پارت چهارم و آخر تجربه زایمان🫠🩵

اتفاقات بعد به هوش اومدنم
وقتی به هوش اومدم فقط صدای بچه رو میشنیدم و پرستاری که چند بار پرسید خانم خوبی،بچت دنیا اومده اسمت چیه و فامیلت چیه
انگار نمیتونستم حرف بزنم و گیج بودم خیلی میخوایتم چشام باز کنم بعد دوباره بسته میشد با صدای ته حلقم جوابش رو دادم
حس تشنگی و خفگی زیاد داشتم چون بیهوشی کامل بودم و موقع گزاشتن ماسک یه بوی خیلی سوزش داری تو حلقم اومد
بعد که چشمام باز شد بخیه هام شروع کرد به سوزش و درد و من با اون گیره ای که به دستم بود به میله کنار تخت میزدم و میگفتم درد دارم چند بار گفتم
پرستار گفت الان برات شیاف و مسکن میزنیم برات
بچه رو اوردن با یه تاپ مانند گزاشتن رو سینم گفتن دوساعت تماس پوست به پوست
دردم داشت زیاد تر میشد
ولی بعد شباف و مسکن قابل تحمل شد
منو با اسانسور بردن اتاقم مادرمو و همسرمو دیدم‌ولی اصلا نمیتونستم بخندم براشون
بقیش داخل تاپیک❌❌❌

تصویر
۸ پاسخ

سلام فرق بیهوشی و بی حسی همینه. بی حسی بعدش کمتر درد داره تا بیهوشی

مبارک باشه عزیزم
امپول ریه زده بودی؟
بعد اینکه تاریخ انتی با تاریخ پریودت یکی بود؟؟

خداروشکر که به سلامتی زایمان کردی

بسلامتی عزیزم .قدمش پرازخیرو برکت
خیلی ممنون که بااین جزئیات برامون وقت گذاشتی و توضیح دادی .💕🫂

بسلامتی عزیزم چشمت روشن
من ک اززایمانم خیلی راضی بودم و بهترین تجربم شد
درداشم قابل تحمل بود
چون من سوند و ماساژ رحمی رو دکترم گفته بودتوبیهوشی واسم انجام بدن و چیزی نفهمیدم حقیقتا ازاین بابت خیلی خوشحالم

به سلامتی عزیزم خدا قوت
کدوم بیمارستان بودی؟

3❌آخرین
یادمممم رفت اینو بگم دوبار شکممو فشار دادن یکبار بلافاصله تا از اتاق عمل اومدم بیرون ییارشم وقتی تو بخش بودم بهم گفت جیغ نزن بچت میترسه و یهو فشار داد
که خیلی درد داشت

کم کم راه رفتم اولش سخت بود هربار راه رفتن ولی وقتی چند دیقه میرفتی راحت تر میشد
بهم گفتن یه شب دیگه بمونم چون ساعت۱۲عمل کردم ولی هزینه یک شب اتاق خصوصی بازم۱۲میلیون میشد غیر اون۴۰میلیون و رضایت دادم که خودم بخوام ساعت۹مرخص شم

عزیزانم هیچکس اندازه من این حس وحشت رو نداشت
ولی واقعا خانمها خیلی قوی هستن
همه اینهارو گذروندم وهمون لحظه خیلی سخت بود الانم فکر میکنم خیلی سخت بوده
ولی میگذره و قابل تحمله

پارت بعدی از احوالاتم تو خونه و مرخصیم مینویسم اگه دوست داشتی
ولی دستم بند بود پارتها طول کشید

#بارداری #فرزند_پروری

2❌
گفتن تا هشت ساعت چیزی نخورحتی اب،بعدش با مایعات شروع کن و صبحانه بخور(فرنی)
خیلی برام سخت نبود
بعد هشت ساعت اون کارها انجام شد و گفت باید بری دستشویی و مدفوع کنی و از طرفی راه بری
برام دوتا شیاف گزاشتن که دل و رودم کار کنه و شوهرمم برام کمپوت انجیر گرفت نیم ساعت بعدش دستشوییم گرفت و مدفوع کردم
البته صبحانم خورده بودم

راه رفتن و‌پایین و بالا اومدن از تخت خیلیییی سخت بود مخصوصا اگه اثر مسکن ها و شیاف ها میرفت
همسرم و مادرم کمکیم بودن که مادرم به بچه میرسید همسرم به من
که من واقعا واقعا ممنونشونم
سه بار رفتم دستشویی با خونریزی زیاد اخریش با لخته بود ولی بعدش خیلی کم شد
البته از پرستار ها شنیدم که میگفتن خانم دکتر خیلی خوب بخیه زده و رحمشو جمع کرده زیاد خون نداره

سوال های مرتبط

مامان کارن مامان کارن ۱۴ ماهگی
پارت ۳
رفتم زایشگاه اونجا یه ماما اومد معاینه ام کرد خیلی مهربون بود واقعا اصلا در معاینه رو حس نکردم گفت ۴ سانت شدی بهم لباس دادن و فرستادن اتاق خصوصی که دوتا تخت داشت یکی تخت زایمان یکی تخت ساده گفتن برو رو تخت ساده تا فول بشی اونجا یکسره و تند تند ازم ان اس تی و نوار درد میگرفتن و میومدن چک میکردن وضعیت منو و بچه رو سافت ۱۰ بستری شدم تا ۱۱ و نیم تو اون اتاق بودم این بین درد هام بیشتر می‌شد و نمیتونستم تحمل کنم جیغ میزدم یه ماما اونجا بود بهم گفت دخترم جیغ نزن به بچت اکسیژن نمیرسه خطرناکه زور هم نزن برا اینکه دهانه رحمت باز بشه چون دهانه رحمت ورم میکنه زایمانت سخت میشه یهو نفس کم آوردم که برام ماسک اکسیژن گزاشتن و یه پرستار اومد گفت میخام برات مسکن بزنم و آمپول فشار زد بماند این وسط از درد بیهوش شدم وقتی به هوش اومدم دیدم یه پرستار اومده میخاد کیسه آبم رو پاره کنه واقعا سخت بود درد نداشت ولی وقتی کیسه آبم رو پاره کرد پاهام میلرزید از ترس دوباره از هوش رفتم به هوش اومدم دیدم دارن دوباره معاینه میکنن فقط شنیدم گفتن بچه مدفوع کرده سریع آماده اش کنین من فک کردم میگن برو سر تخت زایمان یهو ینفر اومد برام سوند گزاشت اصلا درد نداشت فقط یکمی سوزش داشت خیلیا میان میگن درد سوند خیلی وحشتناکه و فلان و بهمان فقط نباید تکون زیاد بخوری چون ممکنه مجاری ادراری زخم بشه من یکمی زخم شده بودم یه پرستار اومد ویلچر آورد گفت بشین بریم اتاق عمل اومدم بیرون طلا هامو بریدن و رفتم اتاق عمل واقعا وحشت کرده بودم چون اولین بار بود اتاق عمل میرفتم در حدی ترسیده بودم که فشارم ۱۶ شده بود مسئول بیهوشی اومد .....
مامان معجزه🩵 مامان معجزه🩵 ۲ ماهگی
مامان 𝒜𝓎𝓁𝒾𝓃🤍 مامان 𝒜𝓎𝓁𝒾𝓃🤍 ۷ ماهگی
داشتم بیهوش میشدم دیگ به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت دوازده و ربع بود بعد یهو انگار دیدم دارم خفه میشم دلم میخواست دستو پا بزنم داد بزنم ولی نمیتونستم چشمام باز نمیشد ولی صدا هارو کمو بیش متوجه میشدم یهو انگار چیزی فرو کردن تو گلوم نفسم برگشت دوباره اون حس خفگی رو داشتم که یهو دوتا فشار محکم به شکمم دادن درد داشت زیاد ولی من هنوز گنگ بودم کم کم تاری چشمام کم شد ساعتو نگاه کردم ۲ بود که منو بردن اتاق ریکاوری یه ساعت و خورده ای اونجا بودم خیلی سردم میشد که روم پتو کشیدن و سرم بهم زدن که دردم یه خورده قابل تحمل تر شد نزدیک ساعت ۴ منو بردن بخش و مادر و همسرم رفتن و بچه رو اوردن پیشم یعنی وقتی دخترمو دیدم انگار همه دردامو فراموش کردم گریم گرفته بود خیلی حس قشنگی بود🥰🥲انگار ارزششو داشت این همه سختی که کشیده بودم دوباره تو بخش دکتر اروم دست زد به شکمم گفت رحمت رفته سر جاش دردا با مسکن و فک کنم پمپ درد بود که خود بیمارستان وصل کرد و شیاف قابل تحمل بود من تا فردا صبح ساعت شیش ناشتا بودم و صاف دراز کشیده بودم بعد اون سوند رو در اوردن مایعات خوردم و بلند شدم راه رفتم اولین بار بلند شدن هم درد داشت ولی قابل تحمل بود شربت کارکن دادن و قرص دایمتیکون و اینا درد معدمم کم شد شکمم کار کرد بچه هم اون شب مادرم رو سینم نگه میداشت شیر خورد و شکم اونم کار کرد سر سومین روز مرخص شدیم اومدیم خونه
در کل خیلی راضی بودم از همچی خیلی عالی بود همه ترسام بیخود بود
29 بهمن ۱۴۰۴ دختر نازم ساعت ۱۲و نیم به دنیا اومد ایشالله قسمت همه مامانای چشم انتظار🥰💕💕🤍
مامان فاطمه مامان فاطمه ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت۲
منو برد اتاق زایمان و سرم بهم وصل کرد و آمپول فشار زد تو سرم، بعدش گفت میخوام پنبه برات بذارم خیلی درد داره ولی به باز شدن دهانه رحم خیلی کمک می‌کنه تحمل کن
چشمتون روز بد نبینه خیلی دردش وحشتناک بود و سوزش وحشتناک تر دستشو کامل برد تو و پنبه رو گذاشت ته ته انقد درد داشت که تا یه ربع بعدش بدنم رعشه داشت و دندونام می‌خورد به هم😭
دردام کم‌کم زیاد می‌شد و دیگه آه و ناله می‌کردم
ساعت نه و نیم بود که گفت چهار سانتی و زنگ زدن ماماهمراهم بیاد
ماماهمراهم ساعت ده رسید من دردام شدید شده بود رفت برام توپ آورد نشستم روش یه کم بهتر شدم کمرمو دائم ماساژ می‌داد
منم هی می‌گفتم من بی حسی میخوام یا اپیدورال یا اسپاینال توروخدا برام بزنید
ولی گفتن دکتر اجازه نداده چون بچه اولته🤦‍♀️
اینو که گفتن خیلی خودمو باختم چون همش به امید بی حسی بودم که بتونم ادامه بدم
ماماهمراهم گفت خب براش گاز بی‌حسی بیارید حداقل
دیگه اون گازو آوردن و گفتن نفس بکش
شروع کردم نفس کشیدن و کم‌کم گیج شدم جوری که رو تخت خوابیده بودم چشمام بسته بود فقط صدای نفسامو می‌شنیدم و دردامو حس میکردم
ادامه پارت ۳
مامان شکوفه سیب🩷🎀 مامان شکوفه سیب🩷🎀 ۲ ماهگی
تجربه سزارین ۲
بقیه خانما نهایت یکساعته از ریکاوری میرفتن ولی من چون پاهام نمی‌تونستم تکون بدم تا سه چهار ساعتی ریکاوری بودم، ولی اینم بگم زمان به شدت سریع میگذشت
تا اینکه از بخش امدن منو ببرن از این تخت به اون تخت که جابجا میکردن اولین درد شدید شکم رو اونجا احساس کردم و تازه فهمیدم چه بلایی سرم امده
بردن بخش اونجا باز منتقل کردن به تخت اتاق که اونجا هم باز درد داشتم
نی نی رو دکتر اطفال گفته بود نیاز به ان ای سیو نیست با آزمایشات، آوردن پیشم، دوسش داشتم ولی اثر بیحسی میرفت و درد نمیذاشت اونطور که باید لذتشودببرم
مسکن هم نمیزدن چون باید اثر بیحسی میرفت و از بدن من دیر داشت میرفت
تا ساعتای ۴ درد کشیدم بعد بهم مسکن زدن با مسکن درده قابل تحمل بود، اما ساعت ۹ شب دوتا پرستار امدن با کمک همراهیم سوند رو کشیدن و گفتن باید بیای از تخت پایین
اون درد ناحیه شکمم حین پایین امدن از تخت وحشتناک ترین تجربه دردی بود که تا حالا داشتم، به سختی تا سرویس بهداشتی پاهام کشیدم زمین و رفتم داخل سرویس سرم گیج میرفت، به سختی برگشتم رو تختم
مامان نورِ زندگی🤍 مامان نورِ زندگی🤍 ۱۵ ماهگی
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۵ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۵
همسرم اومد و منم دردام بیشتر شده بود
ماما می‌گفت خیلیا با همسرشون میان با هم آهنگ می‌زارن و ورزش میکنن البته خودشونم برام آهنگ گذاشته بودن رو اسپیکر پخش میشد
منم ورزش میکردم و اسکات میزدم بعد یواش یواش ازم خون می‌ریخت و دردام خیلی زیاد شده بود ماما رو صدا کردم و گفت رو تخت بخواب تا معاینت کنم و معاینم کرد گفت خیلی خوب پیشرفت کردی ۴ سانتی بهم گاز انتونوکس دادن و گفتن فقط موقع دردات دم عمیق بگیر و آروم آروم بده بیرون تا اثر کنه
منم رو تخت دراز کشیده بودم و دردم خیلی بود هی گاز میدادم داخل و آروم میدادم بیرون بعد یه ساعت همین طور که بودم کامل گیج شده بودم و درد داشتم و چشمام خمار شده بود به شوهرم میگفتم آهنگ ساقی هایده بزار برام😂
دردام شده بود هر دو دقیقه و تا ۳۰ ثانیه درد داشتم که هر بار که درد داشتم گاز تنفس میکردم و با دست میزدم تو سر و صورت خودم 🥲
زنگ دکترم زدن که بیاد
منم اینقدر دردم زیاد بود که به شوهرم میگفتم بگو بیان منو بکشن من دیگه نمیتونم اونم هی پیشونیمو بوس میکرد و اشک می‌ریخت و به ماماها می‌گفت یه کاری کنین کمتر درد بکشه ماماها گفتن باید دهانه رحمش کامل باز بشه برای همین داره درد می‌کشه
و منو معاینه کردن بهم میگفتن نفس عمیق بکش اصلا زور نزن
مامان لیانا♥️ مامان لیانا♥️ ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان سزارین ۳
بعد بی حسی، دکتر ازم پرسید پاهات گرم شده گفتم اره، کم کم شروع کردن به بتادین زدن و برش. ساعت ۱:۱۷ ظهر صدای دخترم رو شنیدم، به دکتر فقط میگفتم دارم بیهوش میشم و قفسه سینه ام سنگین شده که گفت نگران نباش تخت رو میارن بالا که سرت بالا بیاد حالت بهتر میشه که همینطورم شد. موقع درآوردن بچه فشاری که به بالای شکم اوردن و تکونم میدادن رو متوجه شدم، بقیه کارا مثل بخیه اینا دیگه چیزی نفهمیدم. ساعت ۲ بردن منو ریکاوری، تا ساعت ۳ اونجا بودم و چند بار ماساژ رحمی انجام شد که اصلا درد نداشت. بچه رو اوردن شیر دادم و بعدش منو بردن بخش. به فاصله های کم مسکن میزدن داخل سرم و واقعا دردی نداشتم، ۸ ساعت بعد زایمان گفتن اول چای عسل بخور، بعدش نسکافه، خرما، میوه کمپوت انجیر و گلابی. خداروشکر نه حالت تهوع گرفتم نه سردرد. تو این فاصله صحبت میکردم، سرم رو به چپ و راست تکون میدادم فقط سرم رو بالا نیاوردم. ۱۲ ساعت بعد زایمان سوند رو دراوردن که درد نداشت و از تخت منو اوردن پایین که اونم سخت نبود، فقط اولش حتما لب تخت باید نشست چون سرگیجه هست بعدش میشه بلند شد.
مامان السای مامان السای ۱ ماهگی
#تجربه من از زایمان سزارین #پارت شیش
بیحسی زدن و دراز کشیدم اینقدر منتظر صدای بچه بودم که اصلا متوجه نشدم کی دستامو به تخت بستن بعد چند دقیقه صدای گریه دخترم اومد و من هی میگفتم تورو خدا بچمو بدین ببینم 😂اونا هم هی میگفتن باشه صبر کن میدیم بهت تحمل کن بزار تمیزش کنیم گرمش کنیم میدیم بهت مال خودته 🤣🤣یه کم گرمش کردن آوردن رو صورتم و سینم گذاشتن میخواستم بغلش کنم اونجا متوجه شدم دستامو به تخت بستن و نمیتونم بغلش کنم دخترم تا اومد بغلم آروم شد و محکم بهم چسبیده بود اونم انگاری دلش نمی‌خواست ازم جدا بشه جداش کردن ازم بردن که باز گریه هاش شروع شد ولی از اتاق عمل بردنش بیرون خیلی سر دلمو فشار میدادن و من درد خیلی زیادی داشتم بهشون گفتم بهم خواب آور زدن ولی توی خواب متوجه شدم دوبار بچه مو شیر دادن حس خیلی عجیب و توصیف نشدنی بود ولی نمی‌تونستم بیدار بشم و وقتی با درد زیاد بیدار شدم دیدم تو ریکاوری هستم باز به پرستار ها گفتم درد دارم بهم مسکن زدن ولی بدون اینکه دردی ازم کم بشه بعد چند دقیقه گفتن دست و پاتو تموم بده دیدن میتونم گفتن که میتونم برم بخش همین که از اتاق عمل اومدم بیرون دیدم مامانم و همسرم با یه دسته گل بزرگ جلوی در منتظرم وایسادن خیلی درد داشتم به زور از رو تخت جا به جا کردن ومن فقط میدونستم بگم تورو خدا درد دارم بهشون بگین بهم مسکن بزنن
مامان Karen 👶🏻🩵 مامان Karen 👶🏻🩵 ۱ سالگی
تجربه زایمان
پارت ۶
پرستاره اومد کمکم کنه که راه برم اول سوند رو باز کرد و بعد با سختی از رو تخت اومدم پایین به شدت بخیه هام میسوخت
به زور چند قدم برداشتم و حس میکردم دستشویی دارم رفتم تو توالت نشستم اما گلاب به روتون دستشوییم نمیومد
از درد زیاد نمیتونستم از رو توالت پاشم به زور پاشدم در رو که باز کردم فشارم افتاد داشتم میلرزیدم آبجیم دستمو گرفت رفتم رو تخت که چشمتون روز بد نبینه حالت تهوع گرفتم
اون لحظه بدترین قسمتش بود هی اوق میزدم و با هر اوقی که میزدم حس میکردم بخیه هام داره پاره پاره میشه گریه میکردم و به آبجیم میگفتم بگو پرستار بیاد درد دارم الان بخیه هام پاره میشه بگو بیاد یه کاری کنه..
رو تخت دراز کشوندنم حالت تهوعم رفت خداروشکر اما از ترس اینکه دوباره تهوع نگیرم هیچی نمیخوردم
پرستاره میگفت واسه اینکه نفخت خوب بشه راه چاره ش راه رفتنه که من اصلا با اون وضعی که پیش اومد نمیتونستم راه برم
اون شب تا صبح درد کشیدم و تنها چیزی که باعث میشد دردا رو تحمل کنم پسرم بود که ساکت و آروم کنارم خوابیده بود حتی یه ثانیه هم گریه نکرد و باخودم میگم خداروشکر با اون شرایط حداقل بچم آروم بود..
صبح دوباره پاشدم برم دستشویی که دوباره همون اوضاع دیشب پیش اومد و با گریه میگفتم کاش سزارین نمیشدم کاش همون طبیعی دنیا میاوردم بچمو..
مامان 💙
بردین مامان 💙 بردین ۶ ماهگی
#پارت چهارم(تجربه من از سزارین)💐
خلاصه برای ماساژ شکمی اومدن و نقطه رحم رو فشار دادن چون که بی حس بودم هنوز درد زیادی حس نکردم درد متوسطی بود که قابل تحمل بود بعد از تحویل گرفتنم پرستار نینی رو چک کرد و باز فرستاد اتاق نوزادان تحویل نگرفت که فوراً پسرم رو بردن nicu
منو که بردن اتاقم مامانم و زنعموم و دختر خالم و عمم چهارنفری گذاشتنم روی تخت همون حین سرم دستم کشیده شد حالا روی تخت که از قبل زیر انداز یکبار مصرف گذاشته بودن شده بود پر از خون
پرستار اومد دید نیاز به رگ گیری مجدد هستش که سوراخ سوراخم کرد تا رگ پیدا کرد چون بدن کم آب بود بی جون بود کلی ناشتایی و تشنگی کشیده بودم منم گیج منگ مسکن و مورفین اتاق عمل بودم اصلا هیچ دردی حس نمیکردم اما توی این مدت اصلا نه حرف میزدم نه خیلی سرمو تکون میدادم چون گفته بودن باعث سردرد و سرگیجه شدید میشه و سرم رو محکم با روسری بسته بودم که هوا به گوشام و پیشونیم نخوره پرستار گفت تا ۱۲ ساعت چیزی نخورم و سوند وصله بعد از ۱۲ ساعت باید سوند رو در بیارم و شروع کنم خوردن مایعات و اولین راه رفتن....
مامان آلما و جوجه ها مامان آلما و جوجه ها ۴ ماهگی
داستان زایمانم ❤️ ۴
۱۴۰۵/۰۳/۰۵
ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه صبح دو قلو ها دنیا اومدن
ماسک اکسیژن بهم وصل کردن اما تاثیر چندانی نداشت
دکتر بیهوشی گفت از دماغ نفس بکش ، داشتم همین کار میکردم چشام بسته شد ، یهو چشام باز کردم گوشام به سختی صدا ها می‌شنید ،( انگار آب رفته باشه تو گوش و صدا ها رو با حس سگنینی می‌شنوی دقیقا همینجور شده بودم )
صدای دکتر زنان شنیدم که گفت قل اول دختر صدای گریه ش اومد و باز چشام بسته شد
چند ثانیه بعد دوبار چشامم رو باز کردم و شنیدم گفت قل دوم پسر
اینبار صدا هاشو واضح تر شنیدم اما باز چشامم بسته شد
دفعه سوم که چشمام باز کردم گیج و منگ نبودم صدا ها رو واضح می‌شنیدم ، اما این حس گر گرفتن و حالت تهوع هنوز همراهم بود دستیار بیهوشی که بالا سرم بود ازم پرسید بهتری گفتم آره اما هنوز حالت تهوع دارم ، گفت داخل سرم ضد تهوع ریختم حالت بهتر میشه ، کم کم حالت تهوع رفع شد اما حسابی کر گرفته بودم و خیس عرق بودم ، دکتر داشت بخیه میزد پرسید بهتری ، گفتم آره
گفت بچه هات دنیا اومدن ماشاالله خیلی هم درشت و خوبن
خواستم بگم بزارین ببینم اما نمی‌تونستم درست حرف بزنم
صدای گریه شون از اتاق بغلی می‌شنیدم ، دکتر می‌خندیدند و می‌گفت محدثه خدا بدادت برسه بچه هات خیلی کولی هستن 😅
فرزندپروری کودک نوزاد بارداری حاملگی فرزندپروری کودک نوزاد بارداری