۱۴ پاسخ

شوهر من وسط خواب گوشیش زنگ میخوره چنان الو میگه و حرف میزنه که همسایه ها هم بیدار میشن... کار هروزش هست.
تازه اگر سایلنت کنه که خودش بخوابه وقتی بیدار شد زنگ میزنه ودش

چ خونه گرمی❤️

پس همه مثل همیم 😅
منم از شدت تپش قلب ببر درونم فعال میشه به همه حمله میکنم 😂

منم زیاد تپش قلب دارم یهو یه صدا بشنوم یا از خواب بپرم شدید تپش قلب میگیرم

از میز گرد راضی هستی ؟به نظرت گرد بهتره یا مستطیلی
به مبلای من چه مدل میز میاد؟؟

تصویر

وااای
منم‌متنفرم از اینکه با صدای گوشی بیدار شم حتی موقع خابیدن هم باید خونه سکوت باشه😂😂

چقدر خونت خوشگلع عکس میدی از پذیرایی ت

ای وااااای🤦🏽‍♀️😂 خسته نباشی دلاور خدا قوت پهلوون

واااای یاد الارام گوشی همسرم افتادم شونصد دفعه زنگ میخوره هی خاموش میکنه میخوابه دوباره
خودش که راحت میخوابه فقط من روانی میشم سر درد میگیرم

عهه منم اینجوری ام
فک میکردم فقط منم
خیلی سخته

عزیزم درکت میکنم🥺باز خوبه یه کاری تراشیدی واسه خودت من اینجور مواقع سردرد وحشتناکم میگیرم

از اینا منم دارما😜😜

تصویر

وایییی 🤣
خدا قوت خواهر💪🏻
چه خونه دنجی 😍

اگر من بودم یه دورم همسرم پوره میکردم😂✌️

سوال های مرتبط

مامان ارین کوچولو مامان ارین کوچولو ۵ سالگی
سلام خانمایی که کودکان اوتیسم دارن یه لحظه بیاین من پایین علائم بچمو مینویسم شما نظرتونو بگین
خانما پسر من ۴ سالشه و شعر رو میخونه مثلا یه توپ دارم قلقلی رو میخونه کامل اصلا من یادش ندادم میبردمش قصر بادی اونجا اهنگ میذاشت شنیده بود یا اینکه جوجه جوجه طلایی یا شعرهای انگلیسی حالا واضح نیست اما گوش بدی کامل تا اخر میگه اینا به کنار ارتباط چشمیش خوبه اسمشو صدا میزنی برمیگرده با بچه زیاد ارتباطش خوب نیست نه اینکه زیاد نه اما با تعداد کمی دوسته و خواهرش و همسایه هامون که ۵ تا بچن بین ۴ تا ۱۲ سالن با اونا هم خیلی خوبن اما تو پارک و مهدی که میره دوست نداره کلا دوتا دوست تو پارک داره بعد بال بال میزنه تمام وسیله ها رو بو میکنه ماژیکاشو به ترتیب میچینه بو میکنه خیلی بد اخلاقه سخت غذا میخوره سخت میخوابه برای پی پی که از پوشک گرفتم اونم مقصر خودم بود تنها بود تو دستشویی ترسید به نور صدا واکنش نداره همه رو بغل میکنه بوس میکنه خیلی با محبته
بردمش دکتر گفت احتمالا اوتیسم خفیف یه نفر قرار بیاد خونه ۲ ساعت بشینه رفتارشو ببینه تا تشخیص بدن رفتار درمانی میخواد یا اوتیسم
میخواستم نظر شما هم بودم
مامان mamansho21 مامان mamansho21 ۵ سالگی
امروز دخترم تا من رفتم پسرمو بخوابونم نمکدون رو بداشته بود کلی نمک به غذاش زده بود درحالی که نمک غذا عالی بود و این یک شیطنت به تمام بود
من نا آگاه:وای اینچه کاریه بی عرضه وای غذا حروم کن نخور اصلا
من دانا : در نهایت قاطعیت ولی ارامش تو سکوت بهش نگاه کردم تنها چیزی که اون لحظه به ذهنم رسید این نیاز نبوده این کنجکاوی بوده از نوع مخرب و اقتضای سن اما غذای منم زده بود و هر ان ممکن بود بترکم از اعصبانیت سریع بلند شدم و در سکوت یک غذای دیگه برای خودم ریختم خوب برنج فقط به اندازه همسرم مونده اشکال نداره براش یه پیمانه میذاری خوب چرا اینکار رو میکنه ، چرا غذای من ، یهو اومد دنبالم مامان من کار اشتباهی کردم این غذارو نمیشه خورد 🙃 ته دلم میخواستم بغلش کنم اما به جدیدت ادامه دادم غذایی که ریختمو خوردم یه دور زد اومد گفت من هنوز سیر نشدم یکم غذا هست من بخورم همچنان سکوت کردم یهو گفت چرا باهام حرف نمیزنی اروم برگشتم جلوش چشم تو چشم بهش چی گفتم از اینکه غذام خراب شده من مجبور شدم غذامو دور بریزم و ادمهایی تو دنیا هستن که گرسنه ان ناراحتم ، عذر خواهی کرد ، منم قابلمه برنج که چند تا قاشق تهش مونده بود حلوش گذاشتم و گفتم اینو بخور تا شب شام ، اونم حرفی نزد و خورد اینم بگم عصرانه که همیشه شش میاوردم زودتر اورذم چای و میوه ، این دوتا شکلات جایزه مادریه که احساسات منطقیشو قوت داده تا بچه اش رو سرکوب نکنه ،
سخته اما خیلی از اشتبهات بچه ها احتیاج به فریاد نداره ، برای منی که از ۸/۵ صبح سرپام چندتا مشاوره داشتم درعین حال منزل برق میزنع و نوزاد کولیکی واقعا دوباره گذاشتن حتی یک پیمانه برنج ینی اضافه کاری اما این شرایط انتخاب منه من تصمیم به فرزند جدید گرفتم پس باید پاش واستم نظر شما چیه
مامان زی زی گولو مامان زی زی گولو ۴ سالگی
باورم نمیشه از دیروز ساعت ۹ صبح که از خواب پاشدم تا همین الان فقط دیشب ۳ ساعت خوابیدم مابقی رو سرپا بودم و مشغول کار و پذیرایی و پخت و پز رسیدگی به بچه و مهمان ها
یه تعدادشون دیشب اومدن و ۱۰ نفرشون هم امروز صبح اومدن
پدر و مادر همسرم موندن و بقیه رو راهی کردم
فردا ظهر مهمون های جدیدم می‌رسن از شهرستان
۲ روز مونده به پریودم
الانکه دارم این متن رو مینویسم حس میکنم کمرم و مچ پاهام دارن از درد جیغ میکشن
ولی اینکه هرکی پاشو میزاره تو خونم موقع رفتن میگه کیف کردیم میگه خیلی وقت بود اینجوری بهمون خوش نگذشته بود تمام خستگی هامو میشوره میبره
از همه جاها بیشتر اون موقعی چشام میخنده که مامانم میگه {مامان راضی ام ازت همه چیت باب دلمه}
اون لحظه با خودم میگم مامانم شاد باشه برای زحمتهایی ک برام کشیده باعث سر افرازیش بشم دیگه چی میخوام ازین دنیا؟!
خلاصه ک حسابی خستم اما یه خسته ی خوشحال(:


راستی سلام!




#فرزندپروری
#پوشک
#تغذیه
#ویار
#زردی
#سرماخوردگی
#استامینوفن
#ناخن_جویدن
#تولد
#بارداری