قسمت نهم:

بعد گذروندن یه دوره افسردگی برگشتم به زندگیه عادی و حدود ۳سال گذشت،جلوگیری نداشتم اصلا چون تخمکی نداشتم،یه لوله هم نداشتم...
یهو دیدم شده ۳۸سالم و هنوز بچه ندارم،زندگیم یک نواخت شده..
به همسرم گفتم یکبار دیگه امتحان کنیم اگه نشد دیگه ولش میکنم واسه همیشه،یا یه بچه از پرورشگاه میاریم،اول قبول نکرد گفت نمیخوام دیگه ببینم تو درد میکشی و سختی میکشی،اما دید واقعا نیازش دارم قبول کرد ،
باز رفتم پیش پزشکم تو کلینیک مام و بهم آزمایش داد و بعد چک کردن گفت هرماهی که خواستی جنین بکاری این داروهارو مصرف کن روز ۴پریودیت بیا،
تصمیم گرفتم اول یه سفر خوب برم و بیام خونه تکونی بکنم وبعد برم واسه انتقال جنین..
رفتم ترکیه و برگشتم کارای خونه رو کردن،خوب همونطور که گفتم سزآشپز بودم دیدم بوها داره اذیتم میکنه بالا میارم،غذاهای مورد علاقم بدم میومد،بعد از شلغم که متنفر بودم عاشقش شده بودم.به اجبار همسرم بی بی چک زدم🙄🙄🙄
چیییییی شدههههه مثبت؟؟؟؟
همون روز رفتم آزمایش مثبت بود🥲🥲
بازم اعتماد نکردم پس فرداش رفتم باز آزمایش دادم مثبت بود و دو برابر شده بود😍😍
چون کلینیک مام پرونده داشتم رفتم اونجا اما دیگه کلاهم هم بیافته اونور نمیرممممم
خود دکترم نبود،دستیارش که خودش هم جز دکترای بنام بود سونوم کرد گفت من کیسه زرده نمیبینم احتمالا خارج رحمیه😔😔😔

تصویر
۸ پاسخ

خیلی خوشحالم که الان بارداری داشتم می‌خوندم همش به هفتت نگاه میکردم خداشکر ایشالا صحیح سالم بغل بگیری عزیزم

ببخشید طبیعی باردار شدی؟

ای بابا چقد سختی کشیدی 😞

چقدر بد

چند سال طول کشید تا الان بارداری؟

بعدچی شدزودرفتی حتما

آخی عزیزم 🥹
ادامه اش هم بذار

وای خدایا😢

سوال های مرتبط

مامان پناه مامان پناه هفته سی‌وششم بارداری
قسمت ششم:

۶ماه بعد رفتم برای انتقال دوم،اما اینبار منفی شد و من دیگه جنینی نداشتم،تقریبا ازین کلینیک نا امید شدم ،حدود ۱سال درمانمو ول کردم که یکی از آشناهامون بهم گفت برو کلینیک مام تو خاورمیانه اولینه و تو دنیا جز ۵تا کلینیک ناباروریه خوبه،
نوبت گرفت رفتم پیش یکی از بهترین پزشکاش به قول خودشون به اسم دکتر لاهوتی...
اون بعد بررسی پروندم و آزمایشایی که گرفت گفت تو اصلااااا ذخیره تخمک نداری ،حتی نمیتونی آی وی اف کنی مگر اینکه تخمک اهدایی بخری،حالا تو این جریانات ناباروری من حدود ۴۰کیلو چاق شده بودم حدود ۱۰۰کیلو،خیلی نا امید شدم گفتم اونجوری که دیگه بچه من نیست،گفت فقط تخمکش مال تو نیست،خیلی نا امید شدم دلم نمیخواست اینکارو کنم،اومدم خونه و به شوهرم گفتم،گفت اگه تو بخوای انجامش میدیم تو دلت میخواد مادر بشی بخاطرت هرکاری میکنم،دوسه ماه طول کشید تا با خودم کنار اومدم و رفتم کلینیک و گفتم باشه انجامش بدیم،یک نفرو انتخاب کردم که شبیه ترین بود به خودم،پروسه انجام شد و حدود ۱۸تا جنین تشکیل شد،ماه بعدش رفتم واسه انتقال...
دوتا جنین کاشتن برام و بهم گفتن ۱۴روز دیگه آزمایش بده،اینبار مثبت شد،خدایا من مامان شدم بالاخره😊
دوهفته بعد رفتم سونو گفت عالیه برو دوهفته دیگه بیا و وقتی رفتم فهمیدیم ۱جنینم شده بود دوتا حالا من دوتا نینی همسان داشتم که قلبشون میتپید!
دوسه بار رفتم سونو و همه چیز داشت خوب پیش میرفت...
تا اینکه یه روز خونریزی افتادم ،به دکترم رنگ زدم گفت آسپرین و آمپول انوکسپارینتو قطع کن بعد ۴۸ ساعت که خونریزیت قطع شد دوباره شروع کن،اما درد و خونریزیم هرلحظه بیشتر میشد،رفتم کلینیک و گفتم من دوهفته خونریزی دارم،به زور رفتم سونو شدم!
😔😔😔
مامان پناه مامان پناه هفته سی‌وششم بارداری
مامان آرن🩵 مامان آرن🩵 ۶ ماهگی
امروز آزمایش گلوکز داشتم واقعا برام سخت گذشت 🥲
از شب قبلش ساعت ۹چیزی نخوردمم تا فرداش از خواب پاشدم رفتم واسه ازمایش شد ساعت ۹رسیدم اونجا از شانسم خیلیی تا خیلی ازمایشگاه شلوغ بود چیزی حدود ۷۰.۸۰نفر جلوم بودن تا نوبت من بشه رفتم پذیرش گفتم من خواب موندم نتونستم اول وقت بیام اگر امکانش هست من برم ازمایش بدم اینا که قبول نکرد گفت منتظر بمون نوبتت بشه🙄 جونم براتون بگهه تا ساعت ۱۰نوبتم شد رفتم واسه ازمایش ، اول رفتم واسه کشت ادرار بعد ازم خون گرفت محلول هم بهم داد گفت بخور اومدم بخورم دیدم یکی سرش گیج رفت افتاد زمین اونم مثل من اومده بود واسه گلوکز 😫واای من یه استرسی گرفتمم وحشتناک خلاصه رفتم پیش همسرم محلول خوردم بد نبود قابل تحمل بود عین شربت پرتقالیا قدیم پاکتی بودن عین اونا بود حالاا چقدرر نگران بودم حالم بد شه😣 شکر خدا حالم زیاد بد نشد خودمو با چیزای دیگه سرگرم کردم که حالت تهوع اینا نگیرم
خلاصه بگمم ارمایش گلوکز هم تموم شد سختیش واسه من قسمت گرسنگیش بود فکر کنید از ساعت۹شب تا ساعت ۱۲/۵که اخرین خون رو ازم گرفتن ناشتا بودم
مامان پناه مامان پناه هفته سی‌وششم بارداری
قسمت سوم:

همش ناراحت بودم مامانم مبگفت غصه نخور از قدیم گفتن بچه اول مال کلاغاس و زود بچه دار میشیو گفت که منم بچه اولم همینجوری شد...
اما چندسال اقدام بودم ولی خبری از بچه نبود ،هربار ۱روزم عقب مینداختم بی بی چک میزدم به امید مثبت بودن،اما هربار که پریود میشدم انقدر گریه میکردم که انگار عزیز از دست دادم،هرچی دکتر خوب و بنام تو تهران بود رفتم مثل دکتر بزرگ علوی،دکتر پیروزمتد،دکتر حنطوش،دکتر دستجردی،.....همه میگفتن مشکل خاصی نداری فقط یکم تنبلیه تخندان داری با دارو حل میشه اما خبری نبود،تصمیم گرفتم دیگه دکتر نرم برم کلینیک ناباروری اخه حدود ۴سال گذشته بود و من کلی دارو استفاده کرده بودم و کلی دستکاری شدم دیگه خسته شده بودم،تو این مدت دوبار عکس رنگی انداختم،یکبار کورتاژ تشخیصی شدم،یکبار پی ار پی شدم،دوبار هیستروسکوپی که از دردایی که کشیدم هیچی نمیگم حالا این وسط من واژنیسموس هم بودم🤭
تا اینکه یه نفر بهم یه دکتر معرفی کرد تو بیمارستان مهدیه تهران تو بخش ناباروری گفت کارش حرف نداره،یه وقت گرفتم رفتم....
اما تازه دردسرام انگار شروع شد....😔😔
مامان فندق مامان فندق روزهای ابتدایی تولد
خانوما من یه بار که بعد از انومالی رفتم بهداشت که سونو و آزمایشامو ببرم اونجا فشارمو گرفتن ۱۴/۸ بود گفتن برو بیمارستان اونجا هم دوبار فشارمو گرفتن هم تو اوژانسش هم تو بخش زایمان
گفتن باید بری دکتر قلب صبحم بود هیچ دکتری قلبی تو مطبش نبود دکتر قلبم تو بیمارستان نبود نتوستیم پیداش کنیم بعد رفتیم با شوهرم یه دوری زدیم یه چیزی خوردیم رفتنم درمانگاه فشارم ۱۲/۸ بود اومده بود پایین دیگه نرفتم دکتر قلب
بعد چند روزی دوباره رفتم اوژانس فشارمو چک کنم رو دوازده بود شب بود که رفتم
یه بارم مریض بودم ازمایش خون تیروئید داشتم ناشتا بودم بعد ازمایش رفتم خون دادم رو ۹بود یه بار دیگه هم تو بیمارستان گرفتم دوازده بود یه بارم دکتر تیروئیدم گرفت ۱۰ بود گفت نرماله من دیگه نرفتم دکتر قلب و اینا همون یه بارم بود که فشارم رو ۱۴ بود منو خیلی ترسوندن الان وقتی سردرد بگیرم یا یه چیز شیرین بخورم فورا میرم پرتقال یا آبلیمو میخورم شما بودین چیکار میکردین
مامان دانالو مامان دانالو ۳ ماهگی
دیروز دل درد داشتم در حدی که حالت تهوع گرفتم و از صبح هیچی نخوردم خیلی واسه بچم ترسیدم گفتم برم سونو بدم خیالم راحت شه بیمارستان معتضدی و سجاد رفتم دکتر نداشتن.رفتم دکتربابلی تعطیل بود بزرگترین اشتباه زندگیم رو کردم رفتم امام رضا گفتم ان اس تی یا سونو بدم خیالم راحت شه گفتن باید معاینه شی هر چی مقاومت کردم قبول نکردن گفتن اول معاینه بعد سونو...به ناچار معاینه شدم خیلی درد داشت وقتی پاشدم دیدم خونریزی کردم دنیا رو سرم خراب شد نشستم گریه کردن همونجا بعد رفتم سونو که رزیدنت یک ساعت طولش داد و انقدر فشار داد رو شکمم که دردم ۲برابر شد برگشتم ازمایش گرفتن جواب ازمایشم کامل نبود ببینن عفونت ادراری دارم یا نه خلاصه ۵ ساعت اونجا بودم اخرش هیچی گفتن فردا برو یه سونوگرافی خوب.امروز رفتم سونو آنومالی تاخیری یه هفته زودتر از تاریخی که دکترم گفته بود
چون آنومالی ۱۸ هفته یه کیست داخل مغز جنین بود برای کنترل رفتم که خداروشکر گفت ازبین رفته و رشدش هم خوب بود
کلیه هم التهاب داشت که گفت تو بارداری پیش میاد
برای کسایی که این مشکل رو داشتن نوشتم که استرس نگیرن از بابت کیست