۳ پاسخ

تولدت مبارک عزیزم😘🥰
امشب باید شمع تولدت رو به نیت زندگی‌خوب برای همه ی نینی ها فوت میکردی
حقیقت اینه که با استرس داشتن در دنیای منو توعه مادر هیچ اتفاقی در دنیای‌واقعی نمیافته
به امید روزای بهتر🌿💚

امروزم تولد شوهرم بود خخخخ

تولدت مبارک عزیزم منم چندروز پیش تولدم بود و همینقدر بی حس بودم حتی دوس نداشتم شوهرم برام کیک و‌کادو بخره دوس داشتم اصلا یادش بره

سوال های مرتبط

مامان نلین مامان نلین ۸ ماهگی
اولین شب تولدیه که خوشحال نیستم، ذوق تولدم رو ندارم و نشستم دارم گریه می‌کنم…
درسته که توی این سال، شیرین‌ترین حس دنیا، یعنی مادر بودن و داشتن دخترم رو تجربه کردم، اما بین تمام ۲۷ سال زندگیم، امسال سخت‌ترین سالی بود که گذروندم.
گریه‌های بی‌وقفه‌ش برای من طاقت‌فرسا بود…
روزها و شب‌هایی که نمی‌دونستم چطور آرومش کنم، خستگی‌ای که تمومی نداشت و خودم که هر روز بیشتر از قبل خسته می‌شدم.
با تمام وجودم دوستش دارم و مادر شدنم یکی از شیرین‌ترین اتفاق‌های زندگی منه، اما حقیقت اینه که این سال خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم سخت بود.
امسال بیشتر از اینکه منتظر رسیدن روز تولدم باشم، خوشحال بودم که روزها دارن می‌گذرن…
امیدوارم سال جدید زندگیم مهربون‌تر باشه.
امیدوارم سهمم از روزهای آینده، آرامش بیشتری باشه، لبخندهای بیشتری باشه و شب‌هایی که به جای گریه، با دلِ آروم بخوابم.
امیدوارم دوباره برای زندگی و برای خودم ذوق داشته باشم.
مامان Avina مامان Avina ۱۱ ماهگی
امروز با دختر شش‌ماهه‌ام در یکی از کوچه‌های یک محله قدیمی و ساده قدم می‌زدم. جلوی خانه‌ها چند بچه قد و نیم‌قد با پاهای برهنه و لباس‌های خاکی بازی می‌کردند؛ با صورت‌های نشسته و خنده‌هایی که تمام کوچه را پر کرده بود.

درِ یکی از خانه‌ها باز بود. دختربچه‌ای حدود یک‌ساله جلوی در نشسته بود. از سر کنجکاوی نگاهی به داخل انداختم. مادرش کمی آن‌طرف‌تر نشسته بود و به نوزادی که تازه به دنیا آمده بود شیر می‌داد. خانه ساده بود، زندگی بی‌تجمل و بی‌امکانات؛ اما روی لب‌هایش آرامشی بود که انگار هیچ عجله و نگرانی‌ای در دنیا نداشت.

همان‌جا با خودم فکر کردم…

من در دنیایی زندگی می‌کنم که پر از توصیه و هشدار است؛ پر از «مواظب باش» و «مبادا اتفاقی بیفتد». آن‌قدر که گاهی چندبار کنار گهواره می‌روم، فقط برای اینکه مطمئن شوم دخترم نفس می‌کشد.

اما آن مادر، با دو بچه کوچک در خانه‌ای ساده و با کمترین امکانات، آن‌قدر آسوده نشسته بود.

و همان‌جا در دلم این سؤال شکل گرفت:

کدام درست است؟این همه نگرانی من…

یا آن همه آرامش در دل زندگی‌ای ساده ؟