سلام خوبین من یه مشکل جدی دارم واقعا دیگه بریدم خسته شدم شوهرم همیشه خدا سر کاره می‌دونم باید بره سرکار و مجبوره ولی من دیگه تحمل ندارم اون می‌ره تو شهر سرکار من تو روستام هر دو هفته ای دو شب خونست نه می‌تونه بیاد اینجا کار کنه چون کار نیست ن می‌تونه منو ببره پیش خونه پول خونه ندارع نگهبانی هم برداشته اتاقش خوب نیست من چیکار کنم دیگه خسته شدم شبا همیشه باید تنها بخوابم یه شب نبوده آروم بخوابم همیشه میترسم خونه مامانمم اینجا نیست دو سه هفته رفتم خونه مامانم آخرش خودم خجالت کشیدم پاشدم اومدم واقعا بریدم هیچ راهی نیست به هر چی بگین من فکر کردم آخه چیکار کنم هر چی بگم نمی‌دونید که چقدر روم فشاره ببخشید اینطوری میگم همش فکر میکنم برم خودمو بکشم سم بخورم باز توبه میکنم گریه میکنم میگم خدا منو ببخشه دیگه نمیتونم زندگی کنم شما بگین من چیکار کنم تو رو خدا





باردار بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری

۳ پاسخ

حق داری خواهر
هفته ای دوسه شب غذا درست کن با خودت ببر و برو همون اتاق نگهبانی بمون از این که انقدر اذیت بشی بهتره

وقتی پول خونه گرفتن نداره اصلا براچی زن گرفته ببخشید اینجوری میگم واقعا ادم ناراحت میشه یعنی چی مجبوره که برات خونه بگیره ازهرجامیخواد بیاره باید خونه بگیره مرد باید صبح سرکاره شب حتما خونش باشه اینجوری که نشد زندگی مگه آدم چقدر زنده اس که اینجوری بگذره زندگیش یکاری کن مجبور بشه بگیره شول نگیر واگرنه دیگه هیچکاری نمیکنه برات 😐

خب چرا نمیتونه خونه اجاره کنه؟

سوال های مرتبط

مامان امید زندگی مامان امید زندگی هفته پانزدهم بارداری
سلام شبتون بخیر خانوما من موندم چیکار کنم چطور باید زندگی کنم چطور با شوهرم رفتار کنم چون شوهرم تو شهر کار می‌کنه و ما خونمون تو روستا هست هر دو هفته ای دو شب خونست من دو ساله عقد کردم و یه ساله عروسیمونو گرفتیم واقعا دیگه نمیتونم تحمل کنم این زندگی و انگار در و دیوار خونه داره منو میخوره خونه مامانمم نمیشه همیشه برم دو هفته سه هفته میرم آخرش خسته میشم از طرفی من خیلی تو خونه تنهام دق میکنم با خانواده شوهرمم رفت و آمد نمیکنم چون ازشون خوشم نمیاد تیکه میندازن همش ناراحتم اعصابم خورده خیلی هم جوشی هستم شوهرم اصلا هوامو ندارع از دیروز بهم زنگ نزده زنگم میزنم پیش دوستاشه بغض داره خفم می‌کنه آخه تا کی تحمل کنم چرا زندگیم اینجوریه تا کی گریه کنم انقد گریه کردم خسته شدم بخدا حوصله هیچکس و ندارم هیچ کاری هم نمیشه بکنه چون تو روستام و اینجا امکانات نیست و هیچ پولی هم ندارم پیش شوهرمم نمیتونم برم چون خودش جا نداره و خونه دوستاش می‌خوابه پیش کارگرای دیگه دیگه بریدم نمی‌دونم دیگه غم چیو بخورم وقتی باردار شدم خیلی حالم خوب شده بود همش با بچم حرف میزدم وقتی ناراحت بودم دلم به بچه تو شکمم خوش بود همش میگفتم بچم به دنیا میاد تنها نیستم الان دلمو به چی خوش کنم تو رو خدا بگین چیکار کنم




بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان امید زندگی مامان امید زندگی هفته پانزدهم بارداری
سلام خوبین یه چیزی میخام بگم من دو ساله عقد کردم یکسال هم هم عروسیمونو گرفتیم خودمون تو روستا زندگی میکنیم شوهرم مجبوره می‌ره تو شهر سرکار و تا اینجا دو ساعت راهه برا همین هر دو هفته یا سه هفته ای میاد و زیاد خونه نیست مگه اینکه عروسی بشه عید یا اینجور چیزا اولا که عقد بودم زیاد روم فشار نبود و تحمل میکردم از وقتی اومدم خونه خودم خیلی بیطاقت شدم وقتی باردار شدم گفتم خوبه سرم گرم میشه و یه جوری میگذرونم ولی بچم نموند الان خیلی اذیت میشم شبا همش گریه میکنم شوهرم هم نمیتونه منو ببره پیش خودش و شرایط جور نیست ولی من دیگه نمیتونم تحمل کنم زندگی برام سخت شده دلم نمیخاد هیچ‌کار بکنم هیچ جا برم با کسی رابطه نمیگیرم نمیرم نمیام هیچ دوست و رفیقی هم ندارم خونه مامانمم یه روستای دیگس و از اینجا دوره نمی‌دونم چجوری باید زندگی کنم بعضی وقتا انقد بهم فشار میاد فکرای بد میکنم میگم برم یه بلایی سر خودم بیارم نمی‌دونم چرا اینجوری فکر میکنم واقعا خیلی دارم زجر میکشم چاره چیه باید آخرش چیکار کنم همه میگن افسردگی میگیری تو خونه ای با کسی در ارتباط نیستی ولی من با هر کی صحبت میکنم بیشتر آزارم میده تا بهم خوش بگذره از مدل حرف زدنشون بدم میاد و هیچکس منو واقعا نمیخاد همه بدمو میگن تحمل ندارم هیچی باید چیکار کنم 😞




بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان امید زندگی مامان امید زندگی هفته پانزدهم بارداری
سلام خانوما خوبین یه راهنمایی ازتون میخام من چند روز پیش سونو رفتم گفت ساک بارداری خالی هست و گفت ۵ هفته و ۴ روز هست گفت برم دو هفته بعد بیا بعد من الان خیلی زیاد کمردرد دارم فقط باید دراز بکشم هیچ‌کار نمیتونم بکنم فردا هم عید هست قربونی میکنیم موندم چیکار کنم حتی نمیتونم از جام پاشم بعد الان میشم ۷ هفته و ۲ روز موندم امروز برم سونو ببینم قلبش تشکیل شده یا بزارم هفته دیگه چون میگم اگه امروز برم و تشکیل شده باشه دکترم بهم آمپول و شیاف بده دردم کم بشه بتونم حداقل سرپا باشم ولی باز با خودم میگم اگه زود باشه چی میگم واستم هشت هفته برم الان نظر شما چیه گیر کردم دردمو چیکار کنم آخه واقعا کسی نیست بهم کمک کنه مادرم هم از اینجا دوره یه مادر شوهر بیشعور نفهم هم دارم که کلا هیچی حالیش نیست نمیاد کمکم شوهرم که از اون بدتر از سرکار میاد همش میگه اینطور کن اونطور کن می‌دونم اگه بهم فشار بیارن دعوام میشه آخه واقعا دردم زیاده چیکار کنم تو رو خدا راهنمایی بکنین