۱۱ پاسخ

تموم شد آتش بسه برگرد خونت جنگ ام شد نرو والا مردن بهتر از تحقیر شده

جنگ ک تموم شد برگرد خونت

خاهر من شرایط تورو داشت گفت یه لقمه نون بخورم انگار زهرمار میخورم از بس حرف و کنایه بهش میزدن هی میگفتن بچت فضوله فلانه.. دیگه زد به سیم آخر گفت مرگ باعزت بهتر از زندگی با ذلته میرم خونه خودم هرچی شد شد.. خونش هم چسبیده به نیروگاه. توهم برو خونت هیچی نمیشه اگه قرار باشه اتفاقی بیافته هرجا باشی میافته.. خدا خودش مراقب قلب کوچولوی بچته فضا رو شاد کن آهنگ و تی وی تا صداهای بیرون اگه بود چیزی نشنوه سرگرمش کن

بخدا من خانوادم انقددد احترام مت و شوهرم و بچمو میگیرن انقد دوسمون دارن ولی بازم بخاطر شرایط بد اقتصادی زیاد نمیرم فشار نیاد چون نمیزارن ما هیچی خرج کنیم همشم چیزای خوب و گرون میزارن دلم نمیاد

والا من جنگ و ب جون خریدم هیجا نرفتم
وقتی اینجورین بیا خونت دیگ

واقعا میمونم چ خونواده هایی دارین خداروشکر ما اینطور نیستیم چقدم پشت همیم با اینک مامانم مریضه چقدر کمک حالمه همش بچم خونه مامانمه خدارو شکر بخاطر داشتنش

کدوم شهرستانی

بخدا من از درد همین حرفا از اولش نشستم وسط تهران و موشک
وگرنه داییم خالم
دایی و خاله های همسرم همشون خونه دارن شهرستان هی میگفتن بیا بیا

برو خونت بمب افتاد سرت برنگرد اونجا اصلا هم جوابشون نده واسه خودت ارزش قاعل شو

دقیقا خانواده من همش از بچم ایراد میگیرن وسایلمو جمع کردم برگردم

خونه ی خودت بهتر از همه جاس جایی ک نمیخوانت نمون

سوال های مرتبط

مامان کلوچه و دوقلوها مامان کلوچه و دوقلوها ۱ سالگی
خدایا اول از همه شکرت بابت ۳ تا بچه سالم که بهم دادی...اما واقعا خسته ام...گرونی و نخور و نپوش و بی تفریحی یه طرف... دوقلوها هم یک طرف..دختر ۵ سالم هم یک طرف همه پدر منو شوهرمو در آوردن... هیچ کمکی نداریم در طول روز.. کل بارشون روو دوش من و همسرمه...دخترم همیشه خدا نق میزنه و از شرایط موجود ناراضیه از دوقلوها خسته هست ک اذیت میکنن نمیزارن ن درست غذاشو بخوره نه فیلم ببینه نه... خودم دخترمو میبینم غصم میشه نمیتونم براش وقت بزارم کلا خسته ایم من و همسرم از صبح تا اخر شب مث سگ میدویم کار بچه ها را بکنیم نه استراحتی نه یه لحظه بشین پای تی وی یا گوشی...خودم و شوهرم از هم فاصله گرفتیم... هیشکی نیس دوقل ها را ی کم بگیره که دخترمونو بیرون ببریم یا براش وقت بزاریمدوقلوها را هم ببریم دنبالمون انقد آدیت میکنن کوفتمون میکنن...همش دعواشون میشه همش دنبااشونم غذا بدم ک و ن بشورم لباس بشورم جارو بزنم...خونه را ب گ و ه کشیدن اصن یکی بیاد خونم شرفم میره... احساس میکنم واقعا از روزی ک دوقلوها را باردار شدم دیگه طعم زندگی رت نچشیدم از زندگی کردن افتادم نه میتونم ی کلاسی برم ( چ الان چ بزرگ بشن) نه حتی پیاده توی خیابون ی خریدی سبزی میوه چیزی مثل قبل... اخه با ۳ تا بچه تا از خونه بیام بزنم بیرون ظهره...خدایا دلم گرفته...چقدر تنهام کمک لازم دارم واقعا روحیه ام خرابه...خسته ام از بچه داری و کار خونه...دلم میخواد استعفا بدم...