خلاصه منو بردن دم در گفتن همسر مامانت پشت درن منم اشکام پاک کردم لبخند زدم و دردامو فراموش کردم چون مامانم به شدت دلنازک و جوشیه
البته مادره دیگه
در باز شد مامانم از ته سالن منو دید انقد گریه کرده بود شده بود لبو اشکااا شر شر
میدویید سمتم مامان قریونت برم فدات شم بچم چیکارکردن شوهرمم اومده با چشای قرمز از گریه میخنده منو دلداری میده
منم بالبخند انگار چیزی نشده
گفتم نه مامان درد نداشتم که میبرنم سز من اصلا دردی نداشتم گریه نکن نیم مین دیگه با ی کوچولو پبشتم تموم شد ووووو پشمای خدمه که منومیبرد ریخته بود تااسانسور باهام اومدن من رفتم داخل در بسته شد
و دوباره دردا و اشکا شروع شد ویلچرم عوض کردن سوندو سرمم دستم بود
ی اقایی بردم تو پذیرش قسمت سز گفت ببرمش اتاق گفتن نه دکتر بیهوشی نیست😐😳😳😳😳😳
قیافه من که مثل چی میترسیدم برم گردونن پایین
ی ادم چقد میتونه بدشانس باشه
خلاصه زنگازنگ گرفتن تا دکترو پیداکردنو برنم تو اتاق سز دکتری که پایین بود گفت باید سز شم
با ی دکتر دیگع و دوتا پرستار و اقا که متخصص بیهوشی بود

۵ پاسخ

وای دختر الهی چه قدر درد کشیدی

منم زایمان اولم همینجوری بود😭😭

وااای چه پرسنل الااااغی
چقدررر اذیتت کردن
احمقا نمیدونستن وقتی کیسه آب رو زدن اینقدر نباید بچه توی خشکی بمونه؟

چ زجری. دادن بهت😑🤦🏻‍♀️

کدوم بیمارستان بودی؟؟

سوال های مرتبط

مامان بچه مامان بچه ۴ ماهگی
مامان شکوفه گیلاس مامان شکوفه گیلاس روزهای ابتدایی تولد
پارت ۵
نمیدونم چی شد هیچی نفهمیدم مامانم اومد کنارم خودش کمک‌کرد منو گذاشتن رو تخت سریع بردنم اتاق عملو گفتن شوهرش بیاد ببینتش اکسیژن بهم وصل بود و گریه هم میکردم فقط دستم به دستش رسید و دیدم تو اتاق عملم
و بی حسی زدن هی میگفتم لطفا شونه هامو بگیرید دردم میاد نپرم
که دکتر بیهوشی گفت نترس بیحسی رو که زد هیچی نفهمیدم
با توجه به تجربه کرتاژ و آمپول بیحسی که سال قبل داشتم میترسیدم از بیحسی که دیدم‌نه دستش سبک بود و دردی نداشتم
و گفتم بیحس نشدم گفت شدی درد ی حس نمیکنی
سریع کارامو کردن
همون موقع حالت تهوع گرفتم و بالا آوردم که دکتر گفت بهش گفتم چیزی نخوره مامانش میداد
با خودم گفتم از کجا میدونستم اتاق عملی میشم ساعت ۱۲:۱۵ دقیقه پسرم دنیا اومد
صدای گریه اشو که شنیدم شروع کردم گریه کردن که دکتر دعوام کرد گفت گریه نکن شکمت تکون میخوره
بچه رو ندیدم فقط دستم به صورتش خورد بردنش
و ماساژ شکمی و و بخیه و خلاصه بردنم ریکاوری و و بعدم بخش و شبم بیمارستان موندم
مامان آرمان مامان آرمان ۹ ماهگی
پذیرش پول رو پرداخت کردیم به مبلغ ۲۲۵۰۰ بیمارستان موسی بن جعفر
من با همسرم خدافظی کردم با کلی نگرانی اینا از هم جدا شدیم با مادرم رفتیم بالا و باید توی نوبت میموندم تا صدا بزنن
و بالاخره نوبتم شد و منو صدا زدن رفتم سریع گفتن لباساتو در بیار لباس بیمارستان تنم کردن بعد سوند وصل کردن که اصلا درد نداشت انقد میگفتن درد داره انقد استرسشو داشتم
هیچی دیگه گفتن بیا بشین روی ویلچر نشستم بردن اتاق عمل
و دکترم هنوز نیومده بود من نشستم منتظر دکترم ساعت۹.۱۰ دقیقه بود دکترم اومد و سریع منو بردن داخل اتاق سریع انژوکت رو وصل کردن
بعد گفتن بیشین روی تخت دکتر بیهوشی اومد دوتا خانم شونه های منو محکم گرفتن و این اقا که دکتر بیهوشی بود قشنگ داشت باهام حرف میزد توضیح میداد چیکار قراره بکنه منم خودم اماده کردم و دیدم یک چیزی کشید که خنک شدم و کمرمو فشار داد
امپول رو فرو کرد داخل کمرم منو یک لرزی از ترس گرفت که نگو بعد قشنگ حس کردم خورد به اون رگ داخل نخاع داغ شدم درازم کردن دستامو بستن
و داشتن می‌شمردند خانم دکتر گفت پاهاتو تکون بده نمیتونستم سنگین شده بودن ولی حس داشتم میشکون میگرفت از شکمم حس میکردم
دکتر بیهوشی رو صدا زدن اومد یک بیهوشی با دز پایین زد و من اصلا دیگه متوجه هیچی نشدم فقط با صدای پسرم چشمام باز شد و گفتم پسرمو بدین ببینم اوردن جای صورتم واییی انقد ناز بود که نگو ساعت ۹.۲۵ دقیقه اقا آرمان بدنیا اومد
مامان رها😍✨ مامان رها😍✨ ۷ ماهگی
پارت سه
ساعت نه شب بود و حال من به شدت خراب از یه طرف درد زایمان از یه طرف فشارم پایین از یه طرف اون امپول فشاره که واقعا افتضاح بود واقعا داشتم احساس میکردم که چشمام داره درمیاد از زور فشار
خلاصه ماماهمراهم دوباره ورزش یادم میداد و میگفت امجام بده منم باهربدبختی بود انجام میدادم ساعت نه و نیم به من گفت بخاب معاینه کنم وقتی معاینه کرد یه اب گرمی ازم اومد و یدفعه ماما گفت وااای مامان بچت کلی مدفوع کرده چقد ابت سیاهه من داشتم از استرس میمردم با گریه میگفتم الان چی میشه بچم چی سالمه توروخدا چیکارکنم الان بچم حالش خوبه اونم اومد گفت نگران نباش داریم میبریمت سزارین منو سریع حاظر کردن سوند و وصل کردن و اصلا درد نداشت و منو با ویلچر بردن اتاق عمل دقیقا دو دقیقه به ده شب رسیدیم پایین همراهامو صداکردن دیدم مامانم و خواهرم و همسرم بدو بدو اومدن منم فقط گریه میکردم و داد میزدم از درداونا منو دلداری میدادن بغلم میکردن تا بلکه اروم بشم رسیدیم به اتاق عمل و من خداحافظی کردم رفتم تو اتاق عملو دراز کشیدم رو تخت از زور درد و استرس هی میگفتم کی دکتر بیهوشی میاد😅 میگفتن الان میاد دکتر اومد و منو بیهوش کرد....
مامان آنیا👶آیکان👶 مامان آنیا👶آیکان👶 ۹ ماهگی
☆ادامه تاپینک روز زایمانم:
۴.وقتی منو به ریکاوری بردن بدنم داشت میلرزید و اشکام سرازیر بود.چشام داشت میسوخت و کل بدنم درد میکرد.اونجا هم حالمو چک میکردن و شرح حال مینوشتن.ساعت ۲ بود که ریکاوری بودم ولی چون اونجا منتظر موندم و وقت ملاقات شد منو منتظر گذاشتن و به بخش ندادن تا وقت ملاقات تموم بشه.یکی از پرستارا گفتش که اینو بدین برن ملاقاتی زیادی داره که همشون منتظرن ولی گفتن نمیشه اونجا فهمیدم همه اومدن و منو هم بردن جلوی ورودی بخش عمل که از اونجا دیدم نمیدونم چرا حس گریه بهم دست داد و به زور خودمو نگهداشتم.در که باز شد خاله همسرم اومد و لباسای بچه هارو دادم و با خودش برد.از پشت ورودی داشتن نگاه میکردن که در باز شد و همسرم،مامانم،بابام،مادرشوهرم اومدن داخل و من گریه کردم ولی دست خودم نبود اوناهم گریه کردن همسرمم داشت دلداریم میداد که گریه نکن منم گریه میکنم تو گریه کنی من میمیرم که با حرفش بیشتر گریه ام گرفت که پرستار بیرونشون کرد و گفت فشارش بالا میره.بعد چند دقیقه بود که پرستار شکممو فشار داد و منم با درد گریه ام گرفت و بیرون دادن منو بازم تا وقتی که منو تا اتاق بخش ببرن گریه کردم و همه هم دلداریم میدادن و میگفتن اشکال نداره حال بچه ها خوبه ولی من نمیدونم چه حسی بود که نمیشد گریه نکرد ولی همسرم تو هر حالی پیشم بود و باهام همراهی میکرد.ساعت ۴ بعد از ظهر بود که به خش منتقل شدم.
مامان فندق کوشولو🥥🤎 مامان فندق کوشولو🥥🤎 روزهای ابتدایی تولد
سزارین پارت 3
خلاصه بهم گفتن که دکترت عمل ندارع امروز وای من و میگی آنقدر حالم بد شد یعنی قبلش اصلا استرس نداشتم وقتی دیدم همه عمل شدن و رفتن ریکاوری و من موندم خیبی استرس گرفتم
یکی از پرستارا گفت که فعلا بیا کارات و انجام بدیم شاید دکترت اومد خلاصه کارا پذیرش و انجام دادن موقع سوندشد
با چیزایی که از سوند شنیده بودم تو گهواره میگفتن اصلا اینطوری نبود خیلی خیلی خیلی راحت بدون هیچ دردی فقد یکم سوزش داری اونم اولش
بعد ی سروم برام وصل کردن تموم شد بازم دکتر نیومد دیگه همسرم و همراهام خسته شده بودن رفتم به پرستار گفتم که باهاش تماس بگیر
دیگه زنگش که زدن گفت داره میاد
ساعت 13.30 دقیق اومد
منم همراه با ی پرستار رفتم تو بخش اتاق عمل واااای چ حسی چقدر اون روز و دوست داشتم چقدر همه چیز برام جالب بود
وارد اتاق عمل شدم ی تخت وسط اتاق کلی چراغ بالاسرش
ی پرستار داشت وسیله ها رو آماده می‌کرد دکتر بیهوشی اومد که آقا بود خدا خیرش بده عالی بود کارش
کمکم کرد نشستم سر تخت گفت پاهاتو دراز کن یکم خم شو منم همین کارو کردم دیدم یهو پای سمت راستم انکار بهش برق وصل کردی خیلی بد بود انگار رگت کش اومده ی حسی بود پای سمت چپم بیحس شده بود ولی راست نه
ب دکتر گفتم من بی حس نیستم (خودم قبل از عمل حسم گفته بود بی حس نمیشم و دوباره باید برام با دوز بالاتر بزنن )که همونم شد
دکتر بیهوشی و دکتر خودم تعجب کردن گفت پاهاتو بده بالا ببینم میتونی راست و دادم بالا ولی چپ نمیشد .....
مامان دلانا مامان دلانا ۱ ماهگی
پارت دو

بعدش تختمو عوض کردن و منو بردن توی آسانسور، بردن اتاق عمل.

توی اتاق عمل، ساعت هشت‌ بود که رفتم. دکتر بیهوشی اومد و بهم گفت: «تا می‌تونی خودتو شل نگه دار.» منم باهاش همکاری کردم. واقعاً دردم نیومد و چیز وحشتناکی نبود. تا می‌تونید با دکتر بیهوشی همکاری کنید که بعداً به مشکل نخورید، چون قسمت بیهوشی خیلی مهمه.
پاهام داغ شد و دیگه حس نداشت ک عمل شروع شد

یه پرده جلوم بود که اصلا ندیدم دکتر چی کار کرد ساعت هشت و ده دقیقه بود که دخترم دنیا اومد. چیزی اصلا احساس نکردم فقط میخواستن بچه رو در بیارن یکم ام فشارم دادن، اون فشارا رو یک کوچولو احساس می کنم ولی درد خاصی نبود. تنها مشکل که تو اتاق عمل داشتم این بود که گلو مو بینیم کاملا کیپ شده بود خیلی به سختی صحبت می کردم، بعد دیگه صدای دخترم اومد لباس پوشوندن آوردنش، چسبوندنش به لپم بعد بچه رو بردنو خودشون شروع کردن به بستن شکمم. تقریبا یک ربع به ۹ بود تموم شدو داشتن بخیه میزدن کلا توی اتاق عمل هیچی دردی احساس نکردم، فقط همون اذیته بابت گلو گرفتن بینیم بودش. بعدش هم منو بردن ریکاوری. توی ریکاوری تقریبا دو ساعت نگه‌م داشتن. میلرزیدم تو ریکاوری دستام و بدنم میلرزید خیلی. ک گفتن طبیعیه هیچکس منو ندید اون موقع نه شوهرمو دیدم نه بچه رو دیدم. بعدش که از ریکاوری ام داشتم میبردنم، ساعت ۱۱ شب بود بچه رم با تخت اوردن کنارم بردن تو بخش شوهرم تازه منم اونجا دید ولی شوهرم میگه که بچه رو بهش نشون داده بودن ه