۹ پاسخ

بیخیال باش اووووووه تا آینده
بزار هر وقت دخترت عقلش رسید بهش حفظ حریم خصوصی و ... یاد بده خودبخود جواب مادرشوهر تو میده

وای عزیزم خودتو با این حرفا اذیت نکن یه چیزی میگن حالا بزرگترن دیگه ، بچه های این دوره زمونه بزا بزرگ شن خودشون برا آینده شون تصمیم میگیرن تا اینا بزرگ شن مامان بزرگ هفت تا ...... پوسونده

اتفاقا مادرشوهرمنم یه سری برگشت به پسرمن تو نوزادیش بود برگشت گفتش که امیرسالار کی مامان بزرگ بشی دخترعموتو بگیری؟.
منم برگشتم گفتم به زبون مثلا پسرم.
پسرعمو بزرگم هستش اون سنش بیشتر تا من بخام بگیرم دیگ دهنشو بست و دیگ اصن حرفی ام نزدش.
بهش بگو دیگ مامان نسل قدیم نیستش اینا خودشون بزرگ بشن خودشون انتخاب میکنن اصن منتظر ما نمیمونن که ما براشون انتخاب کنیم.

شوخی می‌کنه رو دوست داشتن میگه اینا بزرگ میشن خودشون براخودشون انتخاب میکنن بابا غمت نباشه نشنیده بگیر

خب بگو از حالا هی شوهر شوهر نکنید تو‌کوش بچه من دخترم میخاد درس بخونه کار کنه براخودش کسی بشه وقتی بزرگ بشن هرچی‌قسمت بشه همون میشه
بده از حالا هی بگن بچه تو فکر میفته وقتی بفهمه

خانواده شوهر منم ب دختر خواهر شوهرم میگن نامزد آروین همینجوری شوخیه جدی نگیرید

کلا بی فرهنگیه بچه هارو بهم میچسبونن این بااون ازدواج کنه چیپههه

مثاسفانه منم این مشکلو با گاوای طایفه شوهرم دارم ولی مادرشوهرم نمیگه شوهر خواهرشوهرم بزرگم هرسری میبینه پسر من از بچه خواهرشوهر کوچیکم بزرگتره دوماه میگه نامزدت نامزدن فلان

آخرشو عموش میبره یعنی چی

سوال های مرتبط

مامان قَندَم☁️♥️ مامان قَندَم☁️♥️ ۶ ماهگی
مامان آوینا مامان آوینا ۱۱ ماهگی
جاریم بچه مو برد خونشون یه دقیقه نکشیده دیدم دخترم گریه میکنه باز آورد داد ، برادرشوهرم به مادرش گفته بچه رو انقد نذاشته زمین بچه همین که اومد خونمون 😫اینطوری گریه کرد ، شکلشو مادرشوهرم در می‌آورد حالا نمیدونم حتما برادرشوهر هم اونطوری ادا در آورده ، خلاصه چی بگم بهشون ؟ مادرشوهرم میگه الان دیگه تو رو میشناسه بچه میبینی هر جا میری دنبالت نگاه میکنه یکم بده این و اون نگه دارن اینطوری نباشه ، خواستم بگم نه پس بچه ام منو دوست نداشته باشه شما ها رو دوست داشته باشه
چیزی نتونستم بگم ولی هر کی ازم یه کوچولو انتقاد میکنه اعصابم خورد میشه
به نظرتون اونا درست میگن یا من حق دارم؟ مامانم میگه بچه ات از اول اگه به این و اون عادت کنه بره این ور اون ور دیگه بزرگ شد نمیتونی جمعش کنی ، تو یه ساختمون هم هستیم با قوم شوهر اصلا نمیخوام عادت کنه به رفتن به خونه شون ، ولی از طرفی هم خودمم اذیت میشم مخصوصا الان که داره دندون در میاره نق نقو تر شده، از اول هم که به خودم چسبیده چون هم شیر خودمو میخوره حتی تا حالا پیش مامانمم نذاشتمش برم جایی اصلا بدون من نمی مونه
دو سال هم از دانشگاه مرخصی گرفتم نمیدونم بعد تموم شدن مرخصی میتونم برگردم یا نه بستگی به شرایط دخترم داره ولی خب خودمم دوس ندارم چند تربیتی بشه فوقش میذارمش تو مهد البته شهرمون کوچیکه نمیدونم مهد خوب داره یا نه
نظرتون بگین و بگین چیکار کنم انقد همه چی بهم بر نخوره الان از اون انتقاد برادرشوهر عصبی ام
پوشک شیر خشک شیر مادر رفلاکس کولیک
مامان عدس کوچولو مامان عدس کوچولو ۱۱ ماهگی
سلام مامانا
امروز مادرشوهرم از مشهد اومده بود رفته بودیم دیدنش
قبل رفتن همسرم گفت مهمون هم دارن منم صورتم پر بود گفتم برم آرایشگاه دخترمو گذاشتم پیش مامانم رفتم نیم ساعته برگشتم دخترم خیلی آدم اجتماعی هست بغل همه میره خودم اینطوری یادش دادم تا جایی رفتیم اذیتم نکنه ولی اگه منو نبینه بیام پیشش میچسبه به ول نمیکنی اومدم خونه مامانم دیدم قشنگ داره بازی میکنع ولی تا منو دید گریه کرد حتی لباس هاشو بغل پوشوندم رفتم خونه مادرشوهرم عمه های همسرم هم اونجا بودن مادر شوهر اومد دخترمو بگیره دخترم محکم منو گرفت اینم حرص گرفت بچمو کشید بچم انقدر جیغ کشید انقدر گریه کرد قرمز شد من دنبال مادرشوهرم که بده آرومش کنم اونم هی میگه نه الان آروم میشه برد اتاق گوشی نشونش داد عروسک بچم همینطوری جیغ میکشید منم هولش دادم از حرص بیش بقیه گفتم میبینید که آروم نمیشه بچم خودشو کشت البته اینم بگم هی میگم لطفا بده آرومش کنم نمیداد قهر کرد باهامون نیم ساعت چهل دقیقه دیگه دخترم قشنگ بغل همه میرفت بغل عمه های همسرم پدر شوهرم قشنگ بازی میکرد مادرشوهرمم دیگه از حرصش به دخترم نگا هم نکرد من ظرف هارو شستم سفره رو جم کردم اصلا تشکر نکرد اومدیم خونه رسیدیم زود به همسرم زنگ زده به بچه گفتید من دشمنشم یا زنت فقط میخواد من پیش بقیه خراب کنه