مستقل بودن وجود داره
ولی کار ب کار هم نداشتن امکان نداره
این ب شعور خانواده شوهر بستگی داره
من سه سال و نیم بودم.. با حیاط و راه پله مشترک. تا مرز جنون رفتم هیچ زندگی ای نداشتم انگار تو خیابون بودم ، چون به همه چیزمون کار داشتن همه چییی. الان چند ماهه مستأجریم بازم دخالت میکنن ولی خیلییی بهتره از اون زندان
من...مادرشوهرم تا دعوت نکنیم اصلا نمیاد خونمون ماام همینطور ...فقط میریم سر میزنیم... به رفت و آمدامون اصن کاری ندارع خداروشکر 🙂
ما دیوار به دیوار هم هستیم با مامانم اینا هم تو یه کوچهایم
واقعا هم کاری بهم نداریم با اینکه رفت و آمد زیاده و تقریبا هرروز همو میبینیم
نه ما دخالت میکنیم ن اونا
چی میخریم کجا میریم چقدر میخریم و و و ...
جایی ک نیازه درجریان باشن میگیم در غیر اینصورت نه
البته اینم بگم شوهرم از دوران نامزدی اجازه نمیداد مادرش زیاد کنکاش کنه تو هر مسئلهای منم مثل خودش رفتار کردم برای همین اجازه چنین کاری و به خودشون نمیدن
مستقل هستم...ولی باز فوضولن دیگ ...وای پنجشنبه ها بچه ها خواهر شوهرم رومخن انقد ک صداشون میاد از پایین🫠
وای فکر اینک بخام باهاشون تو ی ساختمون باشم دیونم میکنه😂تجربخ زنذگی باهاشون داشتم اگ خونمو جدا نمبکردم قطعا الن تیماذستان بودم😵💫
هرکار کنی بازم خونواده شوهر سرشون تو باسن ماست☺️
من ۴سال طبقه پایین خونه پدر شوهرم میشستم اجاره و پول پیش هم ازم نگرفت خودم هروقت دوس داشتم میرفتم میومدم یاد ندارم حتی بی اجازه در هم بزنن دختراشم میومدن بهم زنگ میزدن ک بیا بالا 😂
اینطور چیزی اصلا ممکن نیست
مستقل نمیشه موند، از رفت و امد باخبرن از مهمونیات باخبرن. با کی بری چه زمانی بری، همه رو میدونن.
۸ سال تو یه ساختمون بودیم ۲ ماهه جدا شدم راحت شدم ازشون
مستقل هستم ولی به هر کارمون کار دارن
من چند سال همین شکل زندگی میکردم اما با برنامه و دعوت رفت و امد داشتیم. خودشونم سالی یبار طبقه ی من میومدن. اما همینشم خیلی دوست نداشتم و الان احساس بهتری دارم. دوری و دوستی همیشه بهتره.
بستگی ب شوهر آدم داره ک اجازه نده تو زندگیمون دخالت کنن..
تازه بدتر از اینکه تو ی ساختمان باشیم اینکه خواهرشوهرت زن داداشت باشه اونوقت تمام سر و راز های خودت و خانوادتو جار میزنه و اصلا آرامشی نیست تلخترین تجربه من ...اگ ب اون بد میگذشت باید ب منم بد میگذشت خدا اون روزا هیچ وقت برنگرده😟
به نام خدا
نه مادر شوهر دارم نه پدر شوهر کنار خونه ی برادر شوهر هستم اجازه دخالت به هیچکس ندادم و نمیدم و شوهرمم نداده و نمیزاره اصلا در ارامش بسر میبرم
من از اول طبقه ی پایینشونم ولی خدایی تا الا کاری ب کر هم نداشتیم ولی وقتی آرن گریه میکنه سریع زنگ میزنه میگ چیشده چرا گریه میکنه گاهی این رفتارش میره رو مخم یا جوابشو نمیدم یا اینک برمیدارم میگم بچست دیگ
ولی از اول رفت و امدم رو محدود کردم ن زیاد میرم ن میان البته تا وقتی ک دعوت نکنم نمیان اونا
بعد زایمان یاد گرفته بود کلید مینداخت میومد پایین یه تشر حسابی اومدم دیگ تکرار نکرد کلید رو هم برداشتم از دسته کلیداش
ما تویه ساختمونیم مستقل ولی کار دارن شوهرمو یاد میدن همش خونه مادرم میرم باید جواب پس بدم مادر شوهرم عزا میگیره که چرا میرم پسرش تنها میمونه
تو ی ساختمونیم اما هم مستقلیم هم ب کار هم کار نداریم در کل خانواده همسرم ادمای خوبین اما همون اوایل چندبار بدون اجازه کلید انداخته بودن اومده بودن تو خونم دفعه اول چیزی نگفتم فقط رسوندم بهشون ک میدونم اومدین دفله دوم با پدرشوهرم سنگین شدم و نشون دادم ک ناراحت شدم دفعه سوم به روی برادرشوهرم اوردم ک بدون اجازه اومدی و اگ میخواستی بیای بهم میگفتی و میومدی و دفعه چهارم چنان دعوایی با همسرم کردم و دلگیریی ازش شدم ک تو این ۱۰ سال نداشتم و گفتم یا کلید میگیری ازشون و پاشون و میبری یا تموم دیگ تو دل من جایی نداری من تو خونمونمپدرم بدونه اینک بم بگه تو اتاقم نمیومده....کلیدو با احترام ازشون گرفت ی مدت باهاشون سر سنگین شدم بعد باز اوکی شدیم و دیگ از اون ب بعد هیچ وقت اجازه ندادم بدونن کجا میرم یا کی میاد خونم هر سوالی میپرسیدن یا سربالایی بهشون جواب میدادم یا خودمو میزدم ب نشنیدن یا جوری جواب میدادم ک مگ فضولی دیگ اینطوری کم کم همچی خوب شد
ما تو یه خونه دو طبقه هستیم .شوهرم رفت آمد ندارع دوسال با هم همسایه طبقه پایین حرف نمیزنم که میشه برادر شوهرم
مادر شوهرم و مادرم همسایه ان از قدیم من میگم خیلی بده همش امار ادمو دارن همش فضولی میکنن همش میاد مادرشوهرم خونه مامانم ک بچه ببینه من خیلی ناراضیم وای ب حال اینکه خودم باهاشون زندگی میکردم،البته چون مادر شوهرم ازخود راضی و جنس خرابه عوضی و پدرشوهرمم خیلی فضوله
من هستم...از روز اول نامزدی تا یعد چن سری بحث بود شوهرم تو روشون وایستاد گف تو زندگی من دخالت نکنین
..دیگه اصن کار ندارن
جن که نتونستم منتظرم جنگ تموم شه خونه بگیرم
من
شوهرم از اول اصلا اجازه دخالت ب خانوادش نداده درکل قبل ازدواجم مستقل بوده ب خانوادش هیچ وابستگی نداره
خواهرشوهر کوچیکم با بالای مادرشوهرش میشینه تازه عروس ولی با حیاط جدا . میگه بدون دعوت نمیرم تا دعوت نکنم نمیان
مننن🤐🥰
من من 🙋🏻♀️
مستقل هستم
هر جاری تو یه طبقه
ولی کلا خاک تو سرشون
کلا سرشون تو زندگی ماست😒😕
تقریبا من
من با خواهرشوهرم تو یه ساختمونم خوبه اخلاق خودش بچه هاش یکم بهمه چیز بکار و فضولا میخوای بخوابی یهو میان تو میخوای ب ک ن ی میان میخوای دعوا کنیم میان ایناشو حذف کنی بقیش خوبه باخواهرشوهرم خیلی راحتم
مگه ممکنه عزیزم
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.