#فرزندپروی #کودک
سلام قشنگای من مامانای مهربون و دوستای زیبای من، امیدوارم حالتون خوب باشه 🥰 چه خبر؟😍 روم به دیوار من هنوز گیلان هستم 🥺 آرتا انقدر تو حیاط و باغ بازی کرده بچم برنزه بود الان شده برنزه سیاه😄 البته قراره یک شنبه برگردم این چند وقت کارای ادرای داشتم شکایت و اینجور چیزا امیدوارم بخیر بگذره که میگذره😍 حالا یه امید دیگه ای دارم میدونم الان هممون نگران آینده و بچه هامون هستیم شاید خیلی ها از آتش بس خوشحال و خیلی ها هم ناراحت شده باشن ولی درست سخت ولی آخرش برای ما مردم عادی همه چیز خوب میشه اندکی صبر ، سحر نزدیک است، امیدوارم خوشیهای وارد زندگیمون بشن تمام این سختی هارو آب و جارو کنه بره❤️🌹 ولی در آخر بگم غم دی ماه میدونم از دل خیلی ها بیرون نمیره😔 امید به زندگی خیلی قشنگه انسان رو هل میده رو به جلو که پاشو پاشو حرکت کن زندگی کن ، خوشگلای من زندگی کنید که یکبار بدنیا میایم🌹 دوستتون دارم قلبتون پر از آرامش و لبتون خندون 🥰
کودک شیرخشک پوشک و بقیه چیزا کولیک گهواره😄
پستونک شیشه شیر 🍼

تصویر
۵ پاسخ

عزیزم هرکجا هستید تندرست و دلشاد باشید🌹🌹 قطعا پایان شب سیه سپید است.
این خوشمزه های شمالی هم نوشجان😋

ایناهم کاهو محلی و برگ سیر که از باغ چیدم تر و تازه، با برگ سیر یه غذای گیلانی به اسم سیرقلیه میخوام درست کنم 🌹😍 کاهو رو هم میخوام با رب آلوچه بخوریم 🥰 جاتون سبز دوستان

تصویر

سلام قشنگم چقدر انرژی مثبت گرفتم از تاپیکت😍خوش بگذره بهتون…امیدوارم برای هممون اتفاق های خوب بیفته درآینده❤️منم سعی میکنم انرژی منفی رو از خودم دور کنم در تدارک تولده تانیام🥰

درخواستام پره نتونستم درخواست بدم اینجا این پیامو گذاشتم تا یروز بشینم از تایپیکاتون انرژی خوبتون لذت ببرم ❤️

خوش باشی عزیزم

سوال های مرتبط

مامان آیهان مامان آیهان ۵ سالگی
امروز اولین روز مهد پسرم بود ، بدون من که نموند من تمام سه ساعت رو کنارش بودم ، بعد خجالت میکشید اصلا حرف نمیزد یا اگر حرف میزد خیلی آروم پیش من حرف میزد که مربیشون اصلا صدای اینو تو این همه بچه نمیشنید ، بعد بچه ها چون این از همه کوچیک تر بود و خجالت میکشید و حرف نمیزد یکیشون که خیلی بی ادب بود هی میگفت من از این خوشم نمیاد پیش من نشینه بقیه هم به تبع اون همین حرف رو زدن ، وای داشتم سکته میکردم همونجا گریه ام ولی خودمو جمع کردم ، نسبت به پارسال که یه بار بردمش اصلا نمیموند میرفت فقط بازی ایندفه مینشست و توجه اش بیشتر بود اما مثلا مربی میگفت رنگ کن رنگ نمیکرد ، از یه طرف از این خوشحالم که اینقد این سه ساعت همکاری کرد و نشست از طرفی از اون حرفای بچه ها به شدت دلم شکسته و آخرشم مربیش گفت پسرت حرف نمیزنه ؟ گفتم حرف میزنه ولی اینجا خجالت میکشه ، اونجا بچه ها رو نگاه میکرد ولی با هیچ کدوم سعی نکرد دوست بچه ولی اومدم خونه با بچه های همسایمون کلی بازی کرد ، خدایا خودت کمکم کن پسرم رو راه بندازم خیلی سخته از طرفی از نطر روحی خودت داغون باشی و کلی دلشوره که یعنی همه چی درست میشه ؟ از طرفی باید محکم پشت بچه ات باشی ...