#پارت چهارم(تجربه من از سزارین)💐
خلاصه برای ماساژ شکمی اومدن و نقطه رحم رو فشار دادن چون که بی حس بودم هنوز درد زیادی حس نکردم درد متوسطی بود که قابل تحمل بود بعد از تحویل گرفتنم پرستار نینی رو چک کرد و باز فرستاد اتاق نوزادان تحویل نگرفت که فوراً پسرم رو بردن nicu
منو که بردن اتاقم مامانم و زنعموم و دختر خالم و عمم چهارنفری گذاشتنم روی تخت همون حین سرم دستم کشیده شد حالا روی تخت که از قبل زیر انداز یکبار مصرف گذاشته بودن شده بود پر از خون
پرستار اومد دید نیاز به رگ گیری مجدد هستش که سوراخ سوراخم کرد تا رگ پیدا کرد چون بدن کم آب بود بی جون بود کلی ناشتایی و تشنگی کشیده بودم منم گیج منگ مسکن و مورفین اتاق عمل بودم اصلا هیچ دردی حس نمیکردم اما توی این مدت اصلا نه حرف میزدم نه خیلی سرمو تکون میدادم چون گفته بودن باعث سردرد و سرگیجه شدید میشه و سرم رو محکم با روسری بسته بودم که هوا به گوشام و پیشونیم نخوره پرستار گفت تا ۱۲ ساعت چیزی نخورم و سوند وصله بعد از ۱۲ ساعت باید سوند رو در بیارم و شروع کنم خوردن مایعات و اولین راه رفتن....

۴ پاسخ

چرا بچت رفت ان ای سیو؟

وزن نینی چقدر بود؟
بنظرت طبیعی اسون تر از سزارینه؟

بچه چی شد

کدوم بیمارستان عزیزم؟

سوال های مرتبط

مامان جوجه ی من🐣🩷 مامان جوجه ی من🐣🩷 ۱۲ ماهگی
مامان آرنیک مامان آرنیک ۹ ماهگی
مامان ابوالفضل مامان ابوالفضل ۵ ماهگی
پارت ۴
ینی یک چیزی حدود ۲۷ ساعت من توی زایشگاه بودم و دهانه رحم روی همون یک سانت مونده بود و دستگاه nstمدام وصل بود به پشت خوابیده بودم و کمرم خشک شده بود
اومدن سوند وصل کردن برام و لباسام عوض کردن(سوند اصلا درد نداره فقط باید خودتو شل بگیری و نفس عمیق بکشی)
روی ویلچر منو بردن اتاق عمل
روی تخت نشستم که کادر بیهوشی اومد و آمپول زدن به کمرم (موقع آمپول زدن چونه رو بچسبانید به قفسه سینه،شونه هاتون رو شل بگیرین نفس عمیق بکشید)من هیچی متوجه نشدم خدایی درحد یک آمپول معمولی بود برام دردش وقتی هم آمپول زدن برام خودشون زود منو خوابوندن و کم کم پاهام داغ شد و اومدن پرده کشیدن جلوم و بتادین زدن رو شکمم
حرکت تیغ و...رو شکم متوجه میشدم ولی هیچ دردی نداشتم
پرستار بالای سرم گفت الان قفسه سینه ات رو فشار میدن که بچه بیاد بیرون
دو ثانیه بعد فشار دادن صدای گریه‌ی پسرم اومد😍😍😍😍😍(خوشحالترین بودم چون پسر بزرگم بدنیا اومد زود گریه نکرد اینقدر دکتر زد به پشتش تا گریه کرد برای این خوشحال بودم چون خودش گریه کرد)
و چون هوا سرد بود اول بردن خشکش کردن بعد نشونم دادن و بردن لباساش تنش کردن
مامان جوجه طلاییا🐣 مامان جوجه طلاییا🐣 ۴ ماهگی
مامان رایمُن 💙 مامان رایمُن 💙 ۹ ماهگی
تجربه زایمان سزارین قسمت ۵

دکترم به همراه فردی که کنار دستش بود شکمم رو بریدن حس نکردم حقیقت ولی زمانی که داشتن فشار میوردن بچه رو به سمت پایین شکم هدایت کنن یه فشار شدیدی به نسبت، روی دنده ها و زیر قفسه سینم حس کردم که کمتر از ۲ دقیقه بود و هیچ دردی نداشت فقط باید اون لحظه تحمل کرد که اذیت کننده هم نیست
به هر صورت هر چی که بود کمتر از ۲-۳ دقیقه بعدش صدای گریه بچه رو شنیدم لحظه فوق العاده ای که هیچ چیزی نمیتونه توصیفش کنه
بچه رو گذاشتن روی پوستم و تماس پوست به پوست برقرار شد 😍
در همون حین دکترم داشت ساکشن میکرد داخل رحم رو و صداش میومد و این کار خیلی خوب بود چون باعث شد بعد عمل خونریزی خیلی خیلی کمی داشته باشم و واقعاً عالی بود این مرحلش
بعدش بخیه رو شروع کردن در کل ساعت ۵:۳۵ رفتم سمت اتاق عمل و ساعت ۵:۵۴ صبح نی نی به دنیا اومد و ساعت ۶:۱۵ دقیقه تو ریکاوری بودم
یه چیزی که خیلی خوب بود این بود که پزشکم داخل اتاق عمل بعد از اتمام عمل شکمم رو چندبار با دست فشار داد به همون دلیل جلوگیری از آتونی رحم که همتون میدونین چیه و چون بی حس بودم فشار رو اصلاً حس نکردم

ادامه تایپک بعدی👈🏻
مامان 🎀🫄پرنسس🎀 مامان 🎀🫄پرنسس🎀 ۱ ماهگی
وقتی که اومدم تو اتاق کلا زیاد حال نداشتم و گیج بودم و درد داشتم ولی نه مثل تو ریکاوری
کم کم موقع ملاقات شد و هر کسی اومد دیدنم اصلا نتونستم صحبت کنم و گیج بودم فقط صداهارو می‌شنیدم .وقتی ملاقات تمام شد تازه یکم به خودم اومدم و گفتم من بچمو ندیدم بیارید ببینم که مامانم آورد و دیدمش و گفتن باید شیر بدی که من بلد نبودم و پرستار کودک اومد و بهم یاد داد و مامانم می‌ذاشت زیر سینم تا شیر بدم چون سرم دستم بود و درد داشتم نمی‌تونستم راحت بگیرمش .
تا شب یه چند باری پرستار اومد و می‌گفت لگنت رو بالا و پایین کن تا لخته خون بیاد بیرون جایگزین ماساژ
که خیلی دردش کمتر بود برام و راحت تر انجام میدادم.
چون مسمومیت بارداری روز قبل از عمل خودش رو بدون علامت نشون داده بود و از آزمایش مشخص شد 8 نوبت برام آمپول تزریق میکردن که پرستار مرتب عذر خواهی میکرد بابت دردش ولی من اینقدر درد کشیده بودم که اصلا درد این به چشمم نیومد
شب که شد دیگه دردی نداشتم و خیلی بهتر بودم تا فردا صبح که اومدن و ازم خواستن راه برم.
پرستار کمکم کرد و تا خواستم بیام از تخت پایین به شدت سرگیجه و ضعف کردم که سریع پرستار بهم آبمیوه داد کم کم کمکم کرد و رفتیم تو راه رو یکم در حد رفت و برگشت به اتاق راه رفتیم .
مامان مهرو🩷 مامان مهرو🩷 ۸ ماهگی
بعد اینکه دخترم دنیا اومد یه پنج شش دقیقه طول کشید بخیه هام رو بزنن
بعدش منو گذاشتن رو یه تخت دیگه و منتقل شدم ریکاوری
من تقریبا چهارساعت تو ریکاوری بودم چون هنوز نوبتم نشده بود اونجا همه پمپ درد داشتن فقط من نداشتم که مرتب بهم مسکن تزریق میکردن کم کم حس انقباض داشتم رحمم هی جمع میشد ول میکرد
که گفتن عادی هستش
یکبار تو اتاق عمل ماساژ رحمی دادن که درد نداشت چون کامل بی حس بودم
دوبار هم تو ریکاوری که اونم چون مسکن میگرفتم خیلی درد نداشت در حد سه چهار ثانیه که فشار میداد قابل تحمل بود
راستی سوند رو هم بعد بی حسی تو اتاق عمل زدن
دیگه شوهرم اومد دم در ریکاوری و منو دید بعدم دخترمو نشونش دادن
یه ساعت که گذشته بود ماما دخترمو اورد یکم شیر دادم بهش
بعدم که نوبتم شد و بچمو لباس پوشوندن و گذاشتن رو سینم و فرستادن بخش
اونجا دوباره گذاشتنم رو تخت خودم و باز مسکن تزریق کردن بهم
دو ساعت بعد گفتن میتونم شروع کنم مایعات بخورم
نیم ساعت بعدشم اومدن زیر اندازم رو عوض کردن و گفتن باید بلند بشم
بنظرم سخت ترین جاش همین اولین بلند شدنه اونم هربار که بلند میشی بهتر میشی
دبگه کم کم دوز مسکن ها کم شد و بی حسی هم اثرش کامل رفته بود
مامان شکوفه سیب🩷🎀 مامان شکوفه سیب🩷🎀 ۱ ماهگی
تجربه سزارین ۲
بقیه خانما نهایت یکساعته از ریکاوری میرفتن ولی من چون پاهام نمی‌تونستم تکون بدم تا سه چهار ساعتی ریکاوری بودم، ولی اینم بگم زمان به شدت سریع میگذشت
تا اینکه از بخش امدن منو ببرن از این تخت به اون تخت که جابجا میکردن اولین درد شدید شکم رو اونجا احساس کردم و تازه فهمیدم چه بلایی سرم امده
بردن بخش اونجا باز منتقل کردن به تخت اتاق که اونجا هم باز درد داشتم
نی نی رو دکتر اطفال گفته بود نیاز به ان ای سیو نیست با آزمایشات، آوردن پیشم، دوسش داشتم ولی اثر بیحسی میرفت و درد نمیذاشت اونطور که باید لذتشودببرم
مسکن هم نمیزدن چون باید اثر بیحسی میرفت و از بدن من دیر داشت میرفت
تا ساعتای ۴ درد کشیدم بعد بهم مسکن زدن با مسکن درده قابل تحمل بود، اما ساعت ۹ شب دوتا پرستار امدن با کمک همراهیم سوند رو کشیدن و گفتن باید بیای از تخت پایین
اون درد ناحیه شکمم حین پایین امدن از تخت وحشتناک ترین تجربه دردی بود که تا حالا داشتم، به سختی تا سرویس بهداشتی پاهام کشیدم زمین و رفتم داخل سرویس سرم گیج میرفت، به سختی برگشتم رو تختم
مامان جوجو🐣 مامان جوجو🐣 ۳ ماهگی
تجربه بارداری تا زایمانم پارت نهم🌱
صبح زود ساعت 6 راه افتادیم به سمت بیمارستان و برای آخرین بار هر چی توی معدم بود رو بالا آوردم. رسیدیم بیمارستان . منو فرستادن زایشگاه اونجا حدودا 6 نفر بودیم همگی بیمارای دکتر طالبی. یکی یکی سرم رو وصل کردن بهمون. موقع زدن سوند رسید که همیشه ازش میترسیدم. ماما اومد بالا سرم گفت اصلا نگران نباش دردش از زدن سرم کمتره. یه نفس عمیق کشیدم سوند رو وصل کردن و واقعا از تصوراتم دور بود اصلا اذیت نشدم...
خلاصه که از سوند اصلا نترسید...
یکی یکی صدا زدن و ما رو به نوبت بردن واسه زایمان
نوبت به من رسید هم استرس داشتم هم ذوق
وارد محیط اتاق عمل که شدم به جو دوستانه برقرار بود...
خانم دکتر هم که مثل همیشه با انرژی مثبت و خنده رو اومدن با هم یکم صحبت کردیم و دکتر بیهوشی اومد
و داشتم واسش توضیح میدادم که من سخت بیهوش میشم که دیگه چیزی نفهمیدم...
چشمامو به زور باز کردم حس سنگینی داشتم از ناحیه شکم به پایینم
و فقط ناله میکردم که بچم کجاست
پرستار اومد بالا سرم و گفت عزیزم بچت حالش خوبه و بچه رو گذاشت روی بدنم تا تماس پوستی باعث آروم شدن نوزاد بشه...
از ریکاوری منو بردن به سمت بخش و پشت در اتاق عمل همه خانوادم منتظرم بودم و با کلی حس خوب اومدن سمتم ولی من همچنان گیج بودم...
وارد بخش شدیم ماما و پرستار ها میومدن وضعیتم رو چک میکردن اینم بگم من از دکتر خواستم ماساژ شکمی رو قبل از به هوش اومدن انجام بدن و خداروشکر بعد از به هوش اومدن ماساژ شکمی نداشتم
دکتر اطفال اومد همه موارد رو بررسی کرد، واکسن ها زده شد و قرار بود یک شب بستری باشم .
دکتر اومد وضعیتم رو چک کرد و گفتن فردا ترخیصی...
مامان روشنا🩷🐣 مامان روشنا🩷🐣 ۴ ماهگی
دیگه اونا منو ول کردن و سرگرم بچه بودن که یه خدمه و خواهر شوهرم منو بردن تو بخش و گذشت شب ساعت سه و چهار بود که حس میکردم شکمم پر شده و داره وحشتناک به بخیه هام فشار میاد با اینکه ی کوچولو بیحس بودم فشار شدید دستشویی روم بود و هرچی زور میزدم دستشویی ازم بیرون نمی‌ریخت به مامانم گفتم که اونم گفت درد بخیه هاست و برام یه شیاف دیگه گذاشت اما بازم بی فایده بود به حدی که به گریه افتادم خلاصه مامانم رفت یه پرستار آورد که چک کرد دید خدمه وقتی می‌خواسته دور و برم رو تمیز کنه دسته تخت رو انداخته رو سوند سوند کیپ شده درستش کرد و یه دعوای ریز با مامانم داشتن سر اینکه به مامانم میگفت تو دسته رو انداختی روش حواست کجاست و دیگه گذشت و صبح شد و منم کم کم سر پا شدم بنظرم ارزشش رو داشت این همه سختی کشیدم اما درد طبیعی رو نکشیدم چون همون شب که اونجا بودم یه بنده خدا با بچه اش دور از جون اونایی که قصد طبیعی دارن فوت کرد سزارین برام خیلی راحت بود اما توی در آوردن النگو هام و بحث قطع شدن سوند و آمپول های که بعدش بهم میزدن خیلی اذیت شدم