۵ پاسخ

منم مثل توام بچهامون بی گناهن 💔ماخیلی تحت فشاریم

بچه منم مثل بچه توعه، ی کارایی کرد ک نگم

من الان از ۱۳ بدر با خاله ها و دختر خاله ها پسرخاله ها و همسراشون بودیم
شوهرم مثه کسیکه ننش مرده بود بغ کرده یجانشسته بود اصلا باهام نه حرف زد نه با بچه
دلم خیلی شکست هما زن وشوهری دونایی میرفتن میگشتن
منم اشک تو چشام

عزيزم اگه رابطه ات با همسرت خوب نيس دليلش پسرت نيس پس سر اون خالي نكن بچتم مقايسه نكن همه بچه ها همينن يكي يكم كمتر يكي بيشتر ! منم مثل شما بودم دو ماهه پسرم ك بزرگتر شده ديگه دلم نمياد دعوا كنم انقدرم بهتر شده رابطمون حتي خيلي بيشتر دوسم داره قبلا بيشتر پدرش رو دوس داشت

عزیزم میفهمم حرفتو
و کاملا حق داری
ولی همه بچه ها مثل هم نیستن
تو هرجور باشی مادر خوبی هستی
یکم با همسرت صحبت کن یا از یک مشاور کمک بگیر
هم برای روابط با همسرت هم پسرت

سوال های مرتبط

مامان آرسین🍓 مامان آرسین🍓 ۳ سالگی
از رفتارهای پسرم دارم روانی میشم بخدا
نمیفهمم بخاطر سنشه؟ یا چیز دیگه
چرا اینقد از مامان و مادرشوهرم بدش میاد
ما هیچوقت به بزرگترا بی احترامی نمیکنیم ولی پسرم اصلا حالیش نمیشه که نباید اذیتشون کنه با خوشی بهش گفتیم باهاش حرف میزنیم اصلا نه تو چشممون نگاه میکنه میگه میخوام بزنمشون حتی تو تلفن بهشون میگه میخوام شما رو بکشم
اینقد اونا رو میزنه بیچاره ها نمیدونن چه رفتاری کنن
موهاشون و میکشه میزنه تو سر و صورتشون
مامانم چشمش عمل شده چند بار زده تو چشمش نفسش رفت بیچاره
هرکاری کرردن براش خوراکی میگیرن اسباب بازی میخرن
مامانم با خودش میبره بیرون میبره پارک
حتی به ما میگه منو نگیرین بذار بزنمشون
خیلی ناراحتم همین یدونه نوه هم هست
سمت شوهرم خواهرش نوزاد داره هنوز کوچیکه اون
همه توجه ها به پسرمه اتفاقا
نه بابام و نه پدر شوهرم با هیچکس اینجوری نیست فقط مامان و مادرشوهرم
دیگه مجبورم میگه با خشونت باهاش برخورد کنم همه تعجب میکنن میگن یعنی چی چرا اینجوره آخه
مامان فندق و گردو مامان فندق و گردو ۳ سالگی
خانما میشه خواهش کنم راهنماییم کنید .الان وقت کردم بنویسم پسرم اصلا اصلا از من جدا نمیشه فقط از من بازی میخاد توروخدا نیاید بنویسید خب بچته پیش تو نره پیش کی بره از صبح که چشم باز میکنه میگه بیا تفنگ بازی بیا توپ بازی بیا این بازی بیا اون بازی هر چقدر هم باهاش بازی کنه بازم میخاد یعنی ازت میخاد که تو باهاش بازی کنی اصلا تنهایی بازی نمیکنه تنهایی تو اتاق نمیره فقط چسبیده به من خیلی کلافه میشم ولی موضوع این نیست من همش نگرانم در آینده از این بچه ها بشه که هیچ کاری ازشون برنمیاد فقط محتاج پدرومادر هستن واس هر کاری هر چقدرم بهش توضیح بدم که الان کار دارم اصلا انگار نه انگار مثلا امشب پسر کوچیکم داشت زار میزد از دل‌درد خودم داشتم دیونه میشدم اونم چسبیده بود بهم که بیا توپ بازی کنیم هی بهش میگفتم ببین داداش بغلمه اصلا انگار نه انگار ولی به اون ربطی نداره اونم که خاب باشه باز دست از سر من برنمیداره اصلا از خدامه بره تو اتاقا خرابکاری کنه کشو بریزه بیرون بپاشه ولی اگه من برم تو اتاق دنبال من میاد با منم برمیگرده واااااااااااااااااااااای خستم سرم رو محکم با روسری بستم