قسمت هشتم:

دام میخواست برم از دکتر و کلینیک شکایت کنم چون دکتر تو بیمارستان بهم گفت اگه بچه تو لوله رو دیده بود دکترت،میتونستی از بین ببریش و بچه هات زنده میموندن،اما من خسته تر از اونی بودم که بخوام کاری کنم،البته دکتر ۲تا جنین انتقال داده بوده یکیش رفته بوده تو رحم که اونجا شده بوده دوتا،یکی هم رفته بود تو لوله...
دکتر گفت اگه بچه هه از بین نمیرفتن و متوجه بچه تو لوله نمیشدی خودت میمردی،دیگه نمیدونستم خوشحال باشم که زنده ام یا ناراحت باشم بخاطر بچه هام....
تصمیم گرفتم قید بچه رو بزنم و به زندگیه بدون بچه ادامه بدم،شروع کردم کارای مهاجرتمو کردم،چندتا سفر خارجی رفتم ،رفتم دنبال یادگرفتن آشپریه حرفه ای و شدم سرآشپز یه رستوران ایتالیایی...
تو این مدت وزنم شده بود ۱۰۵ کیلو و هرکاری میکردم لاغر نمیشدم،رفتم معدمو اسلیو کردم و وزنم شد ۵۵کیلو ،کلی از زندگیم لذت میبردم فقط جای بچه تو زندگیم خالی بود😔😔

۱۱ پاسخ

😥😔😔😔

حالا دل مادرشوهرت خنک شده بود ک پسرش دیگه زود درگیر بچه نشد آدم ناشکر😭😭😭دلم شکست خیلی الهی

الان باردارید؟؟؟

وای خیلی سخته
ولی بازم دمت گرم ک‌کم نیوردی و ادامه دادی ب زندگیت ♥️🫂

عزیزم❤️‍🩹چه روزای سختی رو گذروندی💚خدا به قلبت آرامش بده🌿به زودی نینی قشنگتو به آغوش می کنی و این سختی ها فراموشت میشه😍✨

عزیزم بالاخره تهش چیشد؟؟؟الان باردارهستی گلم ؟دردتومیفهمم چون خودم بچه ی یکسال وچهارماهه ازدست دادم

الهی بگردم عزیزم با هر خطی که خوندم اشک ریختم 🥲
واقعا چه امتحان الهی ای سختی داشتید 🥲❤️

شما یه مامان قوی هستین 💕

وای اشکم در اومد دختر

چی کشیدی عزیزمم 😢

چقدر سختی کشیدی عزیزم 🥲🙏🏻

سوال های مرتبط

مامان پناه مامان پناه هفته سی‌وششم بارداری
قسمت سوم:

همش ناراحت بودم مامانم مبگفت غصه نخور از قدیم گفتن بچه اول مال کلاغاس و زود بچه دار میشیو گفت که منم بچه اولم همینجوری شد...
اما چندسال اقدام بودم ولی خبری از بچه نبود ،هربار ۱روزم عقب مینداختم بی بی چک میزدم به امید مثبت بودن،اما هربار که پریود میشدم انقدر گریه میکردم که انگار عزیز از دست دادم،هرچی دکتر خوب و بنام تو تهران بود رفتم مثل دکتر بزرگ علوی،دکتر پیروزمتد،دکتر حنطوش،دکتر دستجردی،.....همه میگفتن مشکل خاصی نداری فقط یکم تنبلیه تخندان داری با دارو حل میشه اما خبری نبود،تصمیم گرفتم دیگه دکتر نرم برم کلینیک ناباروری اخه حدود ۴سال گذشته بود و من کلی دارو استفاده کرده بودم و کلی دستکاری شدم دیگه خسته شده بودم،تو این مدت دوبار عکس رنگی انداختم،یکبار کورتاژ تشخیصی شدم،یکبار پی ار پی شدم،دوبار هیستروسکوپی که از دردایی که کشیدم هیچی نمیگم حالا این وسط من واژنیسموس هم بودم🤭
تا اینکه یه نفر بهم یه دکتر معرفی کرد تو بیمارستان مهدیه تهران تو بخش ناباروری گفت کارش حرف نداره،یه وقت گرفتم رفتم....
اما تازه دردسرام انگار شروع شد....😔😔
مامان پناه مامان پناه هفته سی‌وششم بارداری
قسمت نهم:

بعد گذروندن یه دوره افسردگی برگشتم به زندگیه عادی و حدود ۳سال گذشت،جلوگیری نداشتم اصلا چون تخمکی نداشتم،یه لوله هم نداشتم...
یهو دیدم شده ۳۸سالم و هنوز بچه ندارم،زندگیم یک نواخت شده..
به همسرم گفتم یکبار دیگه امتحان کنیم اگه نشد دیگه ولش میکنم واسه همیشه،یا یه بچه از پرورشگاه میاریم،اول قبول نکرد گفت نمیخوام دیگه ببینم تو درد میکشی و سختی میکشی،اما دید واقعا نیازش دارم قبول کرد ،
باز رفتم پیش پزشکم تو کلینیک مام و بهم آزمایش داد و بعد چک کردن گفت هرماهی که خواستی جنین بکاری این داروهارو مصرف کن روز ۴پریودیت بیا،
تصمیم گرفتم اول یه سفر خوب برم و بیام خونه تکونی بکنم وبعد برم واسه انتقال جنین..
رفتم ترکیه و برگشتم کارای خونه رو کردن،خوب همونطور که گفتم سزآشپز بودم دیدم بوها داره اذیتم میکنه بالا میارم،غذاهای مورد علاقم بدم میومد،بعد از شلغم که متنفر بودم عاشقش شده بودم.به اجبار همسرم بی بی چک زدم🙄🙄🙄
چیییییی شدههههه مثبت؟؟؟؟
همون روز رفتم آزمایش مثبت بود🥲🥲
بازم اعتماد نکردم پس فرداش رفتم باز آزمایش دادم مثبت بود و دو برابر شده بود😍😍
چون کلینیک مام پرونده داشتم رفتم اونجا اما دیگه کلاهم هم بیافته اونور نمیرممممم
خود دکترم نبود،دستیارش که خودش هم جز دکترای بنام بود سونوم کرد گفت من کیسه زرده نمیبینم احتمالا خارج رحمیه😔😔😔
مامان پناه مامان پناه هفته سی‌وششم بارداری
قسمت ششم:

۶ماه بعد رفتم برای انتقال دوم،اما اینبار منفی شد و من دیگه جنینی نداشتم،تقریبا ازین کلینیک نا امید شدم ،حدود ۱سال درمانمو ول کردم که یکی از آشناهامون بهم گفت برو کلینیک مام تو خاورمیانه اولینه و تو دنیا جز ۵تا کلینیک ناباروریه خوبه،
نوبت گرفت رفتم پیش یکی از بهترین پزشکاش به قول خودشون به اسم دکتر لاهوتی...
اون بعد بررسی پروندم و آزمایشایی که گرفت گفت تو اصلااااا ذخیره تخمک نداری ،حتی نمیتونی آی وی اف کنی مگر اینکه تخمک اهدایی بخری،حالا تو این جریانات ناباروری من حدود ۴۰کیلو چاق شده بودم حدود ۱۰۰کیلو،خیلی نا امید شدم گفتم اونجوری که دیگه بچه من نیست،گفت فقط تخمکش مال تو نیست،خیلی نا امید شدم دلم نمیخواست اینکارو کنم،اومدم خونه و به شوهرم گفتم،گفت اگه تو بخوای انجامش میدیم تو دلت میخواد مادر بشی بخاطرت هرکاری میکنم،دوسه ماه طول کشید تا با خودم کنار اومدم و رفتم کلینیک و گفتم باشه انجامش بدیم،یک نفرو انتخاب کردم که شبیه ترین بود به خودم،پروسه انجام شد و حدود ۱۸تا جنین تشکیل شد،ماه بعدش رفتم واسه انتقال...
دوتا جنین کاشتن برام و بهم گفتن ۱۴روز دیگه آزمایش بده،اینبار مثبت شد،خدایا من مامان شدم بالاخره😊
دوهفته بعد رفتم سونو گفت عالیه برو دوهفته دیگه بیا و وقتی رفتم فهمیدیم ۱جنینم شده بود دوتا حالا من دوتا نینی همسان داشتم که قلبشون میتپید!
دوسه بار رفتم سونو و همه چیز داشت خوب پیش میرفت...
تا اینکه یه روز خونریزی افتادم ،به دکترم رنگ زدم گفت آسپرین و آمپول انوکسپارینتو قطع کن بعد ۴۸ ساعت که خونریزیت قطع شد دوباره شروع کن،اما درد و خونریزیم هرلحظه بیشتر میشد،رفتم کلینیک و گفتم من دوهفته خونریزی دارم،به زور رفتم سونو شدم!
😔😔😔