دیشب خیلی شب سختی بود ،حتی بچه هم آروم نبود و تا صبح پدرم سوزوند و خودم از لحاظ روحی خود مرگ
تمام روزهای تلخ برام مرور شد و واسه جان های از دست رفته اشک ریختم و آرزو کردم کاش منم تو اون شب ها رفته بودم و روزهای بعدش و نمیدیدم ، بنظرم سختترین حس دنیا احساس عجز و ناتوانی و زور زدن برای پیدا کردن حقیقته
انقدر گریه کردم و اشک ریختم تا منطق مغزم اومد وسط و گفت پاشو که دیر و زود داره ،سوخت و سوز نداره ،بالاخره تو هم میری ،پاشو تا وقتی فرصت هست زندگی کن که چاره ای نداری
خلاصه تا چشمام باز کردم رفتم دوره ای که همیشه براش ذوق داشتم و پول جمع میکردم خریدم و تو دلم یه جوونه کاشتم🌱
از دیروز مدام میخونم ((الا بذکرالله تطمئن القلوب )) و عجیب دلمو آرومتر میکنه این جمله ، خدایا من که بنده ناچیز و ناتوان توام خودت خیر و برکت قسمت مردم کشورم کن



فرزندپروری شیر خشک گریه بچه نق نق بچه جیغ بچه بدغذا تغذیه بدخواب لجبازی خواب بچه بارداری پوشک جیش پی پی شیرخشک

تصویر
۷ پاسخ

واقعا دیشب شب سختی بود
هم دلم میخواست تکلیفمون روشن بشه هم وقتی بچه هامو راهی اتاق خواب میکردم ازشون دل نمیکندم💔
خدا میدونه تا صبح نتونستم بخوابم از فکر و خیال
چجوری بعضی مادرا از بچه هاشون دل کندن و گذاشتنشون توی قبر؟
چجوری بعضی مادرا حتی جنازه بچه هاشونم ندیدن و تونستن زنده بمونن و واسه عزیزشون عزاداری کنن؟
کاش خدا خیلی زود نتیجه کارامونو بهمون نشون بده

چقدر غمگینم....برای جان های ازدست رفته...برای خانواده هاشون..خانواده هاشون...💔انگار توی دل تاریکی کور سوی امیدی ایجادشده بود و حالا اونم کور شده💔

الهی بگردم برای حالت😔😔😔
خوب کاری کردی مهسا که واسه خودت یه مسیر روشن انتخاب کردی.. الهی که بهترینها برات اتفاق بیوفته همیشه امید تو دلت باشه🥰🥰🥰🥰

ولی انکار بین مرگ و زندگی همش دست و پنجه نرم میکنیم خوش به حال کسایی که امید به این آتش بس دارن و استرسشون کم شده ....
کاش من میگم فقط تو این شرایط بچه نداشتم همین.

اونموقع خیلی راحت مثل قمار باز ها میگفتم به تخ.... 😁و می‌نوشتم منتظر ببینم دنیا به کدوم سمت من رو می‌بره
این رو نمتونم بگم الان و دارم سکته میکنم .....

بهترین کارو کردی گل

من بعد فوت بابام دقیقا تا دو سال همینجوری بودم.چقد این حس منو برد تو اون سالها،دلم گرفت

راسش منم که نه ینی همه توهمین حال بودن دیروز
انیلو گذاشتم توماشین بی هدف شروع کردم کوچه پس کوچه رفتن و توفکر بودم
دقت کردم دیدم همه تواین خیابون خلوتی ک اصن مسکونیم نیس باسرعت ده تا بیس تا اروم و توفکر دارن میرن
انگار همه مثل هم بودن
خیلی برام جالب بود وقتای دیگه اینجارو شصت تامیرفتی بوق میزدن بری کنار ولی کنارم جلوم پشتم کلا اکثرماشینا همینطوری انگارزده بودن بیرون مث من
درنهایت باخودم گفتم من برای این زندگی کم نجنگیدم کم سختی نکشیدم ک الان بخوام ماتم بزنم و بشینم
باید ادامه داد...
چ دوره ای گرفتی؟

سوال های مرتبط