیکنم چون ازشون خوشم نمیاد تیکه میندازن همش ناراحتم اعصابم خورده خیلی هم جوشی هستم شوهرم اصلا هوامو ندارع از دیروز بهم زنگ نزده زنگم میزنم پیش دوستاشه بغض داره خفم می‌کنه آخه تا کی تحمل کنم چرا زندگیم اینجوریه تا کی گریه کنم انقد گریه کردم خسته شدم بخدا حوصله هیچکس و ندارم هیچ کاری هم نمیشه بکنه چون تو روستام و اینجا امکانات نیست و هیچ پولی هم ندارم پیش شوهرمم نمیتونم برم چون خودش جا نداره و خونه دوستاش می‌خوابه پیش کارگرای دیگه دیگه بریدم نمی‌دونم دیگه غم چیو بخورم وقتی باردار شدم خیلی حالم خوب شده بود همش با بچم حرف میزدم وقتی ناراحت بودم دلم به بچه تو شکمم خوش بود همش میگفتم بچم به دنیا میاد تنها نیستم الان دلمو به چی خوش کنم تو رو خدا بگین چیکار کنم




بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان امید زندگی مامان امید زندگی هفته پانزدهم بارداری
سلام خانوما خوبین یه راهنمایی ازتون میخام من چند روز پیش سونو رفتم گفت ساک بارداری خالی هست و گفت ۵ هفته و ۴ روز هست گفت برم دو هفته بعد بیا بعد من الان خیلی زیاد کمردرد دارم فقط باید دراز بکشم هیچ‌کار نمیتونم بکنم فردا هم عید هست قربونی میکنیم موندم چیکار کنم حتی نمیتونم از جام پاشم بعد الان میشم ۷ هفته و ۲ روز موندم امروز برم سونو ببینم قلبش تشکیل شده یا بزارم هفته دیگه چون میگم اگه امروز برم و تشکیل شده باشه دکترم بهم آمپول و شیاف بده دردم کم بشه بتونم حداقل سرپا باشم ولی باز با خودم میگم اگه زود باشه چی میگم واستم هشت هفته برم الان نظر شما چیه گیر کردم دردمو چیکار کنم آخه واقعا کسی نیست بهم کمک کنه مادرم هم از اینجا دوره یه مادر شوهر بیشعور نفهم هم دارم که کلا هیچی حالیش نیست نمیاد کمکم شوهرم که از اون بدتر از سرکار میاد همش میگه اینطور کن اونطور کن می‌دونم اگه بهم فشار بیارن دعوام میشه آخه واقعا دردم زیاده چیکار کنم تو رو خدا راهنمایی بکنین
پریا پریا قصد بارداری
سلام خوبین خانما شبتون بخیر یه مشورت داشتم هر کی تجربه داره بهم بگه من شوهر خیلی خوبی دارم آروم و مظلوم و با عرضه هست مسئولیت پذیر تنها مشکلی داره اینه که من دیسک کمر دارم کار زیاد پشت سر هم میکنم کمرم قفل میکنه و عملا فلج میشم بعد من مهمون خیلی دوست دارم ولی یه وعده بیان بخورن برن دیگه من خودم کم کم کارای خونمو انجام بدم چیزیم نمیشه کلی امان روزی مهمون چند وعده بمونه من کارا رو پشت سر هم کنم عملا فلج میشم حالا همسر من به مهمون علاقه داره باید یه مهمون هم پنج شش روز بمونه ببین این روزی خواهراش مادرش و خواهرزاده اش برداشتن آوردن خونه من هفت روز من پذیرایی کردم پشت سر هم دیگه تا پریشب رفتن الان دیسک کمر من دوباره زده بیرون کاملا فلجم واقعا نمیتونم با این موضوع کنار بیام هر سری هر کی چه حالا خانواده خودم چه خانواده خودش چه دوست یا آشنا بیاد چند روز بمونه خب من از این سن دارم داغون میشم بعد هر وقت هم درباره این موضوع صحبت کردم میگه من با این موضوع کنار نمیام باید مهمون بیاد بعدش اگه بخواد چند روز بمونه الان واقعا موندم چجوری تهدیدش کنم از این اخلاقش دست برداره نمیدونم با زبون خوش که جواب نداد (من واقعا فلج میشم دستشویی رفتنم میمونم در این حد حالا تورو خدا راه حلی چیزی بگید بهم حیف زندگیم هست بخاطر این موضوع بخوام بهم بریزم
بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری