فرداش رفتم بیمارستان قائم و سونو دادم که واقعا خداروشکر واقعا دکترش عالی بود و به لطف خدا تشخیص داد که آیو جی آر و وضعیت خوب نیست...خلاصه بخش زنان بستری کردن ...رفتم رو تخت دراز کشیدم و ان اس تی رو وصل کردن ...یک که گذشت پرستار یه قرص آورد و گفت اینو بخور کم کم دردات شروع شه واسه زایمان ..منم گذاشتم زیر زبونم ...چند دقیقه ای نگذشته بود که یهو کلا صدای قلب بچه رفت ...
کلی دکتر و پرستار جمع شدن هرچی دستگاه و اینور اونور کردن دیدن نه واقعا صدای قلبش دیگه نمیاد ...
همونجا تو عرض شاید سه دقیقه بردنم اتاق عمل ...یعنی بدو بدو ..سوار ویلچر کردنم و بدو بدو رفتیم اتاق عمل ‌..تا به تخت رسیدیم گفت بدو برو رو تخت ...همه چی خیلیییی سریع بود ...انگار فهمیده بودم ولی نفهمیده بودم ...بعد گفتم الان میخواین سزارین کنین؟گفتن اره گفتم من نمیخام ..ولی میدونستم هیچ راهی نیست ...
خلاصه دکترا اومدن و پرده رو کشیدن هنوز بهوش بودم که دکتر گفت میخوام شروع کنم ..منم جیغ زدم من هنوز بیدارممم
یهو همون موقع ها بود که بیهوش شدم کامل و دیگه هیچی نفهمیدم....‌‌
وقتی چشمامو باز کردم فهمیدم بیهوش شده بودم و الان همه چس تموم شده

۴ پاسخ

سزارین ک بیهوش نمیکنن بی حس میکنن

عزیزم شکر خدا الان خوبید
برا نی نی چیکار کردن ضربانش برگشت

خداروشکر لسلامتی زایمان کردی عزیزم❤️خدا پسرگلت برات حفظ کنه🙏

همه چیز تموم شده

سوال های مرتبط

مامان رادین مامان رادین ۴ ماهگی
تجربه سزارین
۳۶هفته و ۴روزم بود
ازظهر سردرد داشتم نمی‌دونستم ک خطرناکه از شانس عصر هم نوبت ویزیت داشتم رفتم فشارمو گرفت ۱۴ بود نوار قلبم انقباض داشت دوباره گرفت رفت ۱۵ گفت پاشو سریع برو مهرگان منم الان میام گفتم برای چی گفت سزارینت کنم گفتم وا من ساک نیستم گفت هیچی نمی‌خوای فقط بدو بیمارستان
هیچی بدو بدو رفتم به همه خبر دادم تا اومدن همه برسن و من برسم شد ۸ونیم اونجایی ک دکتر دختر عمم بود بدو بدو اومد و من در عرض ۱۵ دقیقه سند و انژیوکت و همه چی وصل کردن رفتم اتاق عمل وای سند وصل کردنش اصلا درد نداشت اما تا زد بعدش یه درد و سوزش بدی داشت
رفتم اتاق عمل تا اومدم دوکلام حرف بزنم بیهوش شدم
زیر عمل فشارم رفته بود روی ۲۴ خیلی خطرناک بوده و من نفهمیدم
وقتی بهوش اومدم دکتر گفت گل پسرنازت دنیا اومد اینم عکسش شکمتم فشار دادم نگران نباش
دیگه تا فردا ظهر به خاطر فشار بالا منو زایشگاه نگه داشتن و بعد دادن بخش دوروز بستری بودم و خداروشکر الان حال دوتامون خوبه
اما لطفاً سردرد تهوع اینارو تو هفته های بالا دست کم نگیرید که مثل من سورپرایز نشید اینطوری
من امروز تازه باید زایمان میکردم
مامان شاهانی مامان شاهانی ۵ ماهگی
تجربه زایمان بخش1

من اول تاریخ ۱۲/۱۷رو دکترم گفته بود برای عمل سزارینم بعد که بچه زود اومد پایین و دکتر تشخیص داد که ممکنه زودتر از اون تاریخ بیاد تاریخشو کرد ۱۲/۱۰
ساعت ۵صبح رفتم بیمارستان و پذیرش شدم ده دقیقه بعد پذیرشم اومدن بردنم بخش زنان و زایمان و ان اس تی وصل کردن بهم تا ساعت ۷صبح که اومدن سوندمو گذاشتن اصلا موقع گذاشتنش نفهمیدم من منتظر درد و سوزش بودم که یهو دیدم دکتره رفت ولی یکم بعد حس دسشویی داشتم شدید حس میکردم الان که دسشوییم بریزه صداشون کردم گفتم گفتن نه از سونده اون‌روز بخش عمل سزارین شلوغ بود من تقریبا تا ۹اونجا مونده بودم نفر چهارم صدام کردن اول گفتن پاشو بیا ولی باسونذ اصلا نتونستم راه برم که یه نفر اومد سوارم کرد رو‌ویلچر بردنم سمت اتاق عمل نمیدونم همه جا اونطوریه یا بیمارستانی که من بودم اونطوریه خیلی عجله داشتن تو بدو بدو بودن درازم کردن رو تخت بعد یه نفر اومد گف من متخصص بیهوشیم میخام بی حست کنم نشستم یه نفر از سرشونه هام گرفت وقتی امپولو رد واقعا تو کمرم چیزی حس نکردم فقط نوک انگشت پای راستم یجوری شد زود درازم کردن رو تخت جامو تنظیم کردن دکترم اومد همه جامو بتادین زد و روم کشیدن و جلوی صورتمو بستن
مامان دلوین🪻 مامان دلوین🪻 ۷ ماهگی
زایمان پارت ۵


دکتر رفت و من موندم تنها تو اتاق که خدایا چیکار کنم از سزارین هم واقعا میترسیدم ساعت ژرفای ۱۲ شب که یهو یه پرستار سریع اومد تو اتاق و با ذوق گفت بشین رو تخت گفتم چی شده گفت رااااحت شدی دکتر سزارین اجباری بهت داده دختر تو که اینجا مردی بیا برات بزنم برو
استرس وحشتناکی گرفتم ولی رفتم چون طاقتم واقعا تموم شده بودش اینم ناگفته نماند تو اون دو روز ده بار سوند برای ادرار بهم وصل کردن و در آوردن از اونم کلی اذیت شدم و این آخرین سوند بود که برام گذاشتن و بعد گرفتن اثر انگشت به زور هم از همسرم اثر انگشت گرفتن چون همسرم از اتاق عمل واقعا میترسید و بردنم اتاق عمل و من انقد ترسیده بودم نمیتونم جواب بدم تند تند امادم کردن و گفتن خم شم تا اپیدورال بزن که اونقدر که میگفتن واقعا درد نداشت و حتی از آمپولی به باسن میزنن دردش کمتر بود😂
سریع درازم کردن و پارچه جلوم کشیدن هیچ حسی نداشتم و فقط منتظر صدای گریه بچم بودم که بعد چند دقیقه یه صدای ضعیف گریه اومد و قطع شد ترسیدم چرا گریه نمیکنه😁
مامان 🐣تیارا 🐣 مامان 🐣تیارا 🐣 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۵
ساعت ۹ نیم من شدم ۷ ساعت بهم گفت برو رو تخت حالت سجده پاهات رو جم کن تو شکمت برای یه گاز بی حسی بود نمیدونم چی بود اونم وصل کرد گفت زود زود نفس بکش خیلی سخت بود درد هام واقعا وحشتناک بود همین حالت بودم که مامانم اومد تو اتاق وضعیت منو که دید زد زیر گریه واقعیتش منم این گاز باعث شده بود گیج شده بودم مامانم رو دیدم ولی نتونستم باهاش حرف بزنم همون لحظه بود زور زدن هام شروع شد مامانم رو فرستادن بیرون بهم گفت بلند شو برو روی اون یکی تخت من با همون گیجی ام رفتم رو تخت بهم گفت زور بزن ولی جیغ نکش خودتو اذیت میکنی منم واقعا حال جیغ زدن نداشتم بی صدا شروع کردم زور زدن گفت موهای سیاهش رو دارم میبینم 🥺🥰 اینم بگم صبح تو سونو گرافی بهم گفت بچت ۲۸۰۰ وزنش خلاصه من ۱۰ سانت که شدم دردام کم شد پاهام رو با دست هام گرفته بودمو زور میزدم راستی کیسه ابمم سوراخ شده بود
هی زور بزن یه امپول بی حسی زدن دور واژنم که برش بزنن و راستش من اصلا برش رو حس نکردم ماما همراهم گفت یه زور خوب بزنی به دنیا اومده بدو دخترم تو میتونی من با تمام وجود زور زدم دخترم اومد تو لوله گیر کرد من زور زدنم نمیومد😑😨 تو اتاق پر دکتر و پرستار بود یکی از دکتر ها داد زد بدو بچه بد جای بدو زور بزن منم تا جون داشتم زور زدم
مامان آریا مامان آریا ۲ ماهگی
تجربه زایمان من پارت ۴
دیگه خودم خوابیدم رو تخت آوردن سوند وصل کردن اقد درد داشتم نمی‌فهمیدم دردشو بلند شدم نشستم رو ویلچر اقد درد داشتم خودم پا میزدم سمت اتاق عمل
تا کارام کردن رفتیم اتاق عمل آماده شدم رفتم رو تخت نشستم باید منتظر میومدنم که دکتر بیهوشی بیاد هی جیغ میزدم هی ساکت بودم ازم سوال می‌پرسیدن
دیگه دکتر اومد پرستار گفت این آب پتادین می‌زنیم زدن برام دکتر آمپول بی‌حسی زد یهو مثل یک برق گرفتگی ریز پاهام تکون خورد دردام ساکت شد پرستار گفت زود دراز بکش هنوز بیحس نشدی زود دراز کشیدم و اصلا دیگه دردی نداشتم اصلا ها همین که بچه به دنیا اومد فهمیدم شکمم خالی خالی شد گفتم بچم به دنیا اومد گفتن اره ساعت نگاه کردم دقیق یازده بود. خداروشکر کردم ولی بچه ندیدم صداش نشنیدم گفتم سالمه گفتن بله رفت ریکاوری دیگه یادم نمیاد خوابم برد بخاطر مسکنا. بد آخر عمل بخیها آخر بود به خودم اومدم میلرزیدم. دندونام روهم میخورد دیگه اومدن کارام کردن رفتیم ریکاوری بخاری گذاشتن گل پسرمو دیدم می‌خندیدم فقط خیلی خوب بود خیلی
بد اومدن بهش شیر دادن آماده شدیم بریم بخش

ماساژ شکمی اول اصلا اصلأ نفهمیدم هیچی بد رفتیم بخش اول دم درد شوهرمو دیدیم بد رفتیم بخش دوباره جابه جا شدم رو تخت بخش اومدن شیاف گذاشتن سروم وصل کردن شیاف گذاشتن رفت بد چند دقیقه اومد شکم ماساژ داد دردش تحمل میشد رفت تا نزدیک به صبح اومد دوباره ماساژ داد که دیگه درد داشت نزاشتم خیلی
مامان 𝘉𝘢𝘳𝘥𝘪𝘢👼🏻🍼 مامان 𝘉𝘢𝘳𝘥𝘪𝘢👼🏻🍼 ۱۲ ماهگی
پارت دوم
خلاصه شانس من روز خیلی شلوغی هم بود کترم تو اون روز بدون من چهارتا دیگه عمل داشت من اخرین نفری بودم که فرستادنم اتاق عمل وقتی رفتم داخل یه اقا هیکلی و خیلی خوشکل امد شروع کرد باهام صحبت کرد و سعی کرد ارومم کنه که استرس نداشته باشم😅بعدش هم یه خانومی امد شروع کرد یه سری سوال های تکراری که تا تو اتاق عمل هزار بار ازت پرسیده میشه😐بعدش دکترم امد گفت الان میخوان ببرنت و سعی میکرد ارومم کنه وقتی رفتم محیط اتاق عمل رو دیدم اینگارخواب بودم هنوز باورم نمیشد که من ۹ماه بارداری رو گذروندم الانم امدم زایمان کنم اصلا انگار خواب و بیدار بودم میترسیدم ولی استرس نداشتم هیچ حال عجیبی داشتم خیلی خلاصه وقتی دراز کشیدم رو تخت و امدن کارامو کردن تا دکتر امد امپول بزنه تو کمرم پرستار امد کفت دکتر رفته کمک یه دکتر دیگه تو اتاق عمل الان نزنید خلاصه که ۲۰دیقه ای همون طوری دراز کشیده بودم رو تخت و فقط ذکر میگفتم و اسم حضرت فاطمه رو زمزمه میکردم خلاصه گذشت تا امد دکتر و امدن برام امپول بی حسی زدن درد زیاد نداشت از زدن انژیوکت خیلییییی دردش کم تر بود
مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۶ ماهگی
#تجربه_زایمان
خیلی عادی تو همون روزی که دکتر تایم داده بود رفتم بیمارستات پروندمو دادم منو بستری کردن..خیلی استرس داشتم و از اون مادرای پر خطر بودم به خاطر فشارم
بهم کلی داروو اینجور چیزا تزریق میکردن…اصلا خوابم نمیبرد از استرس نزدیک صبح بود خوابم برد و پرستار اومد بالا سرم بازم دارو زد و من بیدار شدم
خلاصه دیگ خوابم نبرد و کم کم صبح شد منم هم خیلی خوشحال بودم هم خیلی پر از استرس… با دوستم همزمان بستری شده بودیم…دکتر اومد اتاق عمل و کم کم وقت صدا زدن رسید..قبل از من دوستمو صدا زدن رفت…تقریبا بعد ۱۰ دیقه منو صدا زدن که برم اتاق عمل..وای وای دیگه از استرس نمیدونستم چیکار کنم اول رفتم سرویس خودمو خالی کردم چونکه دکترم برای شکم اولی ها سوند نمیزاشت…بعد اومدم ک برم به من گفتن رو تخت دراز بکش و منم رو تخت دراز کشیدم و منو بردن..رسیدیم به در اتاق عمل که باز شد و رفتیم داخل و من از رو تخت پاشدم…رفتم تو راه رو یه جا بود اونجا منتظر نشستم…از طرفیم صدای گریه بچه ی دوستم میومد🥹منم چشام پر شد از صدای گریه بچش…خلاصه یه ربع نشستم اونجا و عمل دوستم تموم شد و به من گفتن برم داخل اتاق عمل..منو نمیگی داشتم از استرس میمردم گفتم اول باید برم دسشویی…رفتم دسشویی بعدش رفتم داخل اتاق عمل رفتم رو تخت چند دیقه نشستم…اقا نه میشه به جایی تکیه داد نه جیزی… پاهم دراز کرده بودم از کمر درد داشتم میمردم…حالا دکتر نمیاد🥴چقد برام طولانی گذشت و سخت…من هی منتظر نشستم اینا داشتن همه چیو اماده میکردن برای من…خلاصه دکترم اومد رفت یه گوشه نشست من همچنان همونطوری رو تخت😐
مامان ملکا🥹💗 مامان ملکا🥹💗 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان❤️
پارت ۲



خلاصه زنگ زدم زایشگاه بیمارستان علائم و گفتم گفت بیا اینجا تا چک کنیم تا شب وایستادم به مامانمم گفتم که درد دارم من میرم بیمارستان،رفتم زایشگاه یکبار معاینه کرد هیچی نگفت من پرسیدم سر بالا جواب داد گفت برو اون اتاق تا بیام ان اس تی بگیرم،من ساعت ۸نیم رفتم تا ساعت ۹ نیم یک رب به ۱۰ داشت ان اس تی میگرفت و دردم شروع شد و نینی خیلی سفت میکرد منم نپرسیدم که چیشد پرستار اومد گفت بچه تکون میخوره گفتم نه گفت خیلی خب باز رفت هیچی نگفت دوباره اومد همه ی سونو هامو برداشت رفت منم نمیدونستم میخواد چیکار کنه دوباره بعد از یک رب بیست دقیقه اومد گفت هرچی طلا داری دربیار بلند شو لباساتو عوض کن میخوایم بستری کنیم شوهرت رفته پرونده تشکیل بده منم هری دلم ریخت یهویی خودم تنها تو بیمارستان نه گوشی ای نه هیچی گفتم یه تلفن بدین به مامانم زنگ بزنم گفتن همسرت هست خودش خبر میده،منم دیگه گریه هام شروع شد کلی گریه گردم واسه اینکه تنها بودم اومدن سرم و اینارو وصل کردن دوباره ان اس تی گرفتن منم رو تخت گریه میکردم بعد دیدم پرستارا دارن باهم حرف میزنن که خانم دکتر تو راه داره میاد مریض و اماده کنید گفتم خانم دکتر براچی داره میاد گفت قراره بری اتاق عمل واسه زایمان گفتم یا ابلفضللل دوباره کلی گریه کردم اومدن سوند و اینارو وصل کردن بعد از نیم ساعت گفتن خانم دکتر رسیده بیارینش پایین سوار ویلچر کردن ساعت ۱۱ شب منو بردن سمت اتاق عمل واقعا یه شوک بزرگی بهم وارد شده بود.


#فرزندپروری
مامان هامین🧿🩵 مامان هامین🧿🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت_چهار_تجربه_زایمان_سزارین
وقتی بخیه زدن پرده رو برداشتن و دوتا سه تا پرستار مرد و زن اومدن و بلندم کردن و گذاشتنم رو تخت و بردن بخش ریکاوری
همین که بردن من من اینقدر سردم بود که کل بدنم می‌لرزید و دندونام میخورد به هم
به پرستار گفتم و روم پتو کشید 🥶
بازم سردم بود
یه پرستار دیک اومد یکم شکمم رو ماساژ داد هیچی نفهمیدم گفتم تا میتونی ماساژ بده که تو بخش نمی‌ذارم دست بهم بزنید 🤣
گفت زیاد هم لازم نیست
رفت بچمو آورد سینمو ماساژ داد یکم شیر اومد گذاشت دهن پسرم
وایییییییی نگم از اولین باری که سینمو گرفت
چقدر حس خوبی بود 😭
اینقدر گشنش بود که سینمو ول نمی‌کرد ولی پرستار گفت کافیه
بازم لرز تو بدنم بود که این بار گفتم برام دستگاه آورد گذاشت بالا سرم ولی واقعا اینقدر سردم بود که هیچ جوره گرم نمیشدم 😩گفتم بخاطر اثر داروهاس
پسرمو بردن گفتن بعدا میایم دنبال توام
ولی دلم میخواست بگم نبرینش 😅
بعد بیست دقیقه نیم ساعت هم اومدن دنبال خودم
وقتی بردنم بخش یهو شوهرم اومد بالا سرم باخنده گفت پسرمونو دیدی😍پرستار ترسید بیچاره 🤣
گفتم آره شبیه خودت بود 😐🤣
خلاصه بردنم تو اتاق خودمم همه دورم بودن همش میگفتم پس چرا هامین رو نمیارن نکنه چیزی شده
که یهو پرستار اومد تو گفت بفرمایید اینم گل پسرت 😍
واییییی من همش در تلاش بودم ببینمش
نوبت به شیر دادن رسید
خیلی مرحله سختی بود چون اطرافیانت بلد نیستن خوب بگیرنش که سینتو بخوره توام دراز کش افتادی رو تخت
پرستار گفت یکم بدوش بریز تو قاشق بده بهش
خلاصه اونقدر شیر نداشتم مجبور شدم بعد چند ساعت بهش شیر خشک بدم 😢
مامان حلما مامان حلما ۱۸ ماهگی