۳ پاسخ

شاید باورت نشه اشکم دراومد🥲🥲🥲منم استرس گرفتمم

به. معنای واقعی ترس افتاده جونم خدایا😭😭😭

بچه من که 12 شب سزارین شدم ساعت 9 صبح اومدن گفتن الان شیر بده و کسی حق شیرخشک نداره. خوب شد برده بودیم

سوال های مرتبط

مامان آیلین مامان آیلین ۶ ماهگی
مامان توت فرنگی🩵 مامان توت فرنگی🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان
دیگه رومو کشیدن فقط شکمم معلوم بود
دکتر بیهوشی که قبول کرده بود منو بیهوش کنه اومد با همسرم دوست بود یه مرد خیلی خوش اخلاق گفت دخترم چرا داری گریه می‌کنی من اینجا کنارتم همسرت خیلی دوستت داره آنقدر این مدت سفارشات رو کرده نگران نباش دستمو نوازش کرد دوتا آمپول زد برای آمپول سوم گفت به چیزای خوب فکر کن گریه نکن به این فکر کن که بیدار شی پسرت بغلته گفت من دارم آمپول سوم‌رو‌میزنم تو این ماسک نفس عمیق بکش که دیگه من خوابم برد یهو چشام باز کردم دیدم تو یه اتاق دیگه ام دکتر و‌یه پرستار کنارم هستند گیج و منگ بودم ولی درد نداشتم چون قبل عمل شیاف دیکلو گذاشته بودم فقط پرسیدم دکتر بچم‌ کو‌میخوام ببینمش گفت رفت nicuگقتم چرا گفت یکم مدفوع خورده بود خیلی حالم بد شد گیج و منگ بودم یهو دیدم دکتر بیهوشی دستم رو گرفت گفت خوبی گفتم آره گفت درد داری پمپ درد میخوای گفتم آره گفت الان دستور میدم برات بزارن‌ باز احساس کردم خوابم دوباره یهو دیدم دستم تو‌دست یکیه چشمام باز کردم دیدم همسرم کنار داره بوسم می‌کنه گریه کردم بچم‌ کو‌ گفت آروم باش بردنش nicuوبی حالش خوبه
مامان آناهید 🩵🪷 مامان آناهید 🩵🪷 ۱۶ ماهگی
۵.بردنم اتاق عمل و تو اتاق عمل متخصص بیهوشی فوق العاده مهربون و خوبی بود که هیچوقت آرامش و برخورد پدرانشون رو فراموشش نمیکنم . انتخابم بیهوشی اسپاینال بود و موقع زدن آمپول اصلا هیچی احساس نکردم ، وقتی دراز کشیدم کم کم پاهام و پایین تنم بی حس شد و بعد یه پرده رو به رو کشیدن و من فقط سایه ی دستای دکترمو میدیدم . یک لحظه وقتی داشتن شکمم رو فشار میدادن تا بچه رو بکشن بیرون احساس فشار و درد روی بالای قفسه سینم و خفگی بهم دست داد و به دکتر بیهوشی گفتم دارم خفه میشم و همون لحظه برام ماسک اکسیژن زدن . بعد هم صدای گریه ی آناهیدم رو شنیدم که اشکای خودمم همزمان سرازیر شد روی گونه هام . آوردنش صورت لطیفشو چند ثانیه روی صورتم چسبوندن و بردنش... 🥹
۶. همون لحظه که بچه رو بیرون آوردن صدای عصبانی دکترمو شنیدم که گفت این بچه که اصلاااا آب دورش نبود ، خشکه کامل چسبیده به کیسه آبش ... سونوگرافی چطوری تشخیص داد که آب دور بچه کافیه 🥲
۷.بچه رو بردن ، دکتر بخیه هامو تکمیل کردن و بردنم ریکاوری . اونجا هم باز متخصص بیهوشی بهم سر زد و بعد هم پرستار اومد برام ماساژ شکمی انجام داد و بعدم منتقل شدم بخش .
۸. آوردنم تو بخش و تک و تنها منتظر بودم تا همسرم و خانوادم برسن و بچه رو هم پرستار برام بیاره که دیدم خبری از بچه نشد 🥲 مامان و بابا و همسرم با سبد گل اومدن بالا سرم و با دیدنشون قلبم آرومتر شد...
مامان گیلاس شیرینم 💕 مامان گیلاس شیرینم 💕 ۴ ماهگی
پارت دو
یه نیم ساعت بعد دکتر اومد به پرستاره گفت من سزارینی هستم آماده ام کنن برای عمل اون روز من نفر سومی بودم که میخواست عمل کنه لباس مخصوص پوشیدمو نوار قلب بچه رو گرفتن سوند آوردن که وصل کنن دکترمم پیشم بودم دو بار زد تا درست شد درد زیادی نداشت حسش خیلی بد بود 🙄 من و دکتر رفتیم تو بخشی که عمل انجام می‌شد نشستم تا اتاق عمل و تمیز کنن داشتم از استرس میمردم تو اتاق ریکاوری هم به مرده داشت داد میزد من بیشتر می ترسیدم ، بزنم اتاق عمل نشستم رو تخت سرم هارو وصل کردن اونا وسایلو آماده میکردن منم با استرس نگاشون میکردم دکتر بیهوشی اومد گفت پاهاتو دراز کن بچسبون به هم چون تو هم بچسبون به گردنت کمرت هم اصلا تکون نده دو تا پرستار هم شونه هامو گرفته بودن من فقط چشمامو محکم بسته بودم صدامم در نمیشد دو بار سوزنو زد بعد هم موادو وارد کرد اونم درد خاصی نداشت حس اینکه یه چیزی داره میره تو کمر اذیت میکرد بعد فورا خوابوندنم دستامم کنارم بود گفتن اصلا تکون نده پرده کشیدن جلوم ولی من هنوز می‌تونستم پاهامو تکون بدم گفتم وای من هنوز بی‌حس نیستم ببینین پاهامو تکون میدم دکتر بیهوشی گفت سوند رو حس می‌کنی گفتم نه گفت پاهات داغ شدن گفتم آره دیدم دکتر انگار داره شکممو نیشگون میگیره گفتم من حس میکنم تا اینو بگم تیغو کشید شکمو داره کرد دکتر بیهوشی گفت اصلا نترس فقط درد نداری وگرنه حس می‌کنی راست هم می‌گفت تمام مدت عمدا من همه چی رو حس میکردم وقتی دست میکرد تو شکمم نفسم می‌گرفت با اینکه از شب قبل هیچی نخورده بودم از صبح هم آب نخورده بودم ولی حین عمل چهار بار بالا آوردم دو بار هم تو ریکاوری
مامان بردیا مامان بردیا ۵ ماهگی
❌️تجربه زایمان سزارین پارت ۲❌️
ساعت یک ربع به یک گفتن اتاق عمل آمادست دکترتم اومده بشین رو ویلچر بریم سمت اتاق عمل و همسرمم رفت ساک و لباسای بچرو آورد منم به کمک مامانم و پرستار نشستم رو ویلچر و به محض نشستن رو ویلچر دوباره گریم گرفت و اصلا اروم نمیشدم همسرم باهام هرچقدر حرف میزد اشکام بند نمیومد و رفتم داخل اتاق عمل دکترم و کادر اتاق عمل باهام صحبت کردن یکم اروم شدم و گریه هام بند اومد و نشستم رو تخت دکترم ازم فیلم گرفت بعد متخصص بیهوشی اومد کمرمو آمپول بزنه که اصلا درد نداشت حتی دردش از آنژیوکتم کمتر بود ، سریع خابوندنم و پردرو کشیدن چون استرس داشتم بهم آرامبخش زدن گریه هام بند اومد و کلا ریلکس شدم ولی احساس تهوع میکردم و هی میخاستم عق بزنم بهشون گفتم و پرستاری که کنارم بود سرمو برد لبه تخت و چرخوند و گفت میتونی بالا بیاری مشکلی نیست منم دو سه بار عوق زدم ولی چیزی جز اسید معده بالا نیاوردم بعد ماسک اکسیژن اورد برام گفت نفس بکشی حالت بهتر میشه که همینطورم شد و بعدشم دکتر بیهوشیم ازم سوال میپرسید که پامو میتونم بالا بیارم یا نه و شکممو چند بار تست کردن که مطمعن شن کامل بیحسم دکترم اومد بالا سرم ولی من متوجه نشدم عملمو شروع کرده چون یه خانمی که کنارم بود دائم باهام حرف میزد و سوال درمورد بچه و همسرم میپرسید فقط تکونای شکممو احساس میکردم
مامان شاهان جان مامان شاهان جان ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
#پارت۳
اونجا ی آمپول توی سرمم خالی کرد ک پرسیدم چیه گفت آمپول فشار، بعدش چندتا ورزش بهم داد ولی دیگه سخت شده بود، بعد منو برد روی تخت معاینه کیسه آبو پاره کرد و وقتی دردم شروع شد معاینه کرد و گفت پاشو بدو روو تخت زایمان، توان بلند شدن نداشتم هم درد داشتم هم توانم تموم شده بود و دیگه جونی نداشتم، ب هر زحمتی بود پاشدم و رفتم دکتر اومد بالای سرم و مدام داد میزدن ک زور بزن، داشتم سعی میکردم ولی نمیتونستم، اون توپ بزرگ توی کانال زایمان گیر کرده بود و من با ته جونی ک برام مونده بود داشتم سعی میکردم دفعش کنم ولی بی فایده بود، داد میزدم ک نمیتونم دیگه توان ندارم، ساعت۹:۵دقیقه بود ک دیگه دکتر برش زد و بعد ماما مداخله کرد و با آرنجاش افتاد روی شکمم و شروع کرد ب فشار دادن توی چند ثانیه حس سبکی زیادی رو احساس کردم، دیدم ک بچم ب عرض از واژن خارج شد و افتاد کف دوتا دستای دکتر بند ناف دور گردنش بود و نفس نمیکشید، دکتر مامارو صدا زد و کمک خواست، بند نافو باز کردن و بریدن و بچه رو بردن روی ی تخت دیگه، ی دکتر دیگه رو خبر کردن و اومد برای احیای بچه
من حال بچمو میپرسیدم و کسی جوابمو نمیداد
مامان توت فرنگی🩵 مامان توت فرنگی🩵 روزهای ابتدایی تولد
بعد با خونسردی مدارک‌منو گرفت گفت برو بگو همراهت پرونده تشکیل بده رفتم به خواهرم و همسرم گفتم پرونده تشکیل دادیم و مدارک کلا کپی هارو دادیم بهشون و منو بردن لیبل لباسام عوض کردم رگ گرفتن سرم و دارو قبل عمل زدن ولی چون قرار بود بعد بیهوشی سوند بزنن اون موند دکتر اومد و عروس خاله خودمم سوپر همون بیمارستان بود از شانس من شیفت بود اونم اومد دیگه آماده اتاق عمل شدم اشکام داشت میومد همسرم اومدم بوسم کرد گفت نترس خدافظی کردیم و رفتیم سمت اتاق عمل اونجا همه منو همسرم رو میشناختن و عروس خاله ام هم که پارتی بود من اشکام بند نمیومد دیگه عروس خاله ام هم گفت من میام داخل اتاق عمل اونا هم قبول کردند ولی همسرم رو قبول نکردن گفتن حالت بد میشه رفتم داخل دکتر گفت دخترم میدونم اذیت میشی ولی بزار قبل بیهوشی سوند بزنیم چون دارو بیهوشی برای بچه ضرر داره گغتم‌میترسم گفت خودم پیشتم با یه دستش یکی از دستامو نوازش کرد اون یکی هم گفت بگیر درد داشت فشار بده بعد به پرستار گفت سوند کوچیک‌بیارو بتادین بزن سوند رو بزن سوند رو وصل کردن و از زیر سینه تا رون‌پام‌با بتادین ضدعفونی کردند و پرده کشیدن من دیگه پایین رو نبینم از خجالت که همه دیده بودم منو مخصوصا عروس خاله ام داشتم آب میشدم
مامان نخودی مامان نخودی ۲ ماهگی
فرداش رفتم بیمارستان قائم و سونو دادم که واقعا خداروشکر واقعا دکترش عالی بود و به لطف خدا تشخیص داد که آیو جی آر و وضعیت خوب نیست...خلاصه بخش زنان بستری کردن ...رفتم رو تخت دراز کشیدم و ان اس تی رو وصل کردن ...یک که گذشت پرستار یه قرص آورد و گفت اینو بخور کم کم دردات شروع شه واسه زایمان ..منم گذاشتم زیر زبونم ...چند دقیقه ای نگذشته بود که یهو کلا صدای قلب بچه رفت ...
کلی دکتر و پرستار جمع شدن هرچی دستگاه و اینور اونور کردن دیدن نه واقعا صدای قلبش دیگه نمیاد ...
همونجا تو عرض شاید سه دقیقه بردنم اتاق عمل ...یعنی بدو بدو ..سوار ویلچر کردنم و بدو بدو رفتیم اتاق عمل ‌..تا به تخت رسیدیم گفت بدو برو رو تخت ...همه چی خیلیییی سریع بود ...انگار فهمیده بودم ولی نفهمیده بودم ...بعد گفتم الان میخواین سزارین کنین؟گفتن اره گفتم من نمیخام ..ولی میدونستم هیچ راهی نیست ...
خلاصه دکترا اومدن و پرده رو کشیدن هنوز بهوش بودم که دکتر گفت میخوام شروع کنم ..منم جیغ زدم من هنوز بیدارممم
یهو همون موقع ها بود که بیهوش شدم کامل و دیگه هیچی نفهمیدم....‌‌
وقتی چشمامو باز کردم فهمیدم بیهوش شده بودم و الان همه چس تموم شده
مامان آیلا و بردیا❤️ مامان آیلا و بردیا❤️ ۷ ماهگی
ادامه تجربه زایمان
سریع گفتن دکتر اومد بالا سرم گفت مدفوع کرده و رفت ب مادرم گفت بگو همسرش برع پک بخرع بیاد نشسته بودم رو تخت کاملا کیسه ابم پاره شد زیر پام پر از آب سبز رنگ شد و رگه های مدفوع هم توش بود بعد ده دقیقه دیدم ک‌ با کلی برگه اومدن بالا سرم ک امضا کن باید بری سزارین بچه تو خطره امضا کردم اومدن بهم آنژیو کت زدن و سوند وصل کردن ( نفس عمیق بکشین هین سوند زدن ی سوزش خفیف داره فقط درد ندارع) با مادرم لباسام رو عوض کردم و سوار ویلچرم کردن برم سزارین رسیدم اتاق عمل چون بچه مدفوع کرده بود اورژانسی بردنم اتاق عمل دکترا آماده بودن ب کمر آمپول بی حسی زدن دوبار در آورد دوباره زد گفت کج میشه آمپول سومین دفعه زد بی حسی رو
از سر شونه هام گرفت بخوابونم رو تخت کمرم درد گرفت صدا داد بعد پرده کشید جلو چشمم سه تا آقا بودن گفتن ک ما اونور رو نمی‌بینیم خیالت راحت لباسم رو تا زیر سینه دادن بالا کامل شکمم رو با بتادین ضد عفونی کردن بعد پارچه انداختن کامل روی شکم و پاهام و چیزی از بدنم معلوم نبود آقایون رفتن اونور احساس لرز ریزی داشتم
مامان شاهان مامان شاهان ۱۳ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان آرمان مامان آرمان ۵ ماهگی
پذیرش پول رو پرداخت کردیم به مبلغ ۲۲۵۰۰ بیمارستان موسی بن جعفر
من با همسرم خدافظی کردم با کلی نگرانی اینا از هم جدا شدیم با مادرم رفتیم بالا و باید توی نوبت میموندم تا صدا بزنن
و بالاخره نوبتم شد و منو صدا زدن رفتم سریع گفتن لباساتو در بیار لباس بیمارستان تنم کردن بعد سوند وصل کردن که اصلا درد نداشت انقد میگفتن درد داره انقد استرسشو داشتم
هیچی دیگه گفتن بیا بشین روی ویلچر نشستم بردن اتاق عمل
و دکترم هنوز نیومده بود من نشستم منتظر دکترم ساعت۹.۱۰ دقیقه بود دکترم اومد و سریع منو بردن داخل اتاق سریع انژوکت رو وصل کردن
بعد گفتن بیشین روی تخت دکتر بیهوشی اومد دوتا خانم شونه های منو محکم گرفتن و این اقا که دکتر بیهوشی بود قشنگ داشت باهام حرف میزد توضیح میداد چیکار قراره بکنه منم خودم اماده کردم و دیدم یک چیزی کشید که خنک شدم و کمرمو فشار داد
امپول رو فرو کرد داخل کمرم منو یک لرزی از ترس گرفت که نگو بعد قشنگ حس کردم خورد به اون رگ داخل نخاع داغ شدم درازم کردن دستامو بستن
و داشتن می‌شمردند خانم دکتر گفت پاهاتو تکون بده نمیتونستم سنگین شده بودن ولی حس داشتم میشکون میگرفت از شکمم حس میکردم
دکتر بیهوشی رو صدا زدن اومد یک بیهوشی با دز پایین زد و من اصلا دیگه متوجه هیچی نشدم فقط با صدای پسرم چشمام باز شد و گفتم پسرمو بدین ببینم اوردن جای صورتم واییی انقد ناز بود که نگو ساعت ۹.۲۵ دقیقه اقا آرمان بدنیا اومد