۲۰ پاسخ

بگووووو اصلا کوتاه نیا بعد شوهرت بفهمه برای خودت بد میشه تو رو مقصر میدونه تو رو بد میدونه بگی بهشا

ببین عزیزم تو باید اول از همه به شوهرت بگی خب باید بگی چون اگه تو نگی یه زمانی میرسه اونا اسم ناپاکی روتو میزارن میگن تو خونه اینجور می‌گشت اینجوری بود
بعدشم بگو تا وقتی که خونه جدا اجاره نکنی یا نگیری من میمونم خونه پدرم و این کارو بکن حتی اگه یکسال طول بکشه خونه پدرت چشه که هنوزم اونجا میمونی به حرف مادرشوهرم گوش نکن بگو یا تونه بگیرین برام یا میرم بیرون آبروتونو میبرم

عزیزم بهترین کار اینه بگی.
گول اون ننه عنترشو نخور
شاید بعدا همه چیو عوض کنن بگن تو داشتی این کارو میکردی
هواست باشه

🤔🤔🤔🤔🤔

بنظرم تا خودتو بد نشون ندادن الان زنگ بزن بگو
یهو دیدی مادر شوهرت زنگ زد دروغی به شوهرت چیزی گفت
حتمااا الان بهش بگو

حتماااا بگو

بابات باید از همون اتفاق اول قبول نمیکرد برگردی باید از همون موقه خونت و جدا میکردی

به شوهرت اگه نگی برا خودت بد میشه.. خدا نکرده اگه یه مدت دیگه یجا گیر افتادی و بهت تجاوز شد ، همین مادرشوهر و شوهرت میگن مشکل از توعه ، تو دلت میخاسته و رفتی طرفشون .. خریت نکنی که به شوهرت نگی!! وقتی اومد ، برید بیرون بهش بگو حتما

چی کثافتن اینا خانواده بی بند و بارین
خودتو نجات بده از اونجا دختر وقتی بابای خرش اونجوری باشه معلومه کره خرشم مث خودش میشه
باز خوبه شوهرت خوبه و پشتته برو خواهر خودتو زندگیتو از دست این کثافتا دور کن

الان که داری میری خونه پدرت تا شوهرت برنگشته برنگرد اگرهم برگشت بگو هرموقع خونه جدا گرفتی میام من نمیام پیش هیزها

چه کثافتی پدرشوهرت ببخشید اعصابم خراب شد عروس یعنی دختر اون خونه هیچ فرقی نداره

درخواستمو قبول کن گلم

به شوهرت بگو واز خونه اونا برو پاتو دیگه اونجا نذار قطع ارتباط مطلق

وای اره بگو به شوهرت حتماو تا میتونی دورشو ازون خانواده

بگوووو حتما بگوووووو
ی وقت این اشتباه و نکنی که نگی

افرین‌ بگو
یعنی چی تو‌ اونجا هیچ امنیت نداری
بگو بزا تورو از اونجا ببره جای دیگه یه خونه ای چیزی اجاره کنه
یا بگو اگ اینجوری میرم خونه بابام😑😑

اگه نگی اتفاق بدتر پیش بیاد میوفته تقصیر خودت
برو قهر خونه پدر مادرت
بگو یا خونه جدا بگیرن یا بر نمیگردی
چطور میتونی با ی خونواده نجس زندگی کنی

چی شده؟

محلش نذار حتما بگو به شوهرت حتما

آفرین جواب خوبی بود 👌🏻

سوال های مرتبط

𝒁𝒂𝒚𝒏𝒂𝒃🦋 𝒁𝒂𝒚𝒏𝒂𝒃🦋 قصد بارداری
شوهرم پریشب ی سفر ضروری پیش اومد براش و نصف شبی رفت الانم خونشون هستم .
برادر شوهر کوچیک که ۱۴ سالشه تقریبا
دیشب بیدار بودم تا اذان صبح بعدش اومدم بخوابم ساعت ۶ اینجوریا بود خواستم لباسامو عوض کنم ولی گفتم نه بذار با پیراهنم بخوام حوصله ندارم دراز کشیده بودم یدفعه که دیدم یکی داره از بالای پنجره در اتاق منو نگاه میکنه که دیدم همون برادرشه واااای سر جام لرزیدم یاد اون روز افتادم زود پا شدم دیدم زود رفته نشسته رو مبل بهش گفتم داری چیکار میکنی گف هیچی گفتم چرا از بالا داری به من نگاه میکنی گفت کِی گفتم من با چشمای خودم دیدمت گفت من نبودم شاید خیالاتی شدی گفتم من مثل داداش خودم حسابت کرده بودم چرا کثیف و بی ادبییی گفت مگه من چیکار کردم چرا تهمت میزنی بعدشم من چجوری میتونم از اون بالا نگاه کنم بهش گفتم پس اون میزی که پیشته چیه بهش گفتم فک کردی شوهرم نیست؟ بهش میگم به همه میگم گفت نه توروخدا نگو بهش گفتم میگم من دیگه نمیتونم تحمل کنم چقدر کثییییف آخه تو هنوز بچه ایی بزرگ میشی چی میشی مادر شوهرم از خواب بیدار شد...



بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری