تجربه زایمانم💕پارت (سزارین)
دکترمو صدا زدم گفتم من حس میکنم هنوزما توروخدا شروع نکنید تا من بی حس شم یهو دکتر بیهوشی گف دخترم پاتو بیار بالا ، دیدم عههه نمیتونم که😅داغ داغ شده بودم من حسشو اصلا دوست نداشتم همچی حس میکنی انگار تمام لمس ها رو متوجه میشدم فقط درد نداشتم بی طاقت شدم گفتم خانم دکتر من یجوری ام خانم بالا سرم گف عزیزم اطلاعات درست بهمون بگو که بتونیم کمکت کنیم خانم دکتر صلوات فرستاد گف خب ساعت ۱۰ و ۱۱ دقیقست ، همون خانم بالا سرمو گفتم سینم سنگینه انگار نفسم یجوریه گفت مال بی حسیه و برام ماسک گذاشت تو همین حین یکم بیقراری کردم انگار یه چیزی داشت با دل و‌ رودم بازی میکرد و فشار میداد یهو خانم دکتر گفت چیزی نمونده اومد اومد گفتم صدا بچه پس؟؟؟چرا گریه نمیکنه تو اون حس مسخره منتظر گریه بچم بودم ک اروم شم😅خانم دکتر گف خب ساعت ۱۰ و ۱۷ دقیقه اینم نی نی ما یهو صدا گریه شنیدم اصلااااا حسش با هیچیییی قابل وصف نیس دنیا رو بهم دادن اون لحظه بچه رو دادن به یکی نمیدونم داشت چیکارش میکرد گفت الان نشون مامانش میدمش😍اورد چسبوند به لپم گرمای لپش اخ گرماش😍😍اون لحظه هم ماسکو گفته بودم در بیارن گفتم با صدای نسبتا بلند و گیج و منگی گفتم خدایاااا هر کی بچه میخواد بهش بده دو سه بار هی همینو تکرار کردم🥹خانمه بالا سرم ک فکر کنم دستیار دکتر بیهوشی بود گفت اگ خابت گرفت بخواب منم حقیقتش یه حس خواب الودگی امده بود سراغم دلمم میخواست از این بیحسی مسخره خلاص شم سریع چشامو بستمو خواب رفتم🫠
( ادامشو پارت بعدی میزارم بعد از تموم شدنش هم داستان اشنایی خودمو همسرمو شیطونیامون رو میگم😝)
بارداری بارداری بارداری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری زایمان زایمان سزارین سزارین3️⃣

تصویر
۹ پاسخ

ببخشید اهواز دکترتون کی بود طی دوران بارداری؟؟

دکنرتون داوود ابادی بود؟

اوخی🥺🥺

من خیلی میترسم از سزارین و تصمیم دارم همون‌رو‌انجام بدم
میترسم اینکه دیر بگذره و یا اینکه صدای قیژ قیز پاره کردن شکمم و بشنوم🥲صدای بخیه...

وای اشکام سرازیرشد🥹😭❤خدایاخودت این حسوبه همه بده

عزیزم درخواست میدی

من از اولی که بردنم تو اتاق عمل گررررییییه کردم تاااااا وقتی بچمو نشون دادن
دکترم دعوا می‌کرد انقدر گریه نکن شکمت هی تکون میخوره نمیتونستم خودمو کنترل کنم
آخرم بهم گفتن یکم بخواب من خوابم نمیومد هی میگفت خب چرا نمیخوابی حداقل چشماتو ببند، میترسیدم بخوابم 🤕

واای عزیزم
مگ‌سزارین همو لحظه بچه رو میزاری ببینی؟

گریه ام گرفت🥹🥹

سوال های مرتبط

مامان مهوا کوچولو💝 مامان مهوا کوچولو💝 ۵ ماهگی
مامان نگار مامان نگار ۸ ماهگی
رفتم اونجا نشستم روی یه تخت کف خم کن کمرت و سرت رو یه آمپول زدن به وسط کمرم گف پاهات داغ شد گفتم نه گف دراز بکش گفتم بی حس نمیکنین گف چرا دکتر اومد دستامو بستن یه پارچه جلو روم بستن منم می‌لرزید دستام دکتر میگف استرس داره منم هی میگفتم بی حس نشدم هنوز فلان از شدت استرس دیدم یهو صدا گریه بچه اومد با خودم میگفتم منکع بی حس نشدم بچه من نیس دیدم پرستاره بچه رو خشک‌کردن آورد کنار صورتم گفتم دختر کنه گف اره فقط اشک‌میریختم گفتم سالمه گف بعله ماشاالله یه دختر خوشگل دیگه آورد بوسش کردم بردش بعدش فقط میلرزیدم آنقدر استرس داشتم بی حس شده بودم نفهمیدم اصلا یهو تهوع دست داد بهم گفتم میخام بالا بیارم کف بیار دیگه زور میومد بهم ولی بالا نیاوردم به آمپول زدن تو سرمم بردنم به جایی نمی‌دونم ریکاوری بود چی بود دیگه نفهمیدم خوابم برد یهو همون پرستاره اومد گفت نمیخای شیرش بدی اومد سینمو کرد دهن دخترم شیرش داد رف بعد اومدن شکمم فشار دادن درد داش واقعا بعد ده دقیقه دوباره اومد فشار داد بعد بردنم تو بخش ساعت ۱۰ نیم گفتن تا ۶نیم چیزی نخوره میومدن شیاف میزاشتن مسکن میزدن تو سرم سرم خوراکی هم زدن درد داشتم بلاخره گذشت گذشت شب هم ساعت ۱۱ اومد سوند باز کرد گفت بشین لب تخت نیم ساعت بعد پاشو یکم راه برو برو سرویس دیگه خلاصه گفتم امیدوارم مفید باشه براتون
مامان تیام مامان تیام ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
یهو بعد دوساعت‌ دیدم دکتر اومد دوباره معاینه کرد به ماما گفت هنوز یک سانت پیشرفتی نکرده ماما ازم پرسید درد داری اومدم بگم اره میگیره ول می‌کنه دیدم دکتر با ابرو اشاره کرد که بگو نه
گفتم نه دردی ندارم گفت باشه سروم رو تا آخر کم کرد رفتن و یک ساعت بعد دوباره ماما اومد گفت درد داری الکی گفتم نه هنوز اومد معاینه کرد و دستشو در آورد دیدم خونیه گفتم چرا خونه گفت معاینه تحریکی انجام دادم گفتم خب پس اگر واقعانم دهانه رحمم باز نشده بود از الان دیگه سریع باز میشه
ازش پرسیدم اینجا اپیدورال میزنن برا زایمان گفتم حداقل باز اگر طبیعی زاییدم یخوردع دردامو کم کنه یهو گفت نه کسی اپیدورال بخواد اینجا باید از قبل بره پیش دکتر بیهوشی و اینا تا موقع زایمان بزنن براش هیچی دیگه دنیا انگار رو سر من خراب شده بود
ماما رفت و غصه دنیا انگار تو دل من بود یهو بعد بیست دقیقه اومد گفت آماده شو برای سزارین من هم شوکه شدم هم یک استرس عجیب و خوشحالی اومد سراغم برا اینکه مثلاً سوتی ندم گفتم چی چرا گفت خانم دکتر گفته دهانه رحمت پیشرفت نداشته بفرستیمت سزارین گفتم وای نه من سزارین نمی‌خوام طبیعی می‌خوام یهو گفت خب پس بخواب به خانم دکتر میگم اگر خودت میخوای بمون تا شاید دهانه رحمت باز بشه😂پیش خودم گفتم چ زری بود زدم
گفتم نه خانم دکتر حتما بهتر می‌دونه میترسم هم درد طبیعی بکشم هم سزارین همون سزارین کنیم دیگه
مامان نورِ خونه🌜 مامان نورِ خونه🌜 ۳ ماهگی
تجربه من از سزارین 👼👩🏻‍🍼
اون روز روزی بود پر از حس های مختلف
ترس ، هیجان ، اضطراب ، خوشحالی و همه و همه ..
وقتی آماده ام کردن وارد اتاق عمل شدیم اونجا چندین نفر مشغول آماده کردن وسیله ها شدن یکیشون دستمو گرفت و گفت نفس عمیق بکش دکتر بیهوشی بهم گفت الان میخوام بی حسی رو از کمرت بزنم نگران‌نباش و بعد انجامش داد ، دردش برخلاف تصورم انقدری زیاد نبود مثل همه آمپولایی که تا بحال زدیم..
آروم آروم احساس کردم پاهام آب داغ روشون ریخته شد و گزگز میکردن بلافاصله خوابوندنم دکتر کارشو شروع کرد تا تیغ رو کشید رو شکمم من دردشو حس کردم سریع گفتم دکتر من حس دارم !! دکتر بیهوشی اومد بالا سرم و بعدش نفهمیدم‌چیشد
چشمامو که باز کردم دکتر گفت خوبی ؟ خوب بودم ولی گیج و منگ ، خوابم برده بود گفتم و نتونستم دخترمو همون لحظه ببینم و این ناراحتم کرد گفتم دکتر دخترمو میخوام ببینم گفتش الان میبینیش نگران نباش بعدش رفتیم ریکاوری و اونجا دخترم و دیدم گونه ی نازش رو صورتم خیلی حس عجیب و قشنگی داشت دلم برای اون لحظه پر میکشه ..🥺💕🥲
عوارضی که سزارین رو من داشت رو تاپیک بعدی براتون میزارم🩵
مامان پسرک🩵 مامان پسرک🩵 ۱۴ ماهگی
پارت ۴
زایمان سزارین
.
بردنم تو اتاق عمل و خانوم دکتر و بقیه بچه ها کم کم اومدن و بگو بخند میکردن که استرس من کم بشه . راستی دکترم خانوم دکتر ایلخانی بودن بیمارستان فرمانیه
یکم بعد دکتر بیهوشی اومد یه اقای تقریبا سن بالا ک خیلی مهربون بودن .
اومدن بهم گفتن بیهوشی میخای یا بی حسی که گفتم فک میکنم بی حسی بهتر باشه . گفت اره بهتره پس بی حس میشی فقط باید باهام همکاری کنی که اذیت نشیم جفتمون . یه اقای ذیگ هم اومد بهم گفتن که نفس عمیق بکش تو لش ترین حالت ممکن بشین و شونه هات و بنداز و سرتو بیار پایین .
این کار و انجام دادم و اقاعه شونه هامو گرفت و گفت نفس عمیق بکش . و بی حسی و زدن برام . باید بگم اندازه سر سوزنم درد نداشت . و استرس این موضوع و نداشته باشید فقط تکون نخورید که سردرد نگیرید . بعد این ک بی حسی و زدن گفتن پاهات اگ گرم شد دراز بکش . پاهام که گرم شد دراز کشیدم سریع و دستامو بستن و پرده کشیدن . پرده که کشیدن من انگار حالم از ترس بد شد . و هی میترسیدم بیحس نشده باشم . گفتم خانوم دکتر من بی حس نشدم گفت شدی بعد گفتم ب خدا نشدم گفت الان سوند و وصل کردم فهمیدی مگ ؟ گفتم نه 😁🤣بعد حالت تهوع گرفتم فک کنم اثر بیحسیه بود گفتم دارم بالا میارم دکتر بیهوشی گف سرتو بگیر سمت من بالا بیار ولی الان نمیاری بالا . همون لحظه امپول زد تو سرمم فک کنم برای تهوع بود همون لحظه خوب شدم . دیگ ساکت منتظر بودم . دکتر بیهوشی قربون صدقم میرفت از بچم میپرسید دستشو میزاشت رو سرم هی میگف الان تموم میشه صداشو میشنوی . که یهو صدای گریه اومد 🥲🥺دکترم گفت ایناز اصلااااا شبیت نیسسسس🤣🤣🤣🤣
مامان نیهاد. مامان نیهاد. روزهای ابتدایی تولد
مامان پلین 🩷🐣 مامان پلین 🩷🐣 ۷ ماهگی
تاپیک دوم خاطره زایمان
بعد اومدن واسم سوند مثانه وصل کردن درد نداشت اصلا یکم فقط حس،سوزش کردم خودم و شل گرفتم دردی حس نکردم
معاینه یکم درد داشت اونم که من چون کیسه آبم‌ پاره شده بود انجام دادن ولا انجام نمیدن
بعد شد ساعت ۷.۳۰ من و بردن اتاق عمل اولین مریض من بودم اتاق ۵ بردنم اونجا همکار بابام شیفت بود از پشت دیدمش به اقایی صندلی و هدایت میکرد گفتم صداش میکنید آقای ...صداش کرد اونم برگشت گفتم من دختر فلانی هستم اومد دستم و گرفت گفت استرس نداشته باش هیچی نیست هیچی نمیفهمی میری کوچولوتو بغل کنی 🥹
بردنم اتاق عمل کیسه ابم هم همچنان اب میداد کادر بسیار مهربان با دکتر مهربانم
دوست بابام کنارم وایستاد باهم حرف زد بع دکتر بیهوشی که اوند گفت این دختر همکارمه خوب بهش برسید بعد دیگه رفت
دکتر بیهوشی اومد آمپول و تزریق کرد اصلاااا درد نداشت ولی یهو انگار برق گرفتم تمام وجودمو گفت تکون نخوری ها دخترم والا باید دوباره بزنم منم که یه لحظه ناخود آگاه تکون خوردم گفتم وایی خانم دکتر خودم اومد کنارم بعلم کرد گفت مهساااا از تو بعید
گفتم خانم دکتر برق گرفت ترسیدم بعد گفتن دراز بکش خانم دکترم بتادین و میزد همه جای شکمم باهم حرفای قشنگ میزد میخندوند گعتم خانم دکتر من بیحش نشدم ها توروخدا نبر
گفت شدی نمیدونی پاهاتت تکون بده با زور یه زره تکون دادم
پاهام یخ یخ شده بود
بعد پرده رو کشیدن دستگاهارو بهم وصل کزدن برای کنترل
گفتم خانم دکتر تورو خدا نبر ها من‌میفهمم هنوز
دکتر بیهوشی هم کنارم بود گفت خانم دکتر بریده مهسا ولی تو نمیدونی الان صدای بچت میاد خانم دکترم گفت مهسا دخترت سیندرلاست با یه پاش میاد بیرون منم فقط حس تکون خوردن و میفهمم هیچی نمیفهمیدم 😭😭
یهو صدای زندگیمو شنیدم 🥹🥹
مامان گل آفتابگردون مامان گل آفتابگردون ۱۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت۱، شب قبلش اصلا خوابم نبرد تا ساعت ۴ صبح،یک ساعت خابیدم ساعت ۶ رفتم بیمارستان،لباس خریدیم رفتم تو بخش لباساروپوشیدم بردنم تو اتاق عمل خانم دکتر همونجا نشسته بود، تا رفتم داخل گفتم خانم دکتر تورو خدا بزار بعد بیحسی برام سوند بزارن گف اصلا نمیشه نخواه ازم،گفتم من واژینیسموس دارم میترسم،هم شما اذیت میشین هم من.گف خب باشه منو با یکی از پرسنل اتاق عمل فرستاد دسشویی گف مثانتو خالی خالی کن موقع عمل برات میزارم،دکتر بیهوشی اومد گف کمرتو خم کن سوزنش اصلا درد نداشت سریع درازم کرد بعد ۲ ثانیه پرسید پاهات داغ شد گفتم نه، بعد گف بخاری بیارید😂یهو حس کردم پاهام کم کم داغ شد، بعد چند ثانیه یه جوری شدم ک پاهام سر بودن ینی حس نداشتن ول حس چندشی داشتم ک کسی بهم دست بزنه(احتمالا تا حالا تجربش کردید ، بعضی وقتا پا خواب میره دلت نمیخاد کسی بت دست بزنه جیغت در میاد) تو همون حال دیدم داره یکی بتادین میزنه منم حالم بدشد داد زدم وای من حس دارم ولی پام تکون نمیخوره تورو خدا بخدا حس دارم.بعد اتاق عمل گف خانم یدیقه صبر کن بیحس میشی بیحس شدم. دیدم یه سوزن زد توی سرم و گف دستاتو نبری تو شکمت ها! ببین ما گان پوشیدیم فضا استریل باید باشه وگرنه عفونت میکنی، گفتم خب باشه خودت دستامو ببند.یهو یه ارامشی اومد سراغم انقد اروم بودم گفتم دمت گرم چی زدی تو سرمم، گف حالا راحت باش
مامان آیهان 🩵 مامان آیهان 🩵 ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان ۶
من ک باورم نمیشد اصلا گفتم جدی گف اره پیشرفت نداری گفتم خدا خیرت بده من دیگ نمیتونم تحمل کنم اومدن و سوند وصل کردن ک اصلا درد نداشت چون با اون سوند فرق می‌کرد لباسم تنم کردن منم همچنان درد داشتم سرم و فشارم قطع کردن و بردنم اتاق عمل رفتم روی تخت و کمرم و بی‌حس کردن ولی من حس داشتم و پاهامو تکون میدادم ک میگفتم من حس دارم ک دوباره بی حس کردن گفتن دراز بکش دراز کشیدم و پاهام و آوردم بالا گفتم دکتر من حس دارم یهو تیغ نزنی ها گف دختر تو چقد شیطونی بیهوشت میکنم ها گفتم نه نکن ولی من حس دارم اومد بتادین زد ب شکم و پاهام چن تا ویشگون ریز از شکمم گرفت ک گفتم دکتر چرا ویشگون میگیری دیگ یه دکتر اومد یه چیزی زد تو انژوکتم و بیهوش شدم😅😂
ساعت ۱۱ونیم تو خواب بیداری بودم ک دیدم دارن شکمم و فشار میدن و زیاد دردی حس نکردم فقط گیج بودم و میگفتم بچم کجاس میگفتن خوبه دیگ بردنم از اتاق عمل بیرون و مامانم و شوهرم و ک دیدن گریم گرف حالا من گریه اونا گریه
دیگ تو اتاقم یه شکمم و فشار دادن و بچه رو آوردن
مامان آیهان 🩵 مامان آیهان 🩵 ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان ۶
من ک باورم نمیشد اصلا گفتم جدی گف اره پیشرفت نداری گفتم خدا خیرت بده من دیگ نمیتونم تحمل کنم اومدن و سوند وصل کردن ک اصلا درد نداشت چون با اون سوند فرق می‌کرد لباسم تنم کردن منم همچنان درد داشتم سرم و فشارم قطع کردن و بردنم اتاق عمل رفتم روی تخت و کمرم و بی‌حس کردن ولی من حس داشتم و پاهامو تکون میدادم ک میگفتم من حس دارم ک دوباره بی حس کردن گفتن دراز بکش دراز کشیدم و پاهام و آوردم بالا گفتم دکتر من حس دارم یهو تیغ نزنی ها گف دختر تو چقد شیطونی بیهوشت میکنم ها گفتم نه نکن ولی من حس دارم اومد بتادین زد ب شکم و پاهام چن تا ویشگون ریز از شکمم گرفت ک گفتم دکتر چرا ویشگون میگیری دیگ یه دکتر اومد یه چیزی زد تو انژوکتم و بیهوش شدم😅😂
ساعت ۱۱ونیم تو خواب بیداری بودم ک دیدم دارن شکمم و فشار میدن و زیاد دردی حس نکردم فقط گیج بودم و میگفتم بچم کجاس میگفتن خوبه دیگ بردنم از اتاق عمل بیرون و مامانم و شوهرم و ک دیدن گریم گرف حالا من گریه اونا گریه
دیگ تو اتاقم یه شکمم و فشار دادن و بچه رو آوردن
مامان آلما و 🩷🩵 مامان آلما و 🩷🩵 ۱ ماهگی
داستان زایمانم ❤️ ۴
۱۴۰۵/۰۳/۰۵
ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه صبح دو قلو ها دنیا اومدن
ماسک اکسیژن بهم وصل کردن اما تاثیر چندانی نداشت
دکتر بیهوشی گفت از دماغ نفس بکش ، داشتم همین کار میکردم چشام بسته شد ، یهو چشام باز کردم گوشام به سختی صدا ها می‌شنید ،( انگار آب رفته باشه تو گوش و صدا ها رو با حس سگنینی می‌شنوی دقیقا همینجور شده بودم )
صدای دکتر زنان شنیدم که گفت قل اول دختر صدای گریه ش اومد و باز چشام بسته شد
چند ثانیه بعد دوبار چشامم رو باز کردم و شنیدم گفت قل دوم پسر
اینبار صدا هاشو واضح تر شنیدم اما باز چشامم بسته شد
دفعه سوم که چشمام باز کردم گیج و منگ نبودم صدا ها رو واضح می‌شنیدم ، اما این حس گر گرفتن و حالت تهوع هنوز همراهم بود دستیار بیهوشی که بالا سرم بود ازم پرسید بهتری گفتم آره اما هنوز حالت تهوع دارم ، گفت داخل سرم ضد تهوع ریختم حالت بهتر میشه ، کم کم حالت تهوع رفع شد اما حسابی کر گرفته بودم و خیس عرق بودم ، دکتر داشت بخیه میزد پرسید بهتری ، گفتم آره
گفت بچه هات دنیا اومدن ماشاالله خیلی هم درشت و خوبن
خواستم بگم بزارین ببینم اما نمی‌تونستم درست حرف بزنم
صدای گریه شون از اتاق بغلی می‌شنیدم ، دکتر می‌خندیدند و می‌گفت محدثه خدا بدادت برسه بچه هات خیلی کولی هستن 😅
فرزندپروری کودک نوزاد بارداری حاملگی فرزندپروری کودک نوزاد بارداری