داستان زایمانم ❤️ ۴
۱۴۰۵/۰۳/۰۵
ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه صبح دو قلو ها دنیا اومدن
ماسک اکسیژن بهم وصل کردن اما تاثیر چندانی نداشت
دکتر بیهوشی گفت از دماغ نفس بکش ، داشتم همین کار میکردم چشام بسته شد ، یهو چشام باز کردم گوشام به سختی صدا ها می‌شنید ،( انگار آب رفته باشه تو گوش و صدا ها رو با حس سگنینی می‌شنوی دقیقا همینجور شده بودم )
صدای دکتر زنان شنیدم که گفت قل اول دختر صدای گریه ش اومد و باز چشام بسته شد
چند ثانیه بعد دوبار چشامم رو باز کردم و شنیدم گفت قل دوم پسر
اینبار صدا هاشو واضح تر شنیدم اما باز چشامم بسته شد
دفعه سوم که چشمام باز کردم گیج و منگ نبودم صدا ها رو واضح می‌شنیدم ، اما این حس گر گرفتن و حالت تهوع هنوز همراهم بود دستیار بیهوشی که بالا سرم بود ازم پرسید بهتری گفتم آره اما هنوز حالت تهوع دارم ، گفت داخل سرم ضد تهوع ریختم حالت بهتر میشه ، کم کم حالت تهوع رفع شد اما حسابی کر گرفته بودم و خیس عرق بودم ، دکتر داشت بخیه میزد پرسید بهتری ، گفتم آره
گفت بچه هات دنیا اومدن ماشاالله خیلی هم درشت و خوبن
خواستم بگم بزارین ببینم اما نمی‌تونستم درست حرف بزنم
صدای گریه شون از اتاق بغلی می‌شنیدم ، دکتر می‌خندیدند و می‌گفت محدثه خدا بدادت برسه بچه هات خیلی کولی هستن 😅
فرزندپروری کودک نوزاد بارداری حاملگی فرزندپروری کودک نوزاد بارداری

۷ پاسخ

ممنون ک تجربه اتو گذاشتی
من حقیقتا هفته های قبلم اصلا استرس و ترسی از زایمان نداشتم اما الان ک روز ب روز ب زایمانم نزدیک میشم‌ناخواسته استری تمام وجودمو میگیره🥲

عززیزم برای سزارین درد داشتی؟
من روز سوممه دارم جون میدم

وای من چرا ترسیدم🥺

سلام خوبی تایپیک هات برام بالانیاورد همش میگفتم مامان آلماچیشد ...الهی شکرگلم 💗خدابهت قوت بده

سزارین خیلی سخته؟

ایشالله ک صحیح وسالم ب دنیا بیان نگران نباش

اخی عزیزم داستانتو تمام خوندم من فردا باید برم بستری شم بتا بزنم بعد یکشنبه سزارین کنم 🩵خیلی حس خوبی بود داستانتو خوندم الهی منم دلم شاد شه و نی نی هامو بغل بگیرم و کولی بازی در بیارن🥲🩵 برام دعا کن لطفا

سوال های مرتبط

مامان آلما و 🩷🩵 مامان آلما و 🩷🩵 ۱ ماهگی
داستان زایمانم ❤️ ۳
۱۴۰۵/۰۳/۰۵
ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه صبح دو قلو ها دنیا اومدن
دکتر بیهوشی اول از همه انگشت شو می‌کشید روی مهره های کمرم چندین بار این کار تکرار کرد بعدش قیچی و گاز برداشت زد داخل ظرف بتادین و مالوند به کمرم
دو تا دستیارش سمت چپ و راستم ایستاده بودن و از کتف منو گرفته بودن که مبادا تکون بخورم
سوزن که وارد کمرم شد دکتر گفت به هیچ عنوان تکون نخور که می‌خوام بی حسی تزریق کنم ، با تزریق بی حسی گرمی عجیبی داخل نوک انگشتان پا احساس کردم
دو تا دستیار دکتر بلافاصله منو رو تخت خوابوندن
دکتر گفت احساس می‌کنی پاهات دارن گرم میشن
گفتم آره ،
بعد گفت پا راست رو بیار بالا آوردم بالا گفت خوبه ببر پایین ، هنوز چند ثانیه از تزریق بی حسی نگذشته بود که احساس کردم میخوام بالا بیارم و چشام سیاهی می‌ره و تند تند نفس نفس میزدم سریع دستیار دکتر گفت چی شده گفتم حالت تهوع دارم گفت عیب نداره سرم رو به سمت چپ خم کرد و یک پارچه گذاشت زیر سرم گفت هر وقت خواستی بالا بیاری اشکال نداره ، ثانیه به ثانیه حالم بدتر میشد حالا علاوه بر حالت تهوع حالا گر گرفته بودم احساس میکردم داخل کوره آجر پزی هستم ، نفس کشیدن به قدری برام سخت بودم که با خودم گفتم الان میمیرم ، دکتر بیهوشی گفت واسش واسم اکسیژن وصل کنید .
مامان توت فرنگی🩵 مامان توت فرنگی🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان
دیگه رومو کشیدن فقط شکمم معلوم بود
دکتر بیهوشی که قبول کرده بود منو بیهوش کنه اومد با همسرم دوست بود یه مرد خیلی خوش اخلاق گفت دخترم چرا داری گریه می‌کنی من اینجا کنارتم همسرت خیلی دوستت داره آنقدر این مدت سفارشات رو کرده نگران نباش دستمو نوازش کرد دوتا آمپول زد برای آمپول سوم گفت به چیزای خوب فکر کن گریه نکن به این فکر کن که بیدار شی پسرت بغلته گفت من دارم آمپول سوم‌رو‌میزنم تو این ماسک نفس عمیق بکش که دیگه من خوابم برد یهو چشام باز کردم دیدم تو یه اتاق دیگه ام دکتر و‌یه پرستار کنارم هستند گیج و منگ بودم ولی درد نداشتم چون قبل عمل شیاف دیکلو گذاشته بودم فقط پرسیدم دکتر بچم‌ کو‌میخوام ببینمش گفت رفت nicuگقتم چرا گفت یکم مدفوع خورده بود خیلی حالم بد شد گیج و منگ بودم یهو دیدم دکتر بیهوشی دستم رو گرفت گفت خوبی گفتم آره گفت درد داری پمپ درد میخوای گفتم آره گفت الان دستور میدم برات بزارن‌ باز احساس کردم خوابم دوباره یهو دیدم دستم تو‌دست یکیه چشمام باز کردم دیدم همسرم کنار داره بوسم می‌کنه گریه کردم بچم‌ کو‌ گفت آروم باش بردنش nicuوبی حالش خوبه
مامان پسرک🩵 مامان پسرک🩵 ۱۴ ماهگی
پارت ۴
زایمان سزارین
.
بردنم تو اتاق عمل و خانوم دکتر و بقیه بچه ها کم کم اومدن و بگو بخند میکردن که استرس من کم بشه . راستی دکترم خانوم دکتر ایلخانی بودن بیمارستان فرمانیه
یکم بعد دکتر بیهوشی اومد یه اقای تقریبا سن بالا ک خیلی مهربون بودن .
اومدن بهم گفتن بیهوشی میخای یا بی حسی که گفتم فک میکنم بی حسی بهتر باشه . گفت اره بهتره پس بی حس میشی فقط باید باهام همکاری کنی که اذیت نشیم جفتمون . یه اقای ذیگ هم اومد بهم گفتن که نفس عمیق بکش تو لش ترین حالت ممکن بشین و شونه هات و بنداز و سرتو بیار پایین .
این کار و انجام دادم و اقاعه شونه هامو گرفت و گفت نفس عمیق بکش . و بی حسی و زدن برام . باید بگم اندازه سر سوزنم درد نداشت . و استرس این موضوع و نداشته باشید فقط تکون نخورید که سردرد نگیرید . بعد این ک بی حسی و زدن گفتن پاهات اگ گرم شد دراز بکش . پاهام که گرم شد دراز کشیدم سریع و دستامو بستن و پرده کشیدن . پرده که کشیدن من انگار حالم از ترس بد شد . و هی میترسیدم بیحس نشده باشم . گفتم خانوم دکتر من بی حس نشدم گفت شدی بعد گفتم ب خدا نشدم گفت الان سوند و وصل کردم فهمیدی مگ ؟ گفتم نه 😁🤣بعد حالت تهوع گرفتم فک کنم اثر بیحسیه بود گفتم دارم بالا میارم دکتر بیهوشی گف سرتو بگیر سمت من بالا بیار ولی الان نمیاری بالا . همون لحظه امپول زد تو سرمم فک کنم برای تهوع بود همون لحظه خوب شدم . دیگ ساکت منتظر بودم . دکتر بیهوشی قربون صدقم میرفت از بچم میپرسید دستشو میزاشت رو سرم هی میگف الان تموم میشه صداشو میشنوی . که یهو صدای گریه اومد 🥲🥺دکترم گفت ایناز اصلااااا شبیت نیسسسس🤣🤣🤣🤣
مامان جوجه طلاییا🐣 مامان جوجه طلاییا🐣 ۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من🤰🏻
پارت سوم🌸

تا آمپول بی حسی رو زدن برام پاهام که تا قبل اون داشتم از سرما میلرزدم تو اتاق عمل، شروع کرد داغ شدن و کم کم تا کمر داااغ شدم .
پرستارا شروع کردن به زدن بتادین روی پاها و شکمم که خودمو توی شیشه چراغای بالا سرم دیدم و وحشت کردم🫠🫠

بعد پرده کشیدن جلوم و دیگه چیزی ندیدم، دکترم اومدن و من گفتم دکتر فعلا شروع نکنید من حس دارم هنوز! ولی بعد دو دقیقه صدای دکتر بلند شد که وای بچه ها مکونیوم! 😥
سریع قل اول رو خارج کردن و کلا دو دقیقه از شروع عمل نگذشته صدای گریه بچمو شنیدم و اشک بود که میریخت پایین😭😭😭❤
یه دقیقه بعد صدای گریه قل دوم و بازم گریه از ذوق😭❤
حین همه این مراحل فقط از خدا میخواستم به هرکسی که آرزوی بچه داره بچه سالم و صالح بده🥺🤲🏻✨
دیگه بعدش حالت تهوع گرفتم که به پرستار گفتم و یه آمپول زد تو سرمم که درجا حالمو بهتر کرد، و دیگه بعد بدنیا اومدن بچه ها همه حواسم به صداشون بود و صدای پرستارایی که راجبشون حرف میزدن و فک کنم بعد 10 دقیقه بخیه هامم زده شد...
مامان جوجولات🍬🍫 مامان جوجولات🍬🍫 ۱۴ ماهگی
ادامه زایمان..
بعد از اینکه وارد اتاق عمل شدم دستیار بیهوشی کمکم کرد بشینم روی تخت و پاهامو دراز کنم پرسید استرس داری گفتم ن و دکتر بیهوشی اومد تو اتاق پرسید بیحسی یا بیهوشی ک گفتم بیحسی و بعد کامل برام توضیح داد و شروع کرد بتادین و بعدم گفت الان میخوام بیحس کنم و همون اول بیحس شدم برای منی ک از دکتر میترسم و وحشت آمپول دارم واقعا هیچی بود اصلا سوزنش سوزن نبود🤣
بعدم دراز کشیدم و دکتر رفت و دستیارش کنارم بود یه نفر از زیر سینه تا رونام رو پر بتادین کرد پرده آبی کشیدن وسایلا رو یکی آماده میکرد دکترم اومد هنوز پنج دیقه نشده بود اومدم بگم خانم دکتر میشه هرکار میکنین بگین بهم ک شنیدم گفت عزیزم نترسیا این تکون خوردنا برا اومدن آقا یزدانه ک یه دفعه صدای گریشو شنیدم اصلا قابل وصف نیست از ته دلم خواستم خدا ب هرکی چشم انتظاره بده اشک شوق ریختم ک دستیار بیهوشی گف مامان گریه نکن حالت بد میشه چند باری صدای گریشو شنیدم و منتظر ک بهم نشونش بدن از کنار پرده اوردنش و من پسرم رو دیدم بعد از اون کم کم حالت تهوع گرفتم ک یه چیزی زدن تو سرمم بعدم ک بشدت نفس کم میاوردم بینیم کیپ کیپ شده بود دهنم خشک کویره کویر یکم آب مقطر ریخت اما بی فایده بود ناخودآگاه تخت رو تکون میدادم ک گفتن چیکار میکنی مامان داریم بخیه میزنیم گفتم دست خودم نیس حالم خیلی بده ک شنیدم دستیار بیهوشی گف هرچی دارو بود رو گرفتی مامان و ماسک اکسیژن زد برام و من هیچی نفهمیدم دیگه😴
مامان آلما و 🩷🩵 مامان آلما و 🩷🩵 ۱ ماهگی
داستان زایمانم ❤️۲
۱۴۰۵/۰۳/۰۵
ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه صبح دو قلو ها دنیا اومدن
مامانم و مادرشوهرم کمکم کردن از تخت بیام پایین ( این روزای آخر بلند شدن و نشستن واسم سخت بود و نیاز به کمک داشتم )
رفتم رو ویلچر نشستم و از بخش زنان اومدیم بیرون دم در بخش شوهرم وایساده بود همه با هم سوار آسانسور شدیم و رفتم به سمت اتاق هم عمل
دم در از خانوادم و شوهرم خداحافظی کردم و در اتاق عمل بسته شد .
پرستاری که همراهم اومده بود منو راهنمایی کرد به سمت اتاق انتظار ، اونجا مدارک و پرونده پزشکی مو تحویل پرستارای بخش اتاق داد و خودش رفت ، یکی از پرستار های اتاق عمل اومد کنارم تند تند ازم سوال میپرسید و صدای قلب بچه ها رو گوش داد و دلیلی که میخواستم سزارین کنم و .. همه ازم پرسید بعدش میخواست بره گفتم کی منو میبرید اتاق عمل گفت عجله نکن خیلی زود میایم دنبالت 😅
داخل اتاق انتظار روی صندلی نشسته بودم نمی‌دونم چقدر گذشت که پرستار اومد دنبالم و گفت بریم اتاق عمل ،
اتاق عمل و اتاق انتظار کنار هم بودن در اتاق که باز شد دیدم چند تا خانم دارن تند تند وسایل عمل روی میز میزاشتن . منو به سمت تخت سرد اتاق عمل هدایت کردن و گفتن بشین و پاهات رو دراز کن ، لباسم از پشت باز کردن و تا روی شونه هام آوردن ، بهم سرم و دستگاه فشار و غیره وصل کردن . همین حین دکتر بیهوشی اومد و خودشو معرفی کرد ، دو تا دستیار داشت که از قبل وسایل واسش آماده کرده بودن ( یک ظرف پر از بتادین ، گاز ، قیچی ، سوزن و ...)
فرزندپروری حاملگی نوزاد فرزندپروری بارداری
مامان ایلیا🐬 مامان ایلیا🐬 ۴ ماهگی
مامان رامان 🫐🧸🍭 مامان رامان 🫐🧸🍭 ۱ ماهگی
پارت دوم
دکتر خودم داشت آماده میشد برای عمل

آقای دکتر بیهوشی هم اومد و قبلش باهام صحبت کرد که بچه چندمه و اسمش چیه😊 بعدم گفت هرکاری که برات میخوام انجام بدم و بهت میگم
من بیحسی از کمر بودم که اول تو حالت نشسته پشت کمر و با سرم شست و شو دادن بعدم بهم گفت که عضلاتتو شل کن و یه آمپول که دردش مثل آمپول معمولی بود بهم تزریق کردن بهم گفت هروقت پاهات گرم شد و گزگز کرد بهم بگو
تو چند دقیقه دکه پاهامو حس نکردم
کم کم پرده رو جلوی شکمم زدن و شروع کردن
نه دیگه چیزی میدیدم نه حس میکردم
فکر میکردم حالا حالاها قراره کارشون طول بکشه
اما حدودا ده دقیقه که گذشت یهو صدای گریه نینی اومد و خانوم دکتر گفت سلام جوجههههه
منم تا صدای گریش و شنیدم مثل ابر بهار شروع کردم به گریه 😭انقدر میلرزیدم که دکتر میگفت داری گریه میکنیییی
تا اون موقع انقدر برام واقعی نشده بود 🥺 وقتی صدای گریه‌هاشو شنیدم تازه انگار حسش کردم انقدر حس اون
لحظه قشنگ و شیرین بود برام که این چند روزه همش چشمامو میبندم و دوباره تصورش میکنم
همینجوری که داشت گریه میکرد انگار نینی و بردن که تمیز کنن و کارای اولیش و انجام بدن
بعدم آوردنش و صورتش و روی صورتم گذاشتن یه گرمای دلنشین عجیبی داشت بدنش که به نظرم قشنگترین اتفاق زندگی هر مادری میتونه همین باشه
بعد از چند دقیقه نینی و بردن و خانوم دکترم انگار داشت شروع میکرد به جمع و جور کردن 😅این قسمتش یکم دردناک بود چون فشار زیادی داشت به معدم وارد میشد و حالت تهوع بدی گرفته بودم اما زیاد طول نکشید