تجربه زایمان سزارین، پارت 7⃣
اما وقتی مثل بچه‌های حرف‌ گوش‌کن خم شدم و شونه‌هامو شُل کردم یهو اون فشاردفع ادرار به اوج خودش رسید و کیسه‌‌ی آبم با صدا و شدت پاره شد🙊
پاره شدنش به کنار، کجا ریخت؟!💦
سرتاپای دکتر بیهوشی؛ عینکی هم بود، حساب شیشه‌های عینکشو بکنید🤣
دیگه من اون لحظه کم مونده بود از حس معذب بودن و خجالت، خودم بیهوش بشم و به بی‌حسی احتیاجی پیدا نکنم🙄
اما دقیقا توی همین لحظه دکترم رو دیدم که آماده‌ی زایمان و کاملا استریل از در اومد داخل و همزمان فریاد زد:
_ من دارم کف پاشو می‌بینم👣
مریض چرا هنوز بی‌حس نشده؟!
منم با خودم گفتم کجایی خانوم دکتر که این‌جا آقای دکتر همه جای ما رو دید، کف پا که چیزی نیست!🤕
ولی وقتی دیدم همه به خودشون افتادن و سرعتشون چند برابر شد، فهمیدم منظورش کف پای بچه بوده، نه من😰
از یه طرف خم بودم برای بی‌حسی، از یه طرف دکتر معاینه می‌کرد😐
وضعیت عجیبی بود و عجیب‌تر این‌که دکتر شروع کرد بد و بی‌راه گفتن که دختر، ۹ سانتی! چرا ان‌قدر دیر اومدی؟😡
(بد و بی‌راه گفتن از سر دلسوزی، دکترم خیلی خانوم مهربون و خیر خواهیه. برای مشهدی‌هایی که پرسیده بودن، من تحت نظر دکتر مهرنوش فرشچیان بودم🌺)
خلاصه که من با دهانه‌ی رحم ۹ سانت باز شده، روی تخت اتاق عمل و در انتظار بی‌حس شدن، داشتم به این فکر می‌کردم که کاش توی کار خدا دخالت نکرده بودم و ان‌قدر دعا نکرده بودم بچه بریچ بمونه، اگه سفال بود همون جا به دنیا می‌اومد، با دردی که واقعا غیر قابل تحمل نبود🙆🏻‍♀
اما گاهی خدا چیزی که می‌خوای رو بهت می‌ده و می‌ذاره نتیجه رو خودت تماشا کنی...🤭
پ‌ن: بحث کف پا بود، عکس آزمایش کف پا گذاشتم😂👣
بریم پارت بعد، برای ادامه‌ش🙋🏻‍♀
#بارداری#فرزندپروری#زایمان#نوزادی

تصویر
۸ پاسخ

این عکس چیه دادنش به خودتون؟
خودت برگه رو بردی برات اینجوری کردن موقع ازمایش یا نه؟

پارت ۸ هم داره یان. دق دادی تو مارو بزار دیگه

خب با پا هم میشه طبیعی زایید
دکتر چیزی نگف ک میشه یا ن
شما رحمت کاملا آماده بوده ک حتی با پا هم بدنیا بیاد

🤔🤔🤔🤔

وای دکتر بیهوشی بدبخت چیزی نکفت.. کجا وابستاده بود دقیقا که اب کیست مستقبم خورده تو صورتش و عینکش وای همه چیزتو دیده که😅🤦🏻‍♀️

🥴🥴🥴🥴🥴🥴🥴

🥴🥴🥴🥴🥴🥴

خاطره

سوال های مرتبط

مامان کایان 🩵🚙 مامان کایان 🩵🚙 ۱۵ ماهگی
زایمان سزارین پارت سوم)
بعدش اومدن داخل اتاق لباس پوشوندن سروم وصل کردن منم خیلی ترسیده بودم میلرزیدم اصلا آمادگی نداشتم ولی وسایل های پسرم و پرونده ام پیشم بودن چون دکتر گفته بود تا تاریخ نامه ام نزدیک بیمارستان بمونم بعدش گفتن دراز بکش سوند رو بزنیم من با گریه گفتم میشه شوهرمو ببینم گفتن آره دراز کشیدم همون موقع کلی اب اومد کیسه ابم کلا پاره شد دیگه سریع نشستم رو ویلچر گوشیمو با طلا هام گرفتن گفتن ما میدیم به شوهرت و نذاشتن ببینم مامانمو و شوهرمو بعدش پرستار برد تا در اتاق عمل از اونجا به بعد یه آقا بود که برد تا در اتاق عمل بعدی که راهش (یه راه رو دراز بود) همون لحظه هم حرف میزد که شوهرت چی کاره اس چند سالته بعدش دیدم وارد اتاق عمل شدم ۵تا پسر بودن همشون ادکلن زده و به خودشون رسیده بودن یه لحظه فکر کردم رفتم عروسی 😂🤣بعدش از رو ویلچر بلندم کردن گذاشتن رو تخت عمل در همین هین دکترم اومد منو دید خندید و رفت من نشسته بودم رو تخت که دکترا هوون پسرا ازم سوال میپرسیدن و میخندون منو بعدش دکتر بیهوشی اومد و داشت آمپول میزد که دکترم اومد نشست آمپول رو زد در همین هی ازم سوال میپرسیدو میخندوندن اصلا درد بیحسی رو نفهمیدم دکترم اومد از دستم گرفت گفت اصلا استرس نداشته باش و به دکتر بیهوشی گفت دخترم از ۳۴هفته هی میگفت می‌خوام زایمان کنم بچه داره میاد گفتم کیسه ابم ترکید گفت پس واسه چیزی که ترکید کاری نمیشه کرد 😂 بعد سریع گفتن دراز بکش گفتم من بی‌حس نیستم دکترم با خنده گفت اورژانسی هارو بدون بی حس عمل میکنم خندیدم بعدش گفت شوخی میکنم الان بی حس میشی
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۵ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان نینی🩵 مامان نینی🩵 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۹
دیگه سرمو با یه روسری محکم بستم و خوابیدم وقتی بیدار شدم نزدیکای شب بود ی سردردم به جای اینکه بهتر بشه بدتر شده بود طوری بودش که فقط تو حالت خوابیده دردش آروم بود ولی وقتی از جام پا می‌شدم انقدر سرم درد می‌کرد که اصلاً قابل تحمل نبود حتی نمی‌تونستم بشینم بچه رو شیر بدم دوباره پا شدیم رفتیم بیمارستان و اونجا دوباره منو حسابی معاینه کردن و گفتن هیچ مشکلی نداری ولی بهم یه سرم تزریق کردم که توش به نظرم بتامتازون بود سرم که تموم شد سردرد منم آروم شد دکتر بیهوشی که سر زایمان بالا سرم بود اومد و همون بین که دکتر بیهوشی که سر زایمان بالا سرم بود اومد و همون بین که مثلاً اومده بود برای معاینه ازم پرسید پمپ درد داشتی گفتم نه چون حالم خوب نبود گفت تو که موقع زایمان حالت خوب بود گفتم که منظورتون توی اتاق عمله گفتش بله در حالی که من فکر می‌کردم باید از قبل می‌گفتم گفت نه تو اتاق عمل اگر بهم می‌گفتی برات می‌ذاشتم خلاصه اینجوری شد پمپ درد هم نذاشتم
قبل از مرخص شدن از بیمارستان که دکتر اومده بود معاینم کنه بهم گفت موقع عمل متوجه شده لگنم از بالا تنگ بوده و از پایین اندازش خوب بوده برای همین موقع زایمان متوجه نشده بوده و فقط می‌دیده بچه به دنیا نمیاد به خطر همینم بچه توی کانال زایمان گیر کرده بود و سرش کشیده و خربزه‌ای شده بود ولی من هنوز هم ترجیحم روی زایمان طبیعیه چون بعد از زایمان سزارین با وجود اینکه حدود یک ماه گذشته هنوزم که هنوزه بخیه‌هام درد می‌کنه و اون سردرد بعد از زایمان رو مونده
پایان
مامان شکوفه‌‌ بهار🌱 مامان شکوفه‌‌ بهار🌱 ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین، پارت 4⃣


خلاصه که ته‌دیگ ماکارونی رو دیدن و نخوردن، شاید بتونه عمق دردی که اون لحظه داشتم‌و توصیف کنه!🥴

سعی کردم بی‌تفاوت باشم اما حس می‌کردم این درد کاملا منظمه، واسه همین ساعت گرفتم و متوجه شدم بلهههه😧

از ساعت دو و نیم تا سه، هر پنج دقیقه یه دقیقه درد داشتم و این یه زنگ خطر بود اما من همچنان فکر نمی‌کردم زایمانی باشم🤦🏻‍♀

به نظر خودم برای احتیاط به دکترم پیام دادم و شرح حالم رو نوشتم💁🏻‍♀
و خلاف نظر مادرم و همسرم، بهش زنگ نزدم که سر ظهر مزاحم استراحتش نشم🙄

دکترم ۱۸ دقیقه بعد پیامم رو دید و نوشت« بدو برو بیمارستان».🏃🏻‍♂

ولی من به‌جای دویدن و رفتن به بیمارستان، قدم زنان رفتم حمام🚶🏻
و با کمک همسرم یه دوش سریع و داغ گرفتم🚿
که روند زایمان رو جلو بندازم😏

بالاخره ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه رسیدم زایشگاه و ماما گفت بخواب معاینه کنم🛌

منم که از معاینه فراری، گفتم بچه‌م بریچه، سزارینم😇
گفت بخواب ببینم😠

گفتم نهایت همین یه‌باره دیگه🥺
رفتم روی تخت🤫
خوابیدن همانا و صدای جیغ ماما همان که: خانوووووم ۶ سانتی، چرا ان‌قدر دیر اومدی؟😾

نذاشت جواب بدم و منم چون نا نداشتم حرف بزنم بی‌خیالش شدم😒

ماما با همون دستکش خونی که در نیاورده بود🧤
زنگ زد به دکتر و دکتر گفت توی راهم، ببرید برای عمل آماده‌ش کنید🔪

اون بنده خدا نادید فهمیده بود من در حال فارغ شدنم، خودم روی تخت بیمارستان هنوز باور نکرده بودم که افتادم توی پروسه‌ی زایمان و تاریخ تولد نی‌نیم قراره نیم‌ساعت بعد باشه!🥺


پ‌ن: تا لحظه آخرم داشتم عکس می‌گرفتم و کاش می‌شد عکسم با اون لباس صورتی پشت باز رو بذارم🤣😂

ادامه پارت بعدی🙋🏻‍♀

فرزندپروری بارداری زایمان
#فرزندپروری#بارداری#زایمان
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۵ ماهگی
ستجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان شکوفه‌‌ بهار🌱 مامان شکوفه‌‌ بهار🌱 ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین، پارت 6️⃣

گرم و داغ شدم از خجالت!🥲
چون از پشت سرم صدای یه مرد شنیدم👨🏻‍⚕
که می‌گفت:

_ این دختر خاله‌ی دکتر ... کیه که ان‌قدر سفارش شو کردن به من؟!

( پسر خاله‌‌م توی همون بیمارستان دکتر بیهوشیه، ظاهراً رسیدیم بیمارستان بهش اطلاع دادن و اون به دوستش زنگ زده سفارش کرده که برو بالای سرش، از نی‌نی هم عکس بفرست☺️)

حالا من توی چه وضعی؟!😕
آفرین!☹️
لباسم نصفه دراومده، همه‌جام پیداست و همچنان اون فشار شدیییید حس ادرار که گفتم رو دارم و از درد به خودم می‌پیچم.😫
(باز صدهزاربار شکر که خودش شیفت نبود و نیومد توی اتاق عمل، چون ماجرا به حجاب ختم نشد😬😑)

خلاصه که دکتر بیهوشی توی اون وضعیت شروع کرد از رفاقتشون گفتن و این که استرس نداشته باشم و تا چند دقیقه دیگه گل دخترمو بغل می‌گیرم🤱🏻
و در آخر:

_ خم شو، شونه‌هات‌و شُل بگیر.🙇🏻‍♂
مطمئنم کاری که می‌گمو بکنی هیچ دردی حس نمی‌کنی.🤌

و من واقعا دردی حس نکردم...🤞

(قبل از زایمان سزارین، ترسم سوند بود و آمپول بی‌حسی💉 ولی توی شرایط که قرار گرفتم واقعا هیچی برام مهم نبود و فقط می‌خواستم تموم بشه. اون قدری که سوند اذیت کرد، آمپول بی‌حسی اذیت نکرد؛ اما...)

اما رو بیا پارت بعدی بگم🙋🏻‍♀

#نوزادی#بارداری#زایمان#فرزندپروری

پ‌ن: قسمتی از لباس صورتی معروف و میزان حجم به هم ریختگی مو🤣😂
مامان 🍒آراد🍒 مامان 🍒آراد🍒 ۳ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین پارت دو 🩵🎊
روز شنبه ۰۵/۰۲/۰۵

فرستادنم لباس هام رو عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم اول ازمایش خون گرفتن بعد ان اس تی دادم و اومدن سوند رو وصل کردن با اینکه سزارین دومم بود ولی بازم به حرف مامان های گهواره کمی از وصل کردن سوند میترسیدم که خب خدایی اصلا درد نداشت که هیچ حتی سوزش هم نداشت و کمتر از چند ثانیه هم طول نکشید وصل کردنش فقط کمی حس بد داشت همین 😬🤌

یک ساعتی بلوک زایمان بودم تا کار هام انجام شد و دکترم از کلینیک به اتاق عمل اومد و شوهرم و صدا زدن و منو انتقال دادن اتاق عمل بین راه یکم ترسیده بودم و استرس داشتم چون دکتر با خودم نیاورده بودم و همون دکتر شیفت که بهم نامه داده بود قرار بود عملم کنه و راستش شناخت زیادی هم ازش نداشتم در واقع فقط همون یکبار دیده بودمش😅✋

رسیدم به اتاق عمل برخلاف دفعه ی قبلی که دکتر خصوصی داشتم و اتاق عمل خلوت بود فقط ( خودم بودم دکترم و یه اقای دکتر که دستیارش بود و یه دکتر هوشبری ) کسه دیگه ای نبود …

ایندفعه خیلی شلوغ بود 😫 کلی هم داشنجو بودن داخل اتاق عمل ‌که استرسم و بیشتر میکرد هر چند همه کار ها رو پزشک ها انجام دادن ولی وجود اون‌ همه داشنجو و شلوغی محیط استرس زیادی بهم میداد
و خب این از معایب بیمارستان دولتی هستش و باید در نظر داشته باشید 👍

ادامه رو پارت بعدی میزارم 😅😌
مامان دخترم ماهلین مامان دخترم ماهلین ۱ ماهگی
پارت ششم تجربه زایمان من

خلاصه ظهر بستری شدم و همه اینا اتفاق افتاد شد ساعت ۶ ۷ شب... منو منتقل کردن به اتاق عمل‌‌‌ آخرین لحظه با شوهرم خداحافظی کردم... تا قبل از این خیلی از زایمان ترس داشتم. ولی اون لحظه انگار تو یه حال دیگه ای بودم. واسه هر کسی که تو ذهنم می‌اومد دعا کردم‌... واسه سلامتی بچم نذر و نیاز کردم. خلاصه رفتم اتاق عمل... دکتر از کمر بی حسم کرد. خیل عادی تیم پزشکی واسه خودشون از لباس و خرید حرف می‌زدن در حالی که من اونجا داشتم خاص ترین و حساس ترین لحظه زندگیم رو تجربه می‌کردم‌. وقتی عمل شروع شد دوباره لرزش شدیدی گرفتم. بچم رو که بیرون آوردن اصلا جون نداشت گریه کنه فقط انگار نق زد. دکتر بهم گفت اینم خاله ریزه ات🥺 بدون این که ببینمش بردنش اون پشت برای احیا... خیلی نگران بودم!
خلاصه آخرای عمل بود نه همینطوری عادی گفتم دکتر من سرکلاژی بودم ها. یهو شوکه گفت عه؟ خوبه گفتی... آفرین به موقع گفتی... در حالی که هزار بار برای شرح حالم ازم پرسیده بودن😐 اگه نمی‌گفتم یادش می رفت که نخ بخیه سرکلاژ رو بکشه. خلاصه رفتم ریکاوری از اون طرف خانوادم منتظر منو بچم بودن. شوهرم صدای گریه یه نوزاد رو شنید. از پشت در گفت این بچه منه. خواهرم خندید به شوخی گفت از کجا معلوم این همه بچه... که در بار شد و گفتن آقای فلانی اینم دخترت🤭😍 بچم رو بردن دستگاه... فقط شوهرم دیدش... با این که ماسک داشت ولی چشماش باز بود.

اینم عکسش



بارداری زایمان بارداری