تجربه زایمان
دیگه رومو کشیدن فقط شکمم معلوم بود
دکتر بیهوشی که قبول کرده بود منو بیهوش کنه اومد با همسرم دوست بود یه مرد خیلی خوش اخلاق گفت دخترم چرا داری گریه می‌کنی من اینجا کنارتم همسرت خیلی دوستت داره آنقدر این مدت سفارشات رو کرده نگران نباش دستمو نوازش کرد دوتا آمپول زد برای آمپول سوم گفت به چیزای خوب فکر کن گریه نکن به این فکر کن که بیدار شی پسرت بغلته گفت من دارم آمپول سوم‌رو‌میزنم تو این ماسک نفس عمیق بکش که دیگه من خوابم برد یهو چشام باز کردم دیدم تو یه اتاق دیگه ام دکتر و‌یه پرستار کنارم هستند گیج و منگ بودم ولی درد نداشتم چون قبل عمل شیاف دیکلو گذاشته بودم فقط پرسیدم دکتر بچم‌ کو‌میخوام ببینمش گفت رفت nicuگقتم چرا گفت یکم مدفوع خورده بود خیلی حالم بد شد گیج و منگ بودم یهو دیدم دکتر بیهوشی دستم رو گرفت گفت خوبی گفتم آره گفت درد داری پمپ درد میخوای گفتم آره گفت الان دستور میدم برات بزارن‌ باز احساس کردم خوابم دوباره یهو دیدم دستم تو‌دست یکیه چشمام باز کردم دیدم همسرم کنار داره بوسم می‌کنه گریه کردم بچم‌ کو‌ گفت آروم باش بردنش nicuوبی حالش خوبه

۹ پاسخ

اپر خیر و برکت باشه قدمش

خودت خواستی بیهوش بشی ؟

عزیزم بسلامتی پاقدمش پرخیر و برکت باشه منم انشالله 24 تیر میرم برای سزارین

عزیزم پمپ درد به کجا وصل میشه؟

من وقتی تجربهارو میخونم اشکم در میاد 😭نمدونم یه حالی میشم شاید ترسه
مخصوصا اونموقع خدافظی با همسر

وای با تجربت منم دارم گریه میکنم
انشالله صحیح و سالم نینیتو بغل بگیری

چند هفته زایمان کردی؟

عزیزم بسلامتی ایشالله بیاریش خونه❤️

چرا سزارین اجباری بودی

انشاالله بسلامتی عزیزم بچتم خوب میشه نگران نباش برای منم دعا کن بچمو صحیح سالم بقل بگیرم

سوال های مرتبط

مامان نورِ خونه🌜 مامان نورِ خونه🌜 ۳ ماهگی
تجربه من از سزارین 👼👩🏻‍🍼
اون روز روزی بود پر از حس های مختلف
ترس ، هیجان ، اضطراب ، خوشحالی و همه و همه ..
وقتی آماده ام کردن وارد اتاق عمل شدیم اونجا چندین نفر مشغول آماده کردن وسیله ها شدن یکیشون دستمو گرفت و گفت نفس عمیق بکش دکتر بیهوشی بهم گفت الان میخوام بی حسی رو از کمرت بزنم نگران‌نباش و بعد انجامش داد ، دردش برخلاف تصورم انقدری زیاد نبود مثل همه آمپولایی که تا بحال زدیم..
آروم آروم احساس کردم پاهام آب داغ روشون ریخته شد و گزگز میکردن بلافاصله خوابوندنم دکتر کارشو شروع کرد تا تیغ رو کشید رو شکمم من دردشو حس کردم سریع گفتم دکتر من حس دارم !! دکتر بیهوشی اومد بالا سرم و بعدش نفهمیدم‌چیشد
چشمامو که باز کردم دکتر گفت خوبی ؟ خوب بودم ولی گیج و منگ ، خوابم برده بود گفتم و نتونستم دخترمو همون لحظه ببینم و این ناراحتم کرد گفتم دکتر دخترمو میخوام ببینم گفتش الان میبینیش نگران نباش بعدش رفتیم ریکاوری و اونجا دخترم و دیدم گونه ی نازش رو صورتم خیلی حس عجیب و قشنگی داشت دلم برای اون لحظه پر میکشه ..🥺💕🥲
عوارضی که سزارین رو من داشت رو تاپیک بعدی براتون میزارم🩵
مامان تیام مامان تیام ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
یهو بعد دوساعت‌ دیدم دکتر اومد دوباره معاینه کرد به ماما گفت هنوز یک سانت پیشرفتی نکرده ماما ازم پرسید درد داری اومدم بگم اره میگیره ول می‌کنه دیدم دکتر با ابرو اشاره کرد که بگو نه
گفتم نه دردی ندارم گفت باشه سروم رو تا آخر کم کرد رفتن و یک ساعت بعد دوباره ماما اومد گفت درد داری الکی گفتم نه هنوز اومد معاینه کرد و دستشو در آورد دیدم خونیه گفتم چرا خونه گفت معاینه تحریکی انجام دادم گفتم خب پس اگر واقعانم دهانه رحمم باز نشده بود از الان دیگه سریع باز میشه
ازش پرسیدم اینجا اپیدورال میزنن برا زایمان گفتم حداقل باز اگر طبیعی زاییدم یخوردع دردامو کم کنه یهو گفت نه کسی اپیدورال بخواد اینجا باید از قبل بره پیش دکتر بیهوشی و اینا تا موقع زایمان بزنن براش هیچی دیگه دنیا انگار رو سر من خراب شده بود
ماما رفت و غصه دنیا انگار تو دل من بود یهو بعد بیست دقیقه اومد گفت آماده شو برای سزارین من هم شوکه شدم هم یک استرس عجیب و خوشحالی اومد سراغم برا اینکه مثلاً سوتی ندم گفتم چی چرا گفت خانم دکتر گفته دهانه رحمت پیشرفت نداشته بفرستیمت سزارین گفتم وای نه من سزارین نمی‌خوام طبیعی می‌خوام یهو گفت خب پس بخواب به خانم دکتر میگم اگر خودت میخوای بمون تا شاید دهانه رحمت باز بشه😂پیش خودم گفتم چ زری بود زدم
گفتم نه خانم دکتر حتما بهتر می‌دونه میترسم هم درد طبیعی بکشم هم سزارین همون سزارین کنیم دیگه
مامان مهدی و امیر ضام مامان مهدی و امیر ضام ۵ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۲
خلاصه قبل از ۱۰ ازم ان اس تی گرفتن همه چی خوب بود سرم و سندمم زدن و با ویلچر بردنم توی اتاق نشوندنم روی تخت دکتر بیهوشی اومد یه پسر جوون ۳۰ ساله بود خیلی عالی و بدون درد منو بی حس کرد جوری نفهمیدم که فکر کردم دارو رو تزریق نکردن که پرسید پاهات مگه داغ نشده گفتم چرا گفت پس داری سر میشی دیگه که دیدم آره پاهام سنگینه پرده کشیدنو دکتر اومد و با آرامش تمام برام پسرمو کشیدن بیرون تمام پرسنل داخل اتاق همه هواسشون به من بود خوابم گرفته بود که دکتر بیهوشی گفت اگه چیزیته بهم بگو گفتم نه خوابم گرفته گفت بخواب عیب نداره حالت دیگه بود صدام کن بعد چند دقیقه گفتم چی شد پس چرا بچمو به دنیا نمیارین گفت به دنبا اومد عزیزم مبارکت باشه پسرت آرومه گفتم خیلی ممنون از دکترم خواهش کردم چند سانت پوستمو بکشه موقع بخیه گفت زمان بر میشه کارت عیبی نداره اذیت نمیشی گفتم نه تحمل میکنم گفت باشه شروع کردو۳ الی ۴سانت پوستمو بیشتر کشید و بهم نشون داد گفت خوبه؟ گفتم هر چی بیشتر بهتر که گفت بیشتر نمیشه که اذیت میشی تو انجام کارات و بهتر شدن زخمت طولانی تر میشه گفتم هر جور پس خودتون صلاح میدونید دیگه کلی همشونو دعا کردم سر زایمانم رحممو گفت شره یه دارو زیر زبونی داد بهم دهنمو خیلی خشک کردش
مامان متین🤸‍♂️ایلیا مامان متین🤸‍♂️ایلیا ۹ ماهگی
تجربه سزارین🍂

مامانادمن زایمان اولم طبیعی بود خیلی بد بود بچه گیر کرده بود تو لگن با دستگاه کشیدنش بیرون درکل خیلی بد بود
این یکی رو همه میگفتن دیگه راحت به دنیا میاری و ....
ولی بچم خداروشکر نچرخید و بت پا بود بخاطر همین نامه سزارین رو دکتر هفته ۳۷ بهم داد😍خیلی استرس داشتم همه میگفتن وای خیلی درد داره و خیلی بده و فلان ...خلاصه رسید روز موعود و ساعت ۷ رفتم زایشگاه بیمارستان آن اس تی گرفتن سرم وصل کردن و رسید نوبت سوند که خیلی استرس داشتم هی میگفتم درد داره ؟پرستار گفت خودتو شل بگیر و نفس عمیق بکش بتادین زد و سوند رو زد اصلا درد نداشت فقط یکم سوخت بعد خدمه اومد لباسامو درآورد و لباس بیمارستان تنم کرد خیلی موذب بودم هی میگفتم ببخشید
سوار ویلچرم کرد و بردنم اتاق عمل روی تخت درازکشیدم دکتر خیلی مهربون بود چند تا سوال پرسید پرسنل اتاق عمل خیلی خوش برخورد و پر انرژی بودن خدا خیرشون بده دکتر پرسید میخوای بی هوش بشی یا اسپاینال گفتم اسپاینال چون از بیهوشی میترسیدم دیگه بهوش نیام 😵‍💫دکتر گفت بیهوش برات بهتره چون بچه با پاست باید عضلات شکمت شل باشه
یه چیز سفید رنگ بود زد داخل رگم و من دیگه چیزی نفهمیدم
یهو بهوش اومدم تو ریکاوری دیدم ینفر شکمم رو فشار میده جون نداشتم داد بزنم ناله کردم گفتم اخهخخخخ ولی آخراش بود دیگه درد داشتم فقط ناله میکردم میگفتم درد دارم بعد بچه رو پرستار آورد انداخت روی سینم و سینم رو میذاشت دهنش ولیرمن نمیدیدم چشام باز بود ولی هرچی سعی می‌کردم چیزی نمیدیدم خیلی تار بود
با ناله گفتم بچم سالمه گفت اره
مامان حامی مامان حامی ۹ ماهگی
تجربه سزارینم پارت ۲
خلاصه رفتیم اتاق عمل هنوز کار مریض قبلی تموم نشده بود بخاطر همین یه ۵ دقیقه تو اون بیرون اتاق موندم
که شوهرم امضارو داد رفت کم کن ترس افتاد به جونم بغض کردم یهو گریه کردم
متخصص بیهوشی که یه پیر مرد بود اومد خیلی جدی پرسید چرا گریه میکنی فکر کردم داره دعوام میکنه ساکت شدم ولی دلداری میداد گفت چیزی نمیفهمی انقدر راحته که هیچ چیزی حس نمیکنی چرا گریه میکنی
بعد اون رفت یه مرد دیگه که تو ریکاوری بود اومد گفت آمپول بی حسی ۳ دهم آمپول عضلانی هم درد نداره دیگه منم استرسم کم شد
یکم اونطرف تر فقط هی صلوات می‌فرستادم و نفس عمیق میکشیدم خیلی استرس داشتم
دوتا پرستاره میگفتن بیچاره سنش کمه ببین چقدر استرس داره دلشون میسوخت😂
باز رفتم اتاق عمل همه دلشون سوخت به حالم😂 میگفتن چند سالته میگفتم ۲۰ آخه اونا هم تهش می‌خورد ۳۰ ۲۵ باشن بعد میگفتن بچه ای و فلان می‌فهمیدم اندازه من بچه دارن
خلاصه رفتم رو تخت دکتر اومد آمپول بزنه سونشو که زد خیلی راحت بود فقط یخورده خود دارو رو زدنی سخت بود اما نباید اصلا تکون بخوری
سریع پاهام کم کم گرم شد
مامان هامین🧿🩵 مامان هامین🧿🩵 ۱۴ ماهگی
#پارت_سه_تجربه_زایمان_سزارین
اومدن برام سرم وصل کردن گفتن سوند هم بزنیم گفتم نه اتاق عمل توروخدا
گفت اونجا بی حس بشی نمیتونی پاتو باز کنی ها دوتا مرد میاد باز می‌کنه دوست داری منم ترسیدم گفتم نه نه بزنید برام 😅
وقتی وصل کردن برام اصلا متوجه نشدم فقط بعدش سوزش داشت یکم همش احساس جیش داشتم انگار می‌ترسیدم بریزه 😂
خلاصه رسید به زدن بی حسی
من خودمو خیلی سفت گرفته بودم شیش هفت بار سوزن رو زد تو کمرم همش می‌گفت شل بگیر خودتو
خلاصه بعد چند بار امتحان کردن یهو احساس داغی کردم تو پاهام
که دکتر گفت سریع دراز بکش 😩سریع دراز کشیدم
اومد میزان سر بودن رو تست کرد
گفتم سر نشدم حس میکنم قشنگ گفت نگران نباش فعلا شروع نمیکنن 😅
یهو احساس تهوع کردم گفتم می‌خوام بالا بیارم چیکار کنم
گفت وایسا الان برات دارو می‌زنیم
که خداروشکر یهو کل تهوعم رفع شد 🥲
گفت پرده رو بکشید
باز استرس اومد تو جونم 😐
دکتر کارو شروع کرد یکم باهام حرف زد که آروم باشم
یهو دستشو زیر سینم حس کردم که داره فشار میده 🤕یکم جیغ زدم گفت داریم به دنیاش میاریم نگران نباش
یهو صدای گریه بچم تو کل اتاق عمل پیچید 🥹🥹چقدر حس شیرینی بود همش میگفتم نشونم بدید توروخدا 😂گفت وایسا تمیزش کنیم
آوردن گذاشتن کنار صورتم کلی بوسش کردم چشاش باز بود 🥹کلی برای همتون دعا کردم که صحیح و سلامت بچه هاتون رو بغل بگیرید و هرکس بچه میخواد دامنش سبز بشه 💚🙏🏻
مامان مامان علی مامان مامان علی هفته یازدهم بارداری
به دکترم زنگ زدن گفت اماده سزارین کنین دارم میام‌ تا پرستار ها منو اماده کنن دکتر اومد سوند گذاشتن من هیچی نفهمیدم یکم فقط احساس میکردم اونجام چیزی هست منو زود بردن اتاق عمل خوابندن رو تخت بعد گفت بلند شو تا امپول بزنم بلند شدم نشستم اصلان نعمیدم بازم امپول فقط یه لحظه احساس کردم پاهام داغ شد دکتر شروع کرد به برش زدن خودم که برش میزد درد نمیفهمیدم ولی احساس میکردم برش میزنه‌ بعد برش هاش تموم شد دکتر پسرم اورد بیرون دکتر فقط‌میگفت وای خدارو شکر گفت سه دور بند ناف دور گردنش بوده بعد پسرم گریه کرد داد به پرستار گفت ببر تمیزش کن من دیدم داره تمیزش میکنه یهو پسرم سیاه کبود شد خفه شد دکتر انقد بهش نفس داد از پشتش زد تا گریه کرد بچم وای انقد الان گریه کردم حالم خراب میشه بعد من انقد تو اتاق عمل گریه کردم دیدن حالم خرابه نمیدونم چیکار کردن من خوابیدم بیدار شدم دیدم پسرم اونجا نیس از پرستار پرسیدم‌ گفت برد اتاق ریکاوری منم بردن اونجا سینمو انداختن دهنش انقد مک میزد اخرش پرستار کشید از زیر سینم برد همنوجور گریه میکرد برد انور اونجا گفتن بستری نفسش کمه بعد گذاشتن تو دستگاه‌ و من بردن بخش شب ساعت ۱۰ بود منو دادن بخش صبح ساعت ۸ اومد گفت میتونی چیزی بخوری و بلند شی راه بری و اونجا پرستار اومد یوند برداشت انقد راحت شدم صبحونه خوردم بلند شدم راه رفتم کم کم همین تمام و من نظرم فقط روی طبیعی هست
مامان ❤️ایلیا جان❤️ مامان ❤️ایلیا جان❤️ ۶ ماهگی
اینم ادامه👇
بعدش یهو ضربان قلبه پسرم افت کرد بعد برگشت باز بعد چند ثانیه دوباره افت کرد خودم نفس کم آوردم اکسیژن وصل کردن بعد چند پرستار با ویچر سوند اومدن پرسیدم کجا ميبرین منو گفتن میبرینت اتاق عمل برای سزارین سوندو وصل کردن بعد کاغذ آوردن انگشت بزنم بهشون گفتم به مامانم گفتین پرستار گفت آره بعد با ویلچر منو بردم از درد میلرزیدم با کمک پرستارا رفتم رو تخت بعد دکتر اومد پرسیدم کی میخوای شروع کنید گفت صبر کن بهش گفتم تو رو خدا زود تر آمپول بی حسیو بزنین بعد آمپولو زد بعد از ۲۴ ساعت درد یه حسه خوبی بود دیگه هیچی درد نداشتم بعد جلوم پرده کشیدن از اثر آمپول خیلی گیج شده بود که یهو دکتر گفت صدای بچتو میشنوی به زور یکم سرمو کج کردم دیدم پرستار داره تمیزش میکنه بعدش آوردش لپشو چسبوند به صورتم بعد بردش ساعت ۸ منو بردن ریکاوری نیم ساعت بعدش بردنم بخش اولین بلند شدن از روی تخت اولین راه رفتن سخت بود ولی چون مامانم پیشم بود خیلی کمکم می‌کرد تجربه ی سختی داشتم پسرم ۱۸ دی ساعت ۱۸:۵۰ دقیقه بدنیا اومد 🥰 امیدوارم همتون زایمان راحتی داشته باشین
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۷ ماهگی
گفت یه طرف لبه داره هنوز دیگه اون دانشجو اند دست کرد داخلم میچرخوند می‌گرفت دهان رحممو با دوتا دست می‌کشید من دیگه برام نفسی نمونده بود زور میزدم بچه سر میزد دوباره نفس کم میوردم دکترا رفتن همون دانشجو موند تلاش کن انقد درد بدی بود دستامو گاز میگرفتم جیغ میزدمو گریه میکردم چون منکه درد نکشید مادرد نداشتم دهانه رحمم با دستاشو باز کردن بچمم سرش پایین نمیومد دیگه همون دانشجو تنهایی داشت تلاش می‌کرد تا دکترا میان خودش یه کاری بکنه من زایمان کنم گرفت آمپول بی حسی زد بهم بعد برش زو یهو دکتر ماما آمد گفت چرا این کار کردی من همیشه میگم بزارین بچه سر بزنه این هنوز دور دعواش کرد دکتر رفت دوباره دستشو کرد دو چرخوند محکم بهم فشار میداد بعد ماما صدا زد گفت مو بچه رو دیدم ماما کمکم کرد میگفت زور بزن دوباره نفس بکش بچم بد نیا آمد ولی من بی حال بودم گفت نگاش کن چشام باز نمیشد گذاشتش رو شکمم ولی همچنان درد داشتم دانشجو دستش داخل بود گفتم تو رو خدا دیگه بکش بیرون منو گشتی گفت جفت چسپیده به کمرت چون فقط زایمانم نبود که دهانه رحمم رو هم خودشون باز کردن موقع زایمانم ۱۰ نفر آمدن بالا سرم داشتن نگاه میکردن که توشون دوتا مرد هم بود نگاه میکردن دوباره انقد درد کشیدم تا جفت آمد زور زدم سرفه کردم گلوم دیگه از بس گریه جیغ زدم زخم شده همه رفتن بیرون دکتر موند دانشجو بهش گفت اینجوری بخیه بزن گاز گذاشت تو بعد بخیه زد یک ساعت طول کشید بعد گاز در آورد آمد شکمم ماساژ داد فشار داد دوباره ماما آمد فشار داد بعد چند دقیقه یکی دیگه آمد شانی من اون روز خلوت بود همه میومدن رو سر من دیگه داشتم میمردم بچمم خیلی گریه میکرد بردتش دستگاه گفت اکسیژن نداره یه شب دستگاه بود
مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 ۲ ماهگی
خب دیگه تو اتاق عمل خیلی استرس حال خودمو وبچمو داشتم همش دعا میخوندم بعد دکتر گفت وای چقد چسبندگی داری با یه سزارین سونو چسبندگی رفتی ؟گفتم آره رفتم ولی گفت خوبه سونوت گفت نه سونو نشون نمیده خیلی چسبندگی داری گفت اگه خواستی دوباره بچه بیاری باید بری بیمارستان قائم مشهد اینجا نیا تو دلم گفتم اولا من غلط کنم دوباره حامله بشم دوما اگرم شدم غلط کنم بیام اینجا که تو عملم کنی😅
خلاصه بچه رو که برداشت من نمیدیم یهو شنیدم گفت سلام چطوری دختر هم نیستی بگم روز دخترمبارک پس روز دوست دخترت مبارکه 😂😂آورد اینطرف گریه میکرد اما تنفسش مشکل داشت بردنش که بهش اکسیژن وصل کنن حالم یجوری بود بردنم ریکاوری گریه میکردم پرستاراومد گفت چیشده عزیزم؟
گفتم پسرمو بردن کجا حالش خیلی بده گفت نه بابا اصلا نگران نباش خیالت راحت یه چندروزی بهش دستگاه وصل باشه حالش اوکی میشه یکم آروم شدم بعدنیم بردنم بخش حالم بد بود دم دراتاق فقط شوهرم بود اومد پیش گریه میکردم بخاطر حالم بچم گفت نگران نباش خوب میشه بعد بردنم داخل بخش بعدمادرم اومد پرستاراومد شکمموفشار داد همون اولش دردی نداشت چون بی حس بود بعدش رفت
مامان توت فرنگی🩵 مامان توت فرنگی🩵 روزهای ابتدایی تولد
بعد با خونسردی مدارک‌منو گرفت گفت برو بگو همراهت پرونده تشکیل بده رفتم به خواهرم و همسرم گفتم پرونده تشکیل دادیم و مدارک کلا کپی هارو دادیم بهشون و منو بردن لیبل لباسام عوض کردم رگ گرفتن سرم و دارو قبل عمل زدن ولی چون قرار بود بعد بیهوشی سوند بزنن اون موند دکتر اومد و عروس خاله خودمم سوپر همون بیمارستان بود از شانس من شیفت بود اونم اومد دیگه آماده اتاق عمل شدم اشکام داشت میومد همسرم اومدم بوسم کرد گفت نترس خدافظی کردیم و رفتیم سمت اتاق عمل اونجا همه منو همسرم رو میشناختن و عروس خاله ام هم که پارتی بود من اشکام بند نمیومد دیگه عروس خاله ام هم گفت من میام داخل اتاق عمل اونا هم قبول کردند ولی همسرم رو قبول نکردن گفتن حالت بد میشه رفتم داخل دکتر گفت دخترم میدونم اذیت میشی ولی بزار قبل بیهوشی سوند بزنیم چون دارو بیهوشی برای بچه ضرر داره گغتم‌میترسم گفت خودم پیشتم با یه دستش یکی از دستامو نوازش کرد اون یکی هم گفت بگیر درد داشت فشار بده بعد به پرستار گفت سوند کوچیک‌بیارو بتادین بزن سوند رو بزن سوند رو وصل کردن و از زیر سینه تا رون‌پام‌با بتادین ضدعفونی کردند و پرده کشیدن من دیگه پایین رو نبینم از خجالت که همه دیده بودم منو مخصوصا عروس خاله ام داشتم آب میشدم